ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 4 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

ديگه كم كم ...............................

      به نظرتون ديگه كم كم مي خوام چيكار كنم ؟   . . . . حدس بزنيد      پ.ن : اين پست بعد از خوندن نظراتتون كامل ميشه و ميگم مي خوام چيكار كنم   هنوز حدس بزنين شنبه ميگم ولي قول بدين دعوام نكنيا  اينم نظرات برخي از دوستان : 1) كم كم مي خوام حرف بزنم ( جواب : ملودي سايلنته فكر كنم )      2)ميخواي رمزي بشي (نه بابا حافظه ندارم كه رمزا يادم ميره بيچاره ميشم )     3) ميخواي از شير بگيريش (اون داستان فرق داره و پستش و ميزارم الان )   4) مي خواي از ...
6 آبان 1391

نان 3 ............ خداحافظ شير خشك

                               جهت اونايي كه نميدونن بايد بگم كه ملودي فقط يك ماه شير خودم و خورد و بعد از اون شير خشك خورد. الهي فدات بشم  شير خشكي كه مي خوردي نان 3 بود . از شانس خوب ما هر بار ماميت و عوض كرديم يا شيرت از نان 1 شد 2 و بعد 3 همون مدل قحطي اومد. و با زجر پيدا كرديمش . ديروز كل بوشهر و گشتم . پر بود از نان 1 و 2 و نان 3 يكدونه هم نداشتن . داروخونه نيست كه نرفته باشم . به خودم گفتم ملودي ديگه 18 ماهش شده . بزرگ شده . خيلي وقت هم هست كه سعي ميكنم كمتر بهت شيشه شير بدم . اين آخريا هم چون دندونات اذيتت ميكرد بهت طي روز هم شيشه ميدادم . خل...
3 آبان 1391

خدا رو شكر ديگه خوب شد حالت

ديروز كه از سر كار اومدم خيلي حالت بهتر بود . بعد از ظهر شما خواب بودي و منم كنارت خوابيده بودم ( جون خونه ناهيد جون بوديم و روي تخت بودي نميشد پيشت نخوابم ) . يهو ديدم يه چي پرت شد رود . نيست ماشا اللله سنگين هم هستي ، از شكي كه بهم وارد شد تموم بدنم حدود 1 دقيقه بي حس شد . ناهيد جون اومد بغلت كرد ، من كه خشك شده بودم . تا حالم جا اومد و تونستم بغلت كنم اينقده گريه كردي كه تا اومدي بغلم آوردي بالا روي منه بنده خدا و خودت . بلند شديم و با هم ر فتيم حموم و كلي آب بازي كردي و حالت جا اومد. بعدش هم رفتيم با ناهيد جون بيرون . اولش رفتيم پارك روبه روي خونه ناهيد جون اينا ( پارك بانوان ) ، اين اولين بار بود كه ميتونستي راه بري توي پارك و بازي كني ...
2 آبان 1391

اندر احوالات دخملي بعد از زدن واكسن 18 ماهگي

الهيي فدات بشم كلي مظلوم شدي همه اش سرت و دوست داري به جايي تكيه و بدي و لم ميدي. وقتي راه ميري هم ميلنگي البته ديشب ساعت 9 ديگه خيلي گريه ميكردي و كلافه بودي و ساعت 9:30 خوابيدي . ساعت 2 شب بيدار شده بودي و هوس بازي زده بود به سرت كه من به هر طريقي بود خوابوندمت . و خدا رو شكر تب نداري . اينم چند تا عكس از جوجه بي حال مامانش  جاي نيش پشه رو هم ميتونيد همه جاي بدنش ببينيد  اينم يه دستبند از طرف مامان و بابا براي كادوي 18 ماهگيت   زوده زود خوب بشو خوشگله من . مامان طاقت ديدن مريضي و مظلوميت و نداره  ...
1 آبان 1391

اولين بارون سال 91 ( ليمر )

عزيزه مامان ديروز بعد از ظهر با ناهيد جون و باباشي رفته بوديم بازار . توي مسير برگشتنمون به خونه يهو هوا قرمز شد و باد تندي شروع كرد به وزيدن و يك متري جلوي ماشين و نمي شد ببيني . ( هر سال وقتي هوا ميخواد خنك بشه اول اين باد مياد ) يهو اكثر خيابونا برقاشون قطع شد در همون لحظه خيلي از درختا شكسته بودن و وسط خيابون افتاده بودن و تموم چراغ هاي راهنمايي رانندگي از كار افتاده بود كلي همه ريخته بودن بهم ديگه . تا رسيديم خونه اوضاع بدتر و بدتر ميشد . چند دقيقه مجبور شديم توي ماشين بشينيم تا هوا بهتر بشه اما ديديم نه هر چي ميگذره داره بدتر ميشه . بدو بدو رفتيم خونه ناهيد جون اينا و چون برق نبود با چراغ موبايل جلوي پامون و روشن كرده بوديم . خونه بغل ...
30 مهر 1391

ماجراي واكسن 18 ماهگي ملودي خانوم

سلام عشقم بعد از چند روز استرس و دلواپسي  ديروز يعني 91/7/29 رفتيم مركز بهداشت تا واكسنت و بزنيم . گفتن كه واكسن 18 ماهگي رو فقط  يكشنبه و سه شنبه ميزنن . منو  ميگي كلي اعصابم خورد شد اما ديگه چاره اي نبود . قرار شد چكاپ رو انجام بدن و فقط فردا بريم براي زدن واكسن .  وزنت كردن و گفتن 13 كيلو و 700 گرم  و گفت كه 27 قطره استامينوفن هر 6 ساعت بهت بدم  قدت رو اندازه گرفتن و گفتن 84 سانتيمتر  قرار شد فرداش ساعت 8 بريم براي واكسن . دوباره ديشب كلي استرس داشتم و نتونستم درست بخوابم . صبح بيدار شديم و طبق معمول همه واكسن ها با باباشي رفتيم مركز بهداشت . چون من دلم نمياد وقتي آمپول بهت ميز...
30 مهر 1391

پایان 18 ماهگی ................. ورود به 19 ماهگی

مهر نود و یک عزیزه دلم  چون ممکنه چند روز نتونم آپ کنم ( چون امروز ساعت 5:50 دقیقه صبح داریم بر میگردیم بوشهر البته ناهید جونم داره میاد و 2 روز هم که تعطیلم و سر کار نمیرم و شنبه هم واکسن 18 ماهگی داری ) زودتر بهت تبریک میگم ...
26 مهر 1391

یکشنبه 23 مهر ( دکتر اطفال )

چند روزیه یه جوشایی میزنی نانازه من اول شبیه جوش های چرکی هستن و بعد از چند ساعت مرکز پیدا میکنه و بعد از یکی دوروزم خوب میشه . اما من و ناهید جون نگران بودیم و واسه همین بعد از اینکه مهمونامون رفتن بردیمت دکتر . دکتر گفت چیز مهمی نیستن یه پشه نیشت زده و ویروسش وارد بدنت شده و به همین خاطر جوش میزنی و دوایی نداره و حتی ممکنه تا 3 ماه از این جوشا بزنی . خلاصه خیالمون راحت شد . وزنت هم 13/700 بود و قدت 84 . گفت همه چیز عالیه . خدا رو شکر گله من
24 مهر 1391

یک شنبه 23 مهر ( ملاقات نی نی وبلاگی با ................. )

یکشنبه عصر الهه جون مامان .................... زحمت کشید و از کرج اومد خونه ناهید جون اینا البته با دو نفر از مامانای دیگه هم قرار داشتیم که به دلالیلی نتونستن بیان . الهه مامان ؟ روشااااااااااااااااااااااااااااااااا ghandeasal.niniweblog.com com خیلی خوش گذشت امیدوارم به الهه جون و روشای ناز هم خوش گذشته باشه . واقعا حس خیلی خوبیه وقتی آدم دوستاش و میبینه . عاشقه هر دوتاتونم . الهه جون زحمت کشیده بودن و برای ملودی یه بلوز خیلی خوشگل کادو آورده بودن . مرسی عزیزم مثل این بلوز تن روشا بود منم مثل بلوز ملودی واسه روشا گرفته بودم امیدوارم که خوشش اومده باشه حالا هم دوستای خوبی هستن هم هر د...
24 مهر 1391