28 اسفند 92 سفر به تهران
بالاخره قرار شد که سفر تهرانمون و انجام بدیم و 28 اسفند من و ملودی راهی تهران شدیم و باباشی هم چون گرفتار بود نتونست بیاد . ساعت 7:05 دقیقه بعد از ظهر پروازمون بود که شکر خدا تاخیر هم نداشت . چشمتون روز بد نبینه از شانس من تمام فرودگاه پر از گل بود اونم از نوع مصنوعی و طبیعی همزمان . بیچاره باباشی دنبال این بود برات بخره اما چون جایی پیدا نکرد مجبور شد یه دونه از در و دیوار برات برداره بیچاره سرخ شده بود اما خب چاره ای نبود بد طور پیله کرده بودی . خلاصه بعد از خداحافظی با پدر گرامی ٰ رفتیم سالن اصلی که سوار بشیم . از گیت که گذشتیم مامور فرودگاه گفت کیفتون و ببینم که تا من نشون اون میدادم کیف رو ٰ شما بدو بدو رفتی و تا نگاهت کردم دیدم که یه دسته گل مصنوعی بزرگ توی دستته و داری از خوشحالی پایکوبی میکنی و چند تا پیرمرد هم بهت میخندیدن . منم که خجالت زده از دستت گرفتم و گذاشتم سر جاش . اما توی اون مدت که توی سالن بودیم رسماً دیونه شدم با موضوع گل چیدن شما




اینجا هم خلاقیت نشون میدادی و شاخه قلب و توی سوراخ های میز و صندلی ها فرو میکردی


اینجا هم قسمتی که فلش زدم یه سری گل بود که توی صندوق صدقات بود و کلافه بودی که نمیتونی دست بزنی بهشون. بعد کلی اذیت بالاخره رفتیم که سوار بشیم و در اخر سر از باغچه فرودگاه یک دونه گل طبیعی هم چیدیم برات . وای که عین این دزدا باید صد طرف و نگاه کنم و برات گل بچینم بخدا ببین آدم وبه چه کارایی وا میداری فندق کوچولو

دیگه چون دو سالت تموم شده صندلی هم بهت تعلق گرفته و بلیط نیم بها داشتی . این هم یک اولین باره دیگه . اینجا هم کمربندش و بسته و داره گل طبیعی رو که بنده سرقت کردم بو میکنه . یه بوی گندی هم میاد که بیا و ببین

دخملی در حال پذیرایی شدن خداروشکر تا موقع نشستن هواپیما فوق العاده دخمل خوبی بودی ولی بعضی وقتا از ذوق کردن زیاد جیغ میزدی و من کلافه میشدم اما بر عکس من همه مسافرا و مهماندار ها عاشقت شده بودن و ذوقت و میخوردن .
اینجا هم وقتیه که منتظریم بارمون و تحویل بگیریم و داری توی موبایل ناهید جون عکسای خودت و نگاه میکنی .


28 اسفند 92 سفر به تهران 
