ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 4 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

29 اسفند صبح - فاز یک اکباتان

صبح رو رفتیم پاساِژ های فاز یک شهرک مامان اینا  . من و ملودی و ناهید جونو مامان پوری . کلی خوبی بود و خوش گذشت و خرید کردیم . ملودی هم حساب بدو بدو کرد و دل همه مغازه دارها رو برده بود .         اینجا هم داشتی بغل ناهید جون نگاه گربه میکردی . توی شهرک اکباتان به جرات میتونم بگم به تعداد آدما گربه هم هست . انقدرم لوس هستن که نگو همه اش دور و بر پای همه میچرخن و خودشونو لوس میکنن .  ...
1 فروردين 1393

28 اسفند 92 سفر به تهران

بالاخره قرار شد که سفر تهرانمون و انجام بدیم و 28 اسفند من و ملودی راهی تهران شدیم و باباشی هم چون گرفتار بود نتونست بیاد . ساعت 7:05 دقیقه بعد از ظهر پروازمون بود که شکر خدا تاخیر هم نداشت . چشمتون روز بد نبینه از شانس من تمام فرودگاه پر از گل بود اونم از نوع مصنوعی و طبیعی همزمان . بیچاره باباشی دنبال این بود برات بخره اما چون جایی پیدا نکرد مجبور شد یه دونه از در و دیوار برات برداره بیچاره سرخ شده بود اما خب چاره ای نبود بد طور پیله کرده بودی . خلاصه بعد از خداحافظی با پدر گرامی ٰ رفتیم سالن اصلی که سوار بشیم . از گیت که گذشتیم مامور فرودگاه گفت کیفتون و ببینم که تا من نشون اون میدادم کیف رو ٰ شما بدو بدو رفتی و تا نگاهت کردم دیدم ک...
1 فروردين 1393

تولد مامان نسیم

قبل از نوشتن این پست به دوستای خوبم که نگران شده بودن و پست جنین و خونده بودن بگم که چون نزدیک تولد خودم بود این پست و گذاشتم و من باردار نیستممممممممممممممم . عمرا اینچنین خبری از من نخواهید شنید خیالتون راحت راحت . امروز 27 سالم تموم شد و وارد 28 سالگی شدم دیگه اروم اروم دارم دهه بیست و پشت سر میزارم . به نظر بهترین زمان عمر هر کسی توی دهه بیسته چون تکلیف همه چیز زندگیش توش معلوم میشه . دلم گرفته کاش این دو سال تموم نشه .                 ملودی در حال فتح قله کابینت به امید دست یابی به کیک     نی نی گولویی های مام...
26 اسفند 1392

خاطرات یک جنین ....

  تا چند وقت پیش نبودم اما حالا زندگی مشترکم را شروع کردم و فعلا برای مسکن، رحم را برای چند ماه اجاره کردم........البته به محض تمام شدن مهلت صاحب خانه مرا بیرون می اندازد و تمام وسایلم را هم می گذارد توی کوچه! اظهار وجود: هنوز کسی از وجودم خبر ندارد .البته وجود که چه عرض کنم .هرچند ساعت یکبار تا می خواهم سلول هایم را بشمرم همه از وسط تقسیم می شوند و حساب و کتابم به هم می ریزد. زندان : گاهی وقت ها فکر میکنم مگه چه کار بدی کردم که مرا به تحمل یک حبس 9 ماهه در انفرادی محکوم کرده اند ؟؟؟؟!!!!!!!!! فرق اینجا با آنجا : داشتم با خودم فکر می کردم اگه قراربود ما جنین ها به جای رحم مادر در جایی از بدن پدرها زندگی ...
7 خرداد 1393

هفت سین های مختلف رشته های تحصیلی

  سفال سیمان سقف کاذب سنگ سایت پلان سکشن ستون هفت سین فقط عمرانیش… پیشاپیش نوروز بر بچه های عمران مبارک     سیم خاردار سیمینوف سنگر سر نیزه سان سلسله مراتب سپاس جناب‏!‏ اینم از هفت سین سربازها… پیشاپیش نوروز بر همه سربازان مبارک     smiling =خندان soft heart = خوش قلبی seemly = شایسته stunning = بسیار خوب so lovely = بسیار دوست داشتنی sonsy = خوشبخت successful = موفقیت آمیز اینم هفت سین بچه های مترجمی زبان، سال نو مبارک!     سفته سوء قصد سرقت سوگند سیاست...
25 اسفند 1392

یک عدد دخمل شکمو

الهی که مامان فدات بشه داشتم وبلاگ کیمیا جون نوه مامان گلی و میدیدم و رسیدیم به عکس های کیک تولد که ملودی جون باز شیرینی خامه ای دیدو هی از من میخواست که دستم و رد کنم و از توی مونیتور براش کیک در بیارم . الهی بگردمش همچین مثل گربه ها زبونش و میمالید دور دهنش !!! نیست که تا حالا کیک نخورده هر جا بریم تا کیک یا شیرینی خامه ای ببینه یه کولی بازی راه میندازه که رسما ابرو نمیمونه واسه من . با اجازه مامان گلی جون عکس مورد نظر هم میزارم که به یادگار بمونه   ...
23 اسفند 1392

خرید های عید 1393

عشقم یه سری لباس های قبلت که هنوز نو بودن رو هنوز سایزت هستن رو داری و یه سری هم که دیدم نیاز داری برات گرفتم انشا الله به شادی بپوشی . البته هنوز جوراب مونده و یه سری کم تل و موگیر که از تهران برات میگیرم .         این پیراهن بالایی یه دونه کمر بند چرم باریک قهوه ای هم روش میخوره                 ...
21 اسفند 1392

دو روز بی نظیر

من همیشه معتقدم که یه دوست خوب از صد تا فامیل میتونه بهتر باشه مخصوصا برای من که توی غربت هستم واقعا دوست خوبم نعمته . که متاسفانه یکی از بهترین دوستام نزدیک یک ساله که از بوشهر رفته برای زندگی شیراز . مامان قند عسلا .دوستی ما مربوط میشه به سال دوم دبیرستان که تا الان ادامه پیدا کرده و شوهرامون هم دوست شدن و بچه هامون همبازی . خدایا این دوست خوب و خانوادش و در امان خودت نگه دار و ممنون که منو لایق دونستی و اون و با من آشنا کردی . دیروز ظهر تا امروز ظهر خاله حدیثه و شوهرش و طاها کوچولو مهمونمون بدون . جای پارسا خالی بود که بخاطر مدرسه نتونسته بود بیاد . وای که نمیتونم توصیف کنم این تقریبا دو روز چقدر بهم انرژی مجدد داد و کلی مخصوصا دیشب بهمو...
18 اسفند 1392

اینروزا......

عشقه یکی دونه خودم اینروزا واقعا هوا عالی هستش و کلی روح آدم بپرواز در میاد از خوبی هوا . همه جا رو گل کاری کردن و توی خیابون که رد میشی بوی گل مستت میکنه منم که عاشق اطلسی هستم و همه جا اطلسی بارون شده . چند روزی دنبال خونه میگشتیم که انشا الله سر فرصت و بعد معلوم شدن تکلیفمون حتما برات مینویسم که قضیه خونه به کجا کشید . قرار بر این شد که مسافرتمون و انجام بدیم و برگشتنی ، ناهید جونم باهامون بیاد برای جمع کردن وسایل . اتفاق خاص دیگه ای نیوفتاده اما یکسری عکس برات میزارم که عمو امین با موبایلش ازت گرفته بود و دشب برام بلوتوث کرد . یه تیکه پارچه سبز پیدا کردی و هر وقت میریم خونه بابا بزرگ اینا میبندی به سرت و کلی ژست میگیری   ...
16 اسفند 1392

9 اسفند 92 یک روز پر ماجرا

عزیزم همون طور که گفتم امروز صبح به اتفاق عمو علی شوهر عمه روشنک و خود عمه رفتیم گناوه و واقعاً خیلی خوش گذشت شما هم که هزار ماشا الله انقدر خانوم بودی حسابی رو سفیدم کردی و گذاشتی هم بهم خوش بگذره هم راحت خرید کنم .   ساعت 10 اونجا بودیم و ساعت 3 هم رسیدیم خونه و لالا کردیم . قرار بود عصری بریم اجرای عمو امین . قبلش بابا بهمون گفت که صاحب خونه گفته خونه رو فروختم و بی زحمت خالی کنین . ی عنی باید بالاخره یه جوری خوشی آدم و خراب کنن . اولش یکم ناراحت شدم چون هنوز یکسالم نیست که اومدیم اینجا و قرار بود بریم برای عید تهران . اما حالا هم باید خونه پیدا کنم هم احتمال داره رفتنمون کنسل بشه . بعد مدت ها میخواستیم بریم پیش ناهی...
9 اسفند 1392