ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 4 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

عكس باباشي فرداي عمل توي بيمارستان

خدا رو شكر حالش بد نيست . درد داره اما فقط جاي بخيه ها هست . ديگه راه ميره فقط وقت راه رفتن بايد يه كمربند هست كه ببنده . اما هنوز خونه بابا بزرگ اينا هست . و من و شما هم خونه خودمون . البته دست عمه روشن درد نكنه كه خيلي از اين شب ها رو اومده پيشمون و از تنهايي درمون آورده .  ...
12 شهريور 1391

ديروز بر من چه گذشت بالاخره

اول از همتون ممنون كه نگران بوديد و ممنون از دعاهاي خوب و صميميتون براي همسرم و باباشي ملودي . ديروز همه چي دست به دست هم داده بود تا من كلا كلافه بشم . البته آدم وقتي ناراحته از ترك ديوارم حرصش در مياد . از سر كه خواستم برم خونه يه از خدا بي خبر طوري پارك كرده بود كه حتي بزور تونستم سوار بشم . ماشين هم نميشد از توي پارك در آورد. دو تا بانك هم نزديك محله كارم هست رفتم اما مال اونا نبود . اينقده عصبي بودم كه دلم مي خواست شيشه اش و بشكونم . خلاصه يه پسري كه خدا خيرش بده يهو از آسمون افتاد پايين و اومد زد به شيشه گفت خانوم حالت خوبه ؟ گفتم ماشينه جوري پارك كرده كه نميتونم در بيام . حالا اشكام هم همين طور ميومد . گفت خواهر من گريه نداره بيا م...
7 شهريور 1391

زندگي تكراره تكراره

الان كه دارم مي نويسم باباشي حدود 20 دقيقه زير عمله . عمل ديسك كمر . ساعت 9:55 دقيقه رفت . چند سال پيشم وقتي كه فقط 12 روز بود نامزد كرده بوديم زير تيغ جراحي بود اون موقع شيراز بود . اما الان بيمارستان تامين اجتماعي بوشهر بستري هست . اون موقع هم به خاطر دانشگاه و امتحان نتونستم پيشش باشم و الان به خاطر ملودي . چون كسي نيست كه پيشش بمونه . بازم من رفيق نيمه راهش شدم و تنهاش بايد بزارم . حتي نميتونم امروز برم ملاقاتيش . اي خدا . فقط دعا كنيد زود زود بياد پيش من و دخترمون . خيلي درد ميكشيد اين دو روز آخر حتي ميگفت پنجه هاي پام بي حس شده . خداييييييييييييا خودت عيسي يه منو بهم برگردون من بدون اون ميميرم . ازتون مي خوام واسه سلامتيش دعا كنيد ممنو...
6 شهريور 1391

كارمند كوچولو

اين عكسه ملوديه قبل از بيرون اومدن از خونه ساعت 8:30 دقيقه صبح  چون ديد من لباس پوشيدم گريه ميكرد و فكر ميكرد مي خوام تنهاش بزارم براي همين باباشي براش كارتون گذاشته بود . كارتون باب اسنفجي .  از خونه اومديم بيرون و طي مسير توي ماشين آروم توي صندلي ماشينش نشست و با آهنگا به زبون خودش مي خوند و دست هم ميزد . به لطف خدا جاي پارك ماشين هم نزديك شركت گيرمون اومد و خيلي زير افتاب مجبور نشديم راه بريم . الانم خيلي دخمله خوبيه و در حال حاضر نشسته بغل من و با وسايل روي ميز بازي ميكنه . صبحونه اش هم خورده ، بيسكوئيت ويفر با آب پرتقال و همزمان پي ام سي هم ميبينه . براش در آخرين دقايق ماهواره وصل كرديم كه حوصله اش سر نره . اين...
31 مرداد 1391

پايان 16ماهگي ................ورود به17ماهگي

خيلي زود ماه  ها پشت همديگه ميان و تو بزرگ تر ميشي . چشم به هم بزنم بايد منتظر تولد دو سالگيت باشم به اميد خدا . يك ماه ديگه هم گذشت و بزرگ تر شدي عشقم . ورودت به ماه مبارك عشقه مامان  در ضمن مصادف شده با عيد فطر  ...
31 مرداد 1391

اين روزا ي من و ملودي

اين روزا خيلي خسته شدم همه اش گرفتار آماده كردن محيط كار هستم براي اومدن ملودي و بيشتر از اون فكرم درگير و خسته و نگرانه كه ملودي اينجا اذيت نشه   در هر صورت ديگه كارا تموم شد . امروزم واسه ات كلي خوردني شامل ميوه ، آب ميوه و بيسكوييت خريدم تا اينجا حسابي خوش بگذره بهت . يه استخر بادي هم براي اينجات آوردم . خيلي كلافه ام اميدوارم همه چي خوب پيش بره و دو تامون بهمون سخت نگذره . گرماي هوا هم كه امسال سنگ تموم گذاشته . اينقدر گرمه كه آدم از زندگي سير ميشه . فعلا چند تا عكس ازت ميزارم و سر فرصت كه اومدي اينجا عكس ازت ميگيرم و ميزارم توي وبلاگت . كار جديد ديگه اي هم ياد نگرفتي فقط راه رفتنت تقريباً خيلي خوب شده و تعادلت خوبه و زمين نميخ...
28 مرداد 1391

اين روزا ..................... سخته اما ميگذره

سلام عشقم . ديروز نصاب اومد و دو تا اتاقي رو كه قراره موكت كنيم و متر كرد . گفت 46 متر موكت لازم داريد . منم يه فرش برات گرفتم كه زير پاهاي خوشگلت نرم باشه . قراره اتاق فعلي بابا سعيد بشه ماله من و شما چون بزرگ تره . توي هال هم كه بايد موكت بشه . چند تا سي دي  هم برات خريدم كه كارتون ببيني اينجا و قراره تلويزيون و دي وي دي هم برات بيارم . خلاصه قراره از اين به بعد دو تا اتاق داشته باشي يكي اينجا و يكي خونه . با خودم فكر كردم حالا كه راه رفتن و ياد گرفتي در چند ماه آينده يه سه چرخه هم برات بگيرم كه توي هال واسه خودت بازي كني و كلي بهت خوش بگذره . واسه بيرونم كه ماشين شارژي داري . خلاصه امروز بايد اتاق بابا سعيد رو مرتب كنم و چيزايي كه با...
23 مرداد 1391

اولين ها ...............

قبل از هر چيز از مامان روشا جون ، مامان الهه معذرت خواهي ميكنم كه از ايده اش كپي برداري كردم اميدوارم ببخشه و راضي باشه . چون واقعاً كارش جالب بود . بازم معذرت عزيزم .  ♥ اتفاقات زندگي ملودي در اولين بار ♥   اگه دوست داشتين بيايد ادامه مطلب ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ اولين حموم كردن 90/1/30   اولين اسباب كشي  90/2/27 اولين سر كار رفتن ملودي 90/3/7 اولين جيغ زدن 90/3/18 اولين بار كه تنها توي اتاقه خودت خوابيدي 90/4/9 اولين بار كه خوابت تنظيم شد و ساعت 10 خوابيدي 90/4/9 ا...
24 مرداد 1391