ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 9 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

اینروزا ملودی دوست داره نینی باشه

عشقم اینروزا بیشتر اوقات شبا میریم خونه بابا اسماعیل و با نینی عمه جون کلی بازی میکنیم . البته شما به خود نینی زیاد کاری نداری فقط وقتایی که بیدارهخ و تکون میخوره ریسه میری از خنده و فکر میکنی عروسکه که داره حرکت میکنه . اما تا دلت بخواد با وسایلش کار داری . اگه کسی حواسش نباشه و یه گوشه شیشه شیر ببینی میخوای بخوریتش . با اینکه وقتی بچه بودی اصلا پستونک نمیخوردی اما الان عاشق پستونکی . یدونه از پستونک هایی که نو بود و عمه داد بهت تا بازی کنی . از بس که سر پستونک و جویدی کلا تیکه تیکه شده بود و اون شب پستونک به دست رفتی توی تخت و من الان بعد چند روز هنوز تیکه هاش و پیدا نکردم .حتی به تخت نینی هم رحم نمیکنی تا میاریمش بیرون تند میری داخلش و م...
6 مرداد 1393

دختر بودن ♥♥♥♥♥♥

مرا دختر خانوم می‌نامند مضمونی که جذابیتش نفس‌گیر است… دنیای دخترانه من نه با شمع و عروسک معنا پیدا می‌کند و نه با اشک و افسون. اما تمام این‌ها را هم در برمی‌گیرد… من نه ضعیفم و نه ناتوان، چرا که خداوند مرا بدون خشونت و زورِ بازو می‌پسندد. اشک ریختن قدرت من نیست، قدرت روح من است… اشک نمی‌ریزم تا توجهی را به خواسته‌ام جلب کنم با اشکم روحم را می‌شویم. خانه بی‌ من سرد و ساکت است چرا که شور و هیجان زندگی با صدای بلند حرف زدن، و موسیقی گوش دادن، نیست… زندگی ترنم لالاییِ آرامش بخشی را می‌طلبد که خدا در جادوی صدای من نهفته است. من تنها با ازدواج کردن و مادر شدن ...
3 مرداد 1393

اولین دیدار ملودی با دختر عمه جدیدش النا جون

عمرم دیروز بعد از رسیدنمون ساک ها رو جمع کردم و یه حموم رفتیم و بعدش به همراه باباشی رفتیم بازار تا برای نینی تازه دنیا اومده هدیه بگیریم . براش یدونه کریر گرفتیم که انشا الله به شادی استفاده کنه . زمانی که عمه حامله بود همه اش باید مراقب نینی توی شکمش میبودیم چون خیلی عمه روشنک و دوست داری و همه اش دور و برش بودی الانم نگران بودم به نینی حسودی کنی . فکر میکردی عروسکه و وقتی میدیدی تکون میخوره ریسه میرفتی از خنده  ولی اگه مراقبت نبودیم میخواستی دست و پاش و فشار بدی نینی هم ماشا الله تنبل از اولی که ما رفتیم لالا بود و دم آخری اونم ساعت 11 چشماش و باز کرد و داشت میمی میخورد . خیلی اوچولو هستش و واقعا باورم نمیشه شما...
30 تير 1393

29 تیر 93

عمرم امروز ساعت 14:50 دقیقه به بوشهر پرواز داشتیم خداروشکر تاخیر هم نداشت . با کلی سلام و صلوات اومدیم که راهی بشیم و همه اش نگران بودم با ندیدن ناهید جون کلی اشک بریزی که خدا رو شکر در کلام نا باوری فقط یه نق کوچولو زدی و کلی خیالم راحت شد به همراه بابا سعید رفتیم فرودگاه . توی پارکینگ منتظر آژانس بودیم و شما هوس کرده بودی بری توی چرخ دستی آژانس که اومد من شما رو سوار کردم و در همین حین ناهید جون هم رفت بالا رسیدیم فرودگاه و تا بابا سعید میخواست بارها رو تحویل بده ، توی سبد یکی از مسافرا یک پک توپ که مخصوص استخر توپ بود دیدی و کلی نق نق کردی که برشون داری . اما اونم یکم بیشتر طول نکشید و باز خانوم شدی...
30 تير 1393

27 تیر 93

عمرم دیروز با ناهید جون رفتیم پایین محوطه و شما رو بردیم که باز یکم آب بازی کنی عاشق آب نمای اونجایی . لباسم برات آوردم که بعد از بازی عوض کنم برات . نمیدونی چه ها که نمیکردی . حدود یک ساعتی بازی کردی و کلی جیغ میکشیدی از خوشحالی . فکر میکنم هیچ چی اندازه آب بازی خوشحالت نمیکنه . منم که همچنان حالم خوب نیست فقط دعا میکنم فردا که داریم بر میگردیم یکم بهتر باشم چون مطمئناً بعد از جدا شدن از ناهید جون و بابا سعید پشت سرشون خیلی خودزنی خواهی کرد و گریه . چون تنها هم هستم یکم سخته که انشا الله خدا خودش به خیر کنه  یعنی اگه ناهید جون پشت لباست و نگرفته بود با کله خودت و پرت میکردی توی آب  ...
28 تير 1393

22 تیر الی 25 تیر

عشقه من این چند روز تقریبا هر روزمون تکراری بود و کار خاصی نمیکردیم و صبحا خونه بودیم چون واقعاً هوا گرمه و بعد از ظهر ها میرفتیم بیرون . فقط دو روز رفتیم آرایشگاه که روز دوم شما از بس گریه کردی صاحب آرایشگاه گفت مشتری داره میگه اگه بمونه این خانوم اینجا من میرم و واقعاً بهم برخورد چون اون خانوم سنی ازش گذشته بود و مطمئناً توی عمرش بچه دیده بود اما نمیدونم با خودش چی فکر  کرد که این حرف و زد . خیلی خودم و کنترل کردم تا بهش چیزی نگم برای همین من و شما راهی خونه شدیم و ناهید جون چون کارش تموم نشده بود اونجا موند . طی مسیر کلی اشک ریختی و من خیلی عصبی بودم اما بالاخره اون روزم گذشت . یه سری عکس مال این دو سه روز و برات میزارم . در حال حاض...
25 تير 1393