ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 27 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

پاییز ۱۴۰۵

سلام عزیزم کلا ماه مهر و دوستی ندارم بعد از پر کشیدن ناهید جون اما خب اینم قسمتی از زندگی متاسفانه.....پاییز شروع شد مدرسه با تاخیر از ۱۱ مهر شروع شد تا الان خیلی عکس و اتفاق خاصی نیفتاده ...... فقط  رفتیم دندون پزشکی جهت چکاپ و دندون هات نیاز به جرمگیری داشت . خداروشکر بقیه موارد عالی بود  اینم فیلتر مورد علاقه ت بعد از مدت ها هم دورهمی داشتیم قابلمه پارتی و رفتیم خونه خاله مریم بعدش هم خونه خاله الهه آخر شب ایشونم پسته پرنده امیرعلی هستش  کلاس زبان هم شروع شده و چون سطح بالاتر رفتی سه روز در هفته کلاس میری و این بار با فاطمه انصاری هم کلاس هستید الان . روزهای زوج میری کلاس زبان و سه شنبه ها ک...
17 مهر 1405

سال تحصیلی ۱۴۰۵ -۱۴۰۶

عزیزم بسلامتی متوسطه اول و تموم کردی و امیال وارد متوسطه دوم میشی و داستان هدایت تحصیلی و انتخاب رشته داری امروز هدایت تحصیلی رو روی سایت دیدم  انشا الله قراره رشته موسیقی رو انتخاب کنی که در نهایت وارد بازار کار بشی  هنرستان هنرهای زیبای فاطمیه رو در نظر گرفتیم برای ثبت نام مدرسه که فردا پرونده رو از مدرسه قبل میگیریم و  قراره شنبه صبح پرونده رو ببریم مدرسه جدید و کارهای ثبت نام و انجام بدیم  اطلاعات کامل راجب این مدیر و معاون و معلمین و مدیر گروه یا ریز دروس برات می‌زارم حتما همینجا قشنگم   تازه نوشت ۱۶ تیر  خب عزیزم کار ثبت نام مدرسه انجام شد کامل  ...
30 تير 1405

تابستان 1405

عزیز دلم سوم تیر سومین  سالگرد فوت مامان مریم بود بابا سعید 10 تیر برگشت تهران و خداروشکر داره کارهاش و انجام میده که دیگه بیاد برای زندگی بوشهر ...11 تیر هم تولدت و گرفتیم که توی پست خود تولد  برات گذاشتم عکس هارو .... اینروزا داری اموزش خط  با خودکار میبینی واقها نیاز بود دست خط جالبی نداشتی و واقعا عالی شده دست خطتت .... توی مدرسه کتاب های خط گفته بودن براتون بگیریم که داری از روی همون ها پیش میری ..... کلاس زبان و داری میری و ترم قبل هم با نمره 100 از 100 تموم شد از پنجشنبه 25 تیر ترم جدید شروع میشه که این آخرین ترم از این لول که داری میخونی و انشا الله بعد از این ترم باید تعین سطح بدی و بری آخرین لول نوجوان بشینی ...
23 تير 1405

گرفتن شناسنامه عکس دار و کارت ملی و زدن واکسن

فکر کردم این اتفاق بهتره یدونه پست جداگانه داشته باشه  رفتیم و عکس گرفتیم برای شناسنامه ت ...... عشقم خانوم شدنت مبارک  فرم اشتغال به تحصیل هم از مدرسه گرفتیم و رفتیم دفتر خدمات الکترونیک به امید خدا چند روز دیگه که شناسنامه برسه دستمون بعد اقدام میکنیم برای کارت ملی  و شناسنامه رسید ۱۳ خرداد ۱۴۰۵ تاریخ 23 خرداد اقدام کردیم برای کارت ملی و یدونه کد بهمون دادن اما گفتن خود کارت اودمنش چندین سال طول می‌کشه 😐 بعد از اون روز سه‌شنبه 2 تیر رفتیم و واکسن 15 سالگی که واکسن کزاز و دیفتیری هستش رو زدیم  قدت و اندازه گرفتن و 161 سانتی متر بود وزنت ...
31 ارديبهشت 1405

تولد ۱۵ سالگی

جان دلم تولدت مبارک عزیزم...... ۱۵ سال پیش این وقتا دل تو دلم نبود که برم صبح بیمارستان و بغلت کنم ...... یادش بخیر اون موقع مامان مریم و ناهید جون هم بودن کاش الان پیشمون بودن هنوز  تولدت با تأخیر گرفته میشه و حتما برات عکس می‌زارم فعلا تبریک وبلاگ و می‌زارم انشا الله تا با عکسای تولد این پست و بروز کنم  جان دلم امروز برات کیک گرفتم و اومدم خونه بعد از کلاس های مدرسه خوابیده بودی بعد که پاشدی کلی سوپرایز شدی ..... گفتم فعلا تا روز جشن تولد حداقل روز تولدت شمع و فوت کنی امیدوارم بهترین اتفاقات برات بیوفته توی سال جدید زندگیت ...... امسال کلی سال جذابی باید شناسنامه رو عکس دار کنیم و کارت ملی بگیری و آخرین واکسن...
29 فروردين 1405

سال 1405 نوروز و بهار

سلام جان دلم هر چند امسال عید متفاوتی بود و جنگ هست اما ما طبق سنت همیشگی سفره رو انداختیم و به پیشواز سال جدید رفتیم ..... اخرین عیثدی که خودمون سه نفر بودیم عید 1399 بود که کرونا شد و ناهید جون و بابا سعید نتونستن بیان ..... امسال هم به خاطر شرایط بابا سعید نتونست بیاد اما انشا الله توی شرایط بهتر میاد پیشمون ناهار عید هم مثل همیشه سبزی پلو ماهی اونم ماهی صید بابا عیسی امسال عید ساعت 18 و 15 دقیقه و 59 ثانیه بود شب عید رو رفتیم دیدن خاله زبیده که بزرگ ترمون هست و ایشا الله سایه ش همیشه بالا سرمون باشه شب عید هم دیدم درخت حیاط مون بهار زده ...
5 فروردين 1405

زمستان 1404

عزیزم امسال واقعا سال خیلی بد بود اون از شروعش که با جنگ شروع شد و پایانش هم باز داره با جنگ تموم میشه ..... طبیعتا زیاد جایی نرفتیم این مدت و عکس خیلی خاصی هم نگرفتم چون واقعا دل و دناغ هیچ کاری نیست ...... امتحانات ترم اول و تموم کردی کل دی ماه به امتحان گذشت و 24 ساعت خاله محبوبه و عمو حسام اومدن بوشهر اونروز البته شما گیر مدرسه و امتحان و کلاس زبان بوی ولی بعد از مدتی واقعا روحیه من عوض شد .... البته کلا نت هم قطع بود چندین روز و اصلا نمیشد هیچ پستی گذاشت برای همین پاییز به بدترین حالت ممکن تموم شد برای همه مردم کشورمون توی تمام سنگ ها لایه لایه صدف هست ش برای گربه های استخون و سر ماهی بردیم ...
9 بهمن 1404