ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 4 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

یکشنبه 23 مهر ( باغ سپه سالار )

یکشنبه صبح رفتیم باغ سپهسالار تا من پوتین بخرم . رفت و برگشت و با مترو رفتیم . موقع رفت خیلی خانوم بودی اما موقع برگشتن توی مسیر خیابون تا مترو خوابت برده بود . از کالسکه که پیاده ات کردم خواب زده شدی و کلی اشک ریختی و کل مترو رو گذاشته بودی روی سرت و تا اومدی ساکت بشی سرت بر اثر ترمز مترو خورد به شیشه و باز جیغت رفت هوا ...
24 مهر 1391

شنبه 22 مهر

شنبه ساعت 8 حرکت کردیم به سمت تهران این بار از جاده آوج . مسیر تقریبا دو برابر مسیر اومدنمون بود . از شانس بد منم حالم بد بود و کلی اذیت شدیم ساعت 4 بعد از ظهر رسیدیم بالاخره با هر زجری بود. تا رسیدیم تند مامیت و عوض کردم و گذاشتمت تا بخوابی و خودم هم همون طوری با مانتو و روسری نفهمیدم کی خوابم برد تا ساعت 7 شب . بعدش دیدم خیلی کسلم و واقعا حالم بده گفتم یه دوش بگیرم تا سر حال بشم . با هم رفتیم حموم . حالم خیلی بهتر شد اما تا صبح یکشنبه هنوز حالم کامل خوب نبود. انگور هارو از توی تاکستان خودمون چیدیم   ...
24 مهر 1391

پنج شنبه 20 مهر ( باغ ـ منطقه سنگستان همدان )

از صبح زود بساط ناهار و شاممون و بردیم باغ آقای عباسی یکی از همکارای قدیمی بابا سعید . خیلی باغ باصفایی بود. حوضچه پرورش قزلالا داشت به اضافه انواع سبزی ها و فلفل دلمه ، فلفل همدانی ( بیور ) ، گوجه فرنگی و حتی گل زعفرون. اینم چغندره که بعد از ظهر لبو درست کردیم و خوردیم کوروش پسر دختر دایی ناهید جون و باباسعید که د اره با ملودی خونه سازی درست میکنه و 3 سالشه همه در حال خوردن ناهار آش رشته کسایی که اون روز رفتیم باغ : خاله زهره ، غزل و آقا شهرام شوهر خاله ام شهلا و شوهرش و کامیشاه دخترش و کوروش پسرش زن دایی کیومرث برزو و خانمش مامان پوری امیر و لنا دایی بهروز و پروا...
24 مهر 1391

سه شنبه 18 مهر

سلام بعد از چند روز . ممنونم از همه کسایی که توی این چند روز شرمندمون کردن و منتظر بودن . روز سه شنبه ساعت 87 صبح تهران و به مقصد همدان زادگاه مادری و پدری خودم راه افتادیم . از راه جاده ساوه رفتیم . هوا خیلی خوب بود و در کل خیلی همه چی عالی بود و از همه عالی تر ملودی خانم ما بود که انصافا اذیت نکرد. اینم عکسهای توی مسیر اینم قطره های بارون که توی جاده روی شیشه نشسته بود . ساعت 12:30 رسیدیم خونه مامان پوری ( مامان بزرگ من ) و ملودی دمپایی هاش و پوشید و رفت توی حیاط بازی کنه . اینجا هم مشغول خاک بازیه عصری که شد با امیر ( پسر خاله من ) و لنا جون ( خانمه پسر خاله ام ) رفتیم برج جهان نما و سعی...
24 مهر 1391

دوشنبه 17 مهر

دوشنبه شب دعوت بودیم شام خونه خاله زهره ( خاله من ) . اوله شب کم مونده بود بمونی لای در آسانسور البته توی کالسکه بودی . من کلی جیغ زدم و ترسیدم و تا فرداش حالم خراب بود اما در کل شب خیلی خوبی بود . عماد ( پسر خاله من ) هم به مناسبت روز کودک برات یه عروسک اژدها خریده بود مرسی عماد جون ...
24 مهر 1391

چهارشنبه 19 مهر ( یه دیدار نی نی وبلاگی با ................ )

یه دیدار نی نی وبلاگی با دوسته خوبم داشتم مونا جون مامان ............... خودتون میتونین حدس بزنین ؟ رهااااااااااااااااااااااااااااام roham89.niniweblog.com خیلی خوب بود . مونا جون زحمت کشید به همراه رهام جون عشقه من اومدن خونه مامان پوری و هم دیگه رو دیدیم . رهام و ملودی هم دوستای خوبی واسه هم شدن البته ملودی طبق معمول نود درصد اوقات نگاهش به تی وی بود. دوست خوبم زحمت کشیده بود و برای ملودی یه هدیه خیلی خوب آورده بود . یه ست آشپزخونه ( بازم ممنون مونا جون) منم برای رهام یه دونه مثل طبل شما با یه باکس حیوانات جنگل گرفتم که البته در مقابل هدیه مونا جون واقعا کوچیک بود انشا الله جبران کنم اله...
24 مهر 1391

چهار شنبه 19 مهر ( باباطاهر همدان )

بعد از گنجنامه رفتیم بابا طاهر . هم اینکه مکان دیدنی رو ببینیم هم اینکه باباشب می خواست برای مغازشون کوزه بخره این طبل و برات از اونجا خریدم خیلی دوسش دارشتی و حاضر نبودی از دستت جداش بکنی   ...
24 مهر 1391

چهار شنبه 19 مهر (گنجنامه همدان)

چهارشنبه صبح رفتیم گنج نامه به اتفاق ناهید جون ، بابا سعید ، امیر و لنا و باباشی باباشی ـ ناهید جون ـ ملودی همیشه خوشت میاد توی صورتت هوا بخوره ، اینجا هم باد  میزد به صورتت کلی لذت میبردی باباشی ـ لنا ـ مامان نسیم و ملودی باباشی ، مامان نسیم ـ ملودی ...
24 مهر 1391

16 مهر بعد از ظهر

سلام عسلم . امروز عصری به  همراه باباشی ، ناهید جون ، مامان و بابا سعید رفتیم دربند . البته مسیر رفت و با مترو رفتیم که اولین تجربه سوار شدنت بود به مترو . خیلی خانوم بودی مثل همیشه و از دیدن اون همه آدم متعجب بودی و بعضی وقتا هم میترسیدی از بس لپت و میکشیدن خلاصه که خیلی خوش گذشت جای همه دوستان خالی اینم عکسای امروز عصر تا شب نفسه من . مامان و ملودی ـ باباشی ـ ناهید جون لی لی لی حوضک وای وای نینی چرا کار بد میکنی زشته ( ملودی به یه نینی دیگه میگه ) اینجا هم یه خانومی بهش شکلات داده بود . حسابی دل همه رو برده دخمل بندریه ما مامان نسیم ، بابا سعید ، ناهید جون و ملودی بلا واسه من...
17 مهر 1391