ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 9 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

21 تیر 93

عشقم امروز صبح باباشی برگشت بوشهر و من و شما قراره تا آخر تیر ماه بمونیم تهران . صبح و با ناهید جون رفتیم قدم زدیم و واقعاً هوا گرم بود بنظرم هیچ فرقی با بوشهر نداره هوا . حد اقل اونجا توی خونه و ماشین و مغازه ها خنکی اما اینجا تقریباً همه جا آدم احساس گرما میکنه جالبش اینه که هوا خیلی هم مرطوبه انگار که مثلاً شهر ساحلی نزدیکمون باشه . ناهید جون رفت خرید منم دیدم یه گاری اونجاست و گذاشتمت داخلش  این هاپو هم اسمش هانی بود که مال دوست ناهید جونه . اول میخواستی دمش و بکشی ولی چون اجازه ندادیم موهای سرش و کشیدی و طفلی دردش اومد و پا به فرار گذاشت  امروز...
22 تير 1393

نی نی کوچولو گل دختره

عشقم دیروز تاریخ 93/04/19 النا کوچولو نی نی عمه روشنک دنیا اومد و برامون کلی شادی بهمراه آورد من که همه اش غصه میخورم که نمیتونم زودتر از نزدیک ببینمش آخه کلی برنامه ریزی کرده بودم که برای زایمان عمه بوشهر باشیم و قرار بود طبیعی دنیا بیاد ٰ اما دیروز به دلایلی اورژانسی سزارین شده بود . انشا الله برگردیم کلی سرمون گرم میشه . از طرف دیگه هم عمه انیس بارداره و برای فاطمه جون داره داداش میاره .  اینم عکس النا خانوم خوشگله زن داییش توی بیمارستان حدود 4 ساعت بعد تولد بعداً نوشت : تا الان من دوبار زن دایی شدم و دوبار هم زن عمو . چون در آینده مطمئناً نوه های بیشتر میان گفتم که به یادگار...
20 تير 1393

سفر به همدان 12 الی 18 تیر

عشقم 12 تیر ساعت 6 و نیم صبح به سمت همدان راهی شدیم و طبق معمول خانومی بودی برای خودت و اصلا اذیت نکردی اینم ژست های جدیدته که میگیری مامان فدات بشه الهی اینجا برای خوردن صبحونه نگه داشتیم  شما هم حسابی با ٰ بابا سعید بدو بدو کردین ساعت 10 و نیم هم رسیدیم خونه ناهید جون اینا و لباس هامون  و عوض کردیم و رفتیم خونه مامان پوری برای ناهار . مامان پوری برات ماکارونی درست کره بود که حسابی کیف کردی و برای ما هم قیمه بادمجون درست کرده بود که من عاشقشم و حسابی خوردم .بعد از خوردن غذا بر گشتیم خونه و لالا کردیم و عصرش هم رفتیم حیدریه .4 ماه پیش که رفتیم همه جا خشک و برفی بود اما الان پر بود از ...
19 تير 1393

11 تیر 93

عمرم امروز صبح با ناهید جون رفتی توی محوطه پایین بلوکشون و حسابی با آبنمای وسط محوطه آب بازی کرده بودی و مثل موش آب کشیده اومدی بالا اما کلی خوش گذشته بود بهت باغبونم سر ذوق اومده بوده و داره باهات آب بازی میکنه  امروز ناهار و خوب خوردی و خوبم خوابیدی . عصری باز یه حموم حسابی رفتیم اما پیله کرده بودی که چند تا دونه لاک و با خودت بیاری بیرون اونا هم توی دستت جا نمیشد برای همین من یدونه دادم دستت و بقیه رو گرفتم همین باعث شد کلی اشک بریزی و  اذیت کنی .اما دیگه آخراش خوب بودی چون بادکنک برات خریدم و یکم هم توی مگا مال دور خوردیم و باز توی محوطه قدم زدیم و چند تا از دوستای ناهید جون و دیدیم و گپ زدیم ...
12 تير 1393

10 تیر 93

عمرم امروز ساعت 8:35 دقیقه پرواز داشتیم به تهران . صبح چون زود بیدارت کردم خیلی نق نق میکردی و خوابت میومد اما کم کم یخ خوابت باز شد و خدارو شکر مثل همیشه خانوم بودی توی فرودگاه با دیدن ناهید جون و بابا سعید خیلی خوشحال شدی . ساعت 11 خونه بودیم اما یه ریز نق میزدی و کلافه خواب بودی . ناهار هم درست نخوردی و ساعت 12:30 لالا کردی اما همه اش یک ساعت . عصری باهم رفتیم و یه حموم حسابی کردیم و بعدش هم من و شما و ناهید جون رفتیم تویرمحوطه کلی پیاده روی کردیم بعد اومدیم خونه و به همراه باباشی و بابا سعید رفتیم پاساژ های فاز یک و باز کلی پیاده روی کردیم . از ساعت 6 تا 10 شب امروز ...
11 تير 1393

تولد بابا عیسی 10 تیر 93

عزیزم ورودت به سالگی مبارک روزی که به دنیا آمدی هرگز نمیدانستی زمانی خواهد رسید که آرامش بخش روح و روان کسی هستی که با بودن تو دنیا برایش زیباتر است، بهانه ی زندگیم تولدت مبارک   عکس ها مربوط به 9 تیر 93 روز قبل تولد بابا عیسی پ. ن : عشقه مامان امروز صبح داریم میریم تهران و انشا الله پست بعدی و از خونه بابا سعید برات مینویسم وشرح حال سفرمونو میدم . ...
10 تير 1393

93/04/08 شروع ماه مبارک رمضان

سحرگاهان به قصد روزه داری شدم بیدار از خواب و خماری برایم سفره ای الوان گشودند به آن هر لحظه چیزی را فزودند برنج و مرغ و سوپ وآش رشته سُس و استیک با نان برشته خلاصه لقمه ای از هرچه دیدم کمی از این کمی از آن چشیدم پس از آن ماست را کردم سرازیر درون معده ام با اندکی سیر وختم حمله ام با یک دو آروغ بشد اعلام بعداز خوردن دوغ سپس یک چای دبش قند پهلو به من دادند با یک دانه لیمو خلاصه روزه را آغاز کردم برای اهل خانه ناز کردم برای اینکه یابم صبر و طاقت نمودم صبح تا شب استراحت دوپرس ِ کلّه پاچه با دو کوکا کمی یخدر بهشت یک خورده حلوا به افطاری برایم شد فراهم زدم تو رگ کمی از زولبیا هم وسی روزی به این منوال طی شد نفهمیدم که ک...
8 تير 1393