ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 10 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

اینروزای ما ............

عشقم میتونم بگم هفته ای که گذشت یکی از بهترین هفته های توی کل زندگیم بود بابا سعید که جمعه اومد پیشمون و تا چهار شنبه بود و حسابی از دلتنگی در اومدیم . خاله محبوبه هم از شیراز شب یک شنبه اومد پیشمون و همین الان که دارم برات مینویسم رفته ترمینال که برگرده شیراز . واقعا بهمون خوش گذشت تا دیر وقت شبا خنده و تعریف از خاطرات قبل و روزا هم که کلی باز تعریف های جا مونده از اینطرف و اون طرف و عصرا هم تا دیر وقت بیرون و بازار و کنار دریا . به ما که خیلی خوش گذشت امیدوارم به اونم خوش گذشته باشه . هنوز یک ربع نشده جاش خیلی خالیه و من دلم تنگ شده امروز صبح هم رفتیم ساحل ریشهر و کلی خوش گذشت و خاله هم چند تا عکس ازت گرفت که میزارم برات . نکته جالبش این...
16 خرداد 1393

دمپایی

یادمه ناهید جون تعریف میکرد که وقتی بچه بودن دم عید که آقاجون براشون کفش نو میخریده با خواهرش کفشاشون و شبا میزاشتن بالای سرشون از خوشحالی . کلی همیشه میخندیدیم باهم به این خاطرات . حالا دیشب بعد 50 سال دارم میبینم دوباره زمانه عوض شده و بچه ها هنوزم این کارارو میکنن . دیروز برای دخملی یدونه دمپایی نو گرفتم برای تو خونه اش و دیشب که وقت لالا کردن از پاش در آوردم گذاشتم پایین تختش . اما صبح که رفتم از تخت بیارمش دیدم یدونه اش توی بغلشه و یدونه اش هم از اونور تخت افتاده پایین . کلی خندیدم و یاد خاطرات ناهید جون افتادم . اینم دمپایی مذکور امروز صبح بابا سعید اومده بوشهر و چند روزی پیشمون میمونن . صبح که بیدار شدی و دیدیشون خیل...
9 خرداد 1393

روزهایی به شیرینی عسل

اینروزا خداروشکر همه چیز آرومه و زندگی به نقطه آسایش رسیده و گوش شیطون کر همه چیز به کاممون شیرین شده . با وجود ملودی هم این شیرینی صد چندان میشه .با پیشرفتاش و بزرگ شدناش حسابی غافلگیرم میکنه و سرمست غرور میشم که مادر همچین فرشته ای هستم و امیدوارم خدا همه رو لایق این حس بدونه .حالا میگم از اینروزا و شیرینیش تا بدونی که مزه عسل یعنی چی همیشه پای مامانم و آغوشش که بروم باز میشد بهترین جای عالم بود و البته آغوش بابا سعید هم همینطور . اما اینروزا یک آغوش دیگه هم هست که بروم باز میشه و وقتی میرم توی آغوشش با یه بوس صدادار لذتش هزار برابر میشه و دو تا پای کوچولو که عاشقه وقتی که بشینه و من روش سرم و بزارم و اونم با خیال راحت دست توی موهام...
8 خرداد 1393

3 خرداد ـ آتلیه

عشقم دیروز عصر وقت آتلیه داشتی و طبق هر سال لباس آتلیه رو خودم آماده کرده بودم برات . ایده امسال و از تبلیغ مولفیکس گرفتم و واقعا توی تنت انقدر ناز شده بود که حد نداره مثل فرشته ها شده بودی و ایندفعه خیلی همکاری کردی با هامون و از اولش رقصیدی تا آخرش . عکس لباست و میزارم و هر وقت عکسا آماده شد اون هم میزارم . لباست شامل یک دامن بود و بالا تنه لخت بودی به همراه 3 گردنبند مروارید بنفش و سفید و صورتی و یک تل که اونم خودم تزئین کردم . بی نهایت توی تنت زیبا بود و همه افرادی که توی آتلیه سیب هستن کلی ذوقت و خوردن .   دامنت 4 تا گل داشت که دوتاش میوفته جلو و عقب و دو تا روی پهلو هات     ...
5 خرداد 1393

نگارش اسم ملودی در کشورهای مختلف

  روسی      мелодия فرانسه          mélodie اسپانیایی      melodía چینی       旋律 اردو       میلوڈی ارمنی        մեղեդի استونیایی       meloodia اکراین         мелодія ایگبو           abụ olu ụtọ بنگالی   &nbs...
29 ارديبهشت 1393

26 اردیبهشت 93 تولد روژان جون

عشقم دیشب تولد روژان جون دختر دایی باباشی بود که توی باغ گرفته بودن و باغ هم اطراف بوشهر بود و هوای اطراف هم به علت دوری از دریا مرطوب نیست و باد خیلی خنکی میومد. ما هم که مگه جشنی باشه که کلمون هوا بخوره و بسی کیف کردیم . شما هم که بی نظیررررررررررر بودی انقدر دختر خوبی بودی که نگو . ساعت 9:30 رسیدیم باغ تا ساعت 11:30 نشسته بودی برای خودت رو صندلی و با یدونه گیفت تزئینی که بهت دادن سرگرم بودی و بعدم شامت و خوردی و فقط نیم ساعت آخر از جات پاشدی چون میدیدی بابا عیسی داره میخونه بوجد اومده بودی و اولین رقص رو هم دست به دست بابا انجام دادی و من کلی قوربون صدقه ات میرفتم پرنسس من که انقده بزرگ شدی و جای من با ، بابا جونت میرقصی .چون همه اش...
27 ارديبهشت 1393