ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 28 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

عصای دست مامان و بابا

سلام عزیز دلم آلان که دارم واست می نویسم همش 3 روز و نیمته و هنوز مامان درد داره اما تا تو رو می بینه همش یادش میره . حالا اطلاعات روز تولدت رو واست می نویسم : روز : 90/1/29 روز تولدت بود که دوشنبه بود . ساعت : 7.30 صبح مامان بستری شد . ساعت 10.45 دقیقه مامان و بردن اتاق عمل . ساعت 11 ساعت تولد . تا اینکه ساعت 3 وقت ملاقات بیمارستان بود . کسایی که واسه دیدنت او.مده بودن : بابایی - مامان پوری - ناهید جون - بابا سعید - دایی حامد - مامان مریم - عمه انیس - عمه روشن - زن عمو سهیلا - عمو امین شب که شد بدترین شب زندگی مامانت بود اما به کمک خدا و به عشق تو مامان تحمل کرد و فردا ظهرش خانم دکتر نصیری اومد و مامان و ش...
27 شهريور 1390

خدایا کمکم کن

خدایا از دیروز درد دارم خودت کمکم کن تا ۲۹ فروردین بتونم تحمل کنم فقط نگران دخملی هستم خدایا بلایی سرش نیاد تو میدونی من چقدر زجر کشیدم تا به اینجا رسیدم . خدایا خودت مواظب بچه ام باش . اشک توی چشامه و نمیدونم باید چیکار کنم . خودت مراقبش باش ...
19 تير 1390

نگرانی های مامان

  سلام عزیز دلم  8 روز مونده تا بیای پیش ما . دیشب وقت خواب مامان یه دردای خفیفی توی کمرش احساس میکرد که  یه کوچولو ترسیده بود اما خدا رو شکر خبری نشد . همش نگرانم  که نکنه زودتر بخوای بیای . دخمل نازم این 8 روزم صبر کن تا انشا الله سر موقع دنیا بیای  دوست داریم هم من و هم بابا بوسسسسسسسسسسسسسسس
22 فروردين 1390

اتاق ملودی

 سلام دخمل نازم  دیشب اتاقت دیگه تکمیل تکمیل شد . واسه ات تموم دیوار های اتقت و با برچسب های خوشگل تزیین کردم نمیدونی چقدر ذوق کردم . بابا هم که دید کلی خندید و خوشحال شد و کلی واست ذوق کرد . آخه عزیز دل مامان و بابا هستی دیگه . دقیقاً 10 روز دیگه دنیا میای. منتظرتیم عزیزکم 
21 فروردين 1390