ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 4 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

جوراب پاره ..............

هر جا كه مي رفتم ، جوراب پايم بود  مثل رفيقي خوب ، با كفش هايم بود يك روز از جوراب، انگشت من در رفت  از بس كه با جوراب ، انگشت من ور رفت جوراب بيچاره وقتي كه شد سوراخ از توي كفش انگار ، آمد صداي آخ ! جالب اينجاست جوراب كوچيكت پاره شد البته زانوش از بس چهار دست و رفتي     ...
4 مهر 1391

شايد دو پيراهن بيشتر پاره كرده باشم

يك لباس صورتي در خيالم بافتم  نقشه خورشيد را روي آن انداختم  يك كبوتر آن طرف با پر و بال سفيد  آشيانه كرده بود بر درخت سبز بيد در كنار آن درخت چشمه بود و رود و سنگ  آن خيال صورتي شد لباسي رنگ رنگ  از بين لباسات اين دو تا رو انتخاب كردم چون هر دوشون تا زانوت مياد سمت چپي مال 5 ماهگيته و سمت راستي مال الان  ...
4 مهر 1391

آن زمستان .......... اين زمستان

 زمستونه زمستونه                  فصل تگرگ و بارونه  هوا شده خيلي سرد                روي زمين پر از برف   چه خوبه كودكستان                   وقتي ميشه زمستان كلاغ هاي سياه رنگ                   بخاري هاي روشن  وقتي بارون ميباره                     دلم ميخواد دوباره  برم به كودكستان                      ...
4 مهر 1391

ششمين سالگرد نامزدي مامان و بابا

امسال تاريخ 31 شهريور شش سال شد كه من و باباشي با هم نامزد كرديم . يادش بخير اون روزا اما كم هم سختي و جدايي نكشيديم . در هر صورت با همه خوب و بدش گذشت . گفته بودم كه دخملي عينك آفتابي مامان و شكسته بود و باباشي هم سوپرايز كرد من رو ، واسه هديه سالگرد يه عينك ناز واسم هديه گرفته بود .  مرسي عزيزم بابت همه خوبي هات و معذرت بابت همه نامهربوني هاي من  ...
2 مهر 1391

مرواريد هفتم

هورا هفتمين هم رو نمايي كرد البته جيك زده ولي خب چند روز داغون شدي . حالا پايين 4 تا و بالا 3 تا مرواريد نازه خوشگل توي صدفه دهنت داري . الهي من فدات بشم خوشگله مامان  اينم يه عكس از ملود خانم . بلا خانوم چه رختخواب نرمي هم واسه خودش دست و پا كرده سر كار  ...
1 مهر 1391

پايان 17 ماهگي .................... ورود به 18 ماهگي

    عزيزم ورودت به  ماهگي مبارك  اينم هديه من و بابا به شما هم به مناسبت روز دختر هم ورودت به 18 ماهگي  اينم يه عكس از شما قبل از رفتن براي خريد هديه   فداي اون پاهات كه داري مياي منو بگيري        ...
29 شهريور 1391

روزت مبارك عشقه من

خدا لبخند زد ، دختر متولد شد ! لبخند خدا روزت مبارك  اميدوارم مثل حنا با مسئوليت ، مثل كزت صبور ، مثل ممول مهربون ، مثل جودي شاد و سر زنده و مثل سيندرلا خوشبخت باشي  روزت مبارك ملوديه يكي يكدونه ماماشي و باباشي        ...
28 شهريور 1391

اي دخمل بلا

از 16 شهريور چون باباشي هنوز نميتونه از پله پايين و بالا بشه ما مهمون خونه ناهيد جون اينا هستيم پس متعاقباً شما تخت نداري و روي زمين مي خوابي . از اون روز تا همين ديروز ظهر هر بار ميگفتم بريم لالا كن تند تند ميرفتي و مي خوابيدي اما ديروز ظهر و ديشب يهو بلا شدي . ميري مثلا لالا ميكني اما چند دقيقه بعد در و باز ميكني و بدو بدو مياي بيرون و بازيت ميگيره و مياي پيشم و كلي باهام تعريف ميكني . منم مي خوام دعوات كنم كه اين كار بديه اما تا چشمات و مي بينم و اداهات و غش ميكنم از خنده و عشقت لبريز ميشم  . اينم از مزاياي راه رفتنه ديگه . خلاصه كه خيلي بلا شدي جيگره من . ميميرم براي وقتايي كه به زبون خودت تعريف ميكني ، وقتي ميگم دست نزن به يه...
28 شهريور 1391