ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 9 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

اولین روز مهد کودک یک شهریور 1393

عشقم تا الان به صورت تفریحی میبردمت اما دیگه از اول شهریور ثبت نامت کردم و سه روز در هفته روزهای زوج میری از ساعت 5:30 عصر تا 9:30 . صبحا چون اینجا گرمه ترجیح میدم عصرا که هوا بهتره ببرمت و فضای اونجا هم عصرا شلوغ تره و بیشتر بهت خوش میگذره . اینجا هم اماده شدی و بهت بستنی دادم تا بخوری که من آماده بشم و ببرمت مهد انشا الله پست مدرسه رفتنت و بزارم نفسه مامان ...
3 شهريور 1393

ملودی و سلطان جنگل

سلطان جنگل شیر درنده از اون می ترسن گرگ و پرنده   این شیر جنگل مامانش می خواد دوباره قسمت نظرات رو باز بزاره چون دلش برای خاله جونی هاش تنگ شده تقصیر برگ ها نیست ادم ها همینند نفس میدهی ، لهت میکنند ! ...
24 مرداد 1393

بهاری که خزون شد

عزیز مامان این پست یکم طولانیه اما واقعا حال و هوام نیاز داره که بنویسم و خودم و خالی کنم.توی خانواده پدری من ( مامی نسیم) 11 تا نوه هستیم یا بهتره بگم بودیم . بهاره اولین نوه بود ( دختر عمو مجیدم) .و 8 تامون متولد مشهد هستیم از این 11 تا . بهاره مدتی بود که سیتیزن آمریکا بود و ایران نبود تا پارسال عید 92 که اومد برای تعطیلات تهران خونشون . همون زمان همه اش روده و معدش مشکل داشت و ازمایش و عمل های مختلف روش انجام شد از طرفی چون باباش (عمو مجیدم) پزشک هست خیلی بهش رسیدگی میکرد و ما توی عروسی دایی حامد دیدیمش بهاره رو . خیلی لاغر و رنجور شده بود و اون زمان تازه بخیه هاش خوب شده بود . گذشت و سه ماه بعدش یعنی شهریور ماه باید بر میگشت امریک...
18 مرداد 1393

دلخوشی ها کم نیست ........

عشقم از خدا ممنونم که تو هستی چون توی اوج مشکلات هم که باشه با دیدن تو و کارای شیرینت نمیشه خنده به لب آدم نشینه . انقدر که اینروزا عشقت و نثارمون میکنی و کارایی انجام میدی که نه از یک نینی بر میاد و نه یه آدم بالغ اون کارو این طوری انجام میده و همین باعث خوشمزه تر شدن اون کار میشه . همه اش در حال تقلید هستی اینروزا و تا من یه کاری میکنم سری کپی برداری میکنی و دقیقا یاد خودم میوفتم که البته از شما خیلی بزرگتر بودم وقتی از دیگران تقلید میکردم . جدیدا سعی داری با رفتارت بهمون بفهمونی من دیگه اون فسقلی سابق نیستم و خودم میتونم برای خودم هر کاری دلم خواست بکنم . و تا دعوات کنم و بگم این کارو نکن چشمات و برام گر...
11 مرداد 1393

ملودی مامان میشود♥♥♥♥♥♥

عمرم چند روزه که دیگه عروسک های دم دستیت راضیت نمیکنه و بهونه عروسک های بالای کمدت و میکردی . اون عروسک ها هم اکثرا مال بچگی های خودمه و حیفم میومد به این زودیا بدمشون دستتو میترسیدم خرابشون کنی .خلاصه هر روز یکی یکی می خواستی و من اول ممانعت میکردم اما از بس نق نق میکردی میدادم بهت . انصافا با خود عروسک ها هم زیاد کار نداری اما موهاشونو داغون میکنی که اصلی ترین وخوشگل ترین جاشه . امروز نوبت رسید به اخرین وخوشگل ترینشون که حتی خودم حیفم اومده بود باهاش بازی کنم هر کاری کردم از سرت بیوفته بازم پافشاری کردی و در آخر من تسلیم شدم تا الان که سالمه و گفتم ازش عکس بزارم که اگه نابود شد لا اقل به یادگار عکسش و داشته باشم . با مزه کلی حس ماما...
9 مرداد 1393