ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 4 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

15 فروردین

صبح رو رفتیم لاله جین پایتخت سفال ایران و یه سری خرید کردیم اما شما خیلی خستم کردی چون نمیشد بزارمت همه جا روی زمین به علت اینکه همه چیز شکستنی بود و شما هم کنجکاو داری نگاه تیله ها میکنی ( گوی های ریز شیشه ای . هر شهری یه چیزی بهش میگن ما بهش میگیم تیله ) عصری دوست ناهید جون با پسراشون و عموی ایشون که همون آقای اوسط بود اومدن خونمون عید دیدنی . این دوست مامانم دوست دوران مدرسه هستش و بچه هاشم همبازی های دوران بچگی من و دایی حامد هستن و یه جورایی واقعا با هم خواهر و برادریم و واقعا دیدنشون بعد از مدت ها خیلی مزه داد . شب رو هم رفتیم خونه دایی کیومرث ( دایی ناهید جون و بابا سعید ) و چون تولد بابا سعید هم بود&nb...
17 فروردين 1393

16 فروردین برگشت به تهران

صبح ساعت 8 از همدان به سمت تهران حرکت کردیم و بازم مثل همیشه آروم و صبور بودی سر تراس خونه ناهید جون اینا قبل از حرکت   دم در خونه  وارمر و گذاشته بودی دور کمرت  اینم یه صبحونه خوشمزه: سیب زمینی زغالی با تخم مرغ آبپز   ...
16 فروردين 1393

7 و 8 فروردین

عشقم دیشب عمو رحیم (  عموی مامان نسیم ) اومدن خونمون عید دینی و شما بازم خیلی خانوم بودی      دو روزم عصرا میبرمت پارک رو به روی بیمارستان صارم که کلی بازی میکنی       باد که میخورد صورتت چشمات و میبستی      اینم مامی که نینی شده بود  پشت اینجا که من نشستم یه سرسره تونلی بود که دلت میخواد بری توش اما روز اول همچین منو ترسوندی که نگو رفتی داخل و وسط تونل نمیدونم چطوری خودتو گیر داده بودی و نمیومدی پایین حالا نه میتونستم بیارمت بالا نه طوری بود که بیارمت پایین حدود 30 ثانیه جیغ...
9 فروردين 1393

5 فروردین 93

صبح طبق معمول هر روز پیاده روی و گل چینی              عصری من و شما و ناهید جون رفتیم میلاد نور که واقعا پشیمون شدم از رفتن چون همه جا باز پر بادکنک بود و بدتر از همه مشکل اینجا بود که برای فروش نبودن و خیلی اذیت شدم یه دونه یویو برات خریدم که عینش و داری با این تفاوت که من اینو از بوشهر برات 2000 تومان خریدم اما توی میلاد نور شیش لا پهنا باهامون حساب کردن و 15000 تومان دادم . واقعا نمیدونم چطوری پولای اینطوری از گلوشون پایین میره بعضی ها . خدایا این آدما واقعا دیگه دارن روی زمین سنگ تموم میزارن . فدای سرت عزیزم همین که تو خوشحال باشی برام کافیه ...
6 فروردين 1393

پایان 35 ماهگی.................... ورود به 36 ماهگی

  عمرم ببخش این تاخیر رو و اینکه یادم رفته بود . امسال ماهگردت مصادف بود با روز سال تحویل و فقط یک ماه مونده تا پایان سه سالگیت فدات بشم که این همه بزرگ شدی نفسم                                             زمین در انتظار تولد یک برگ من در حال شمارش معکوس صفر همیشه نقطه پایان نیست بلکه گاهی نقطه آغاز است  پیشاپیش تولدت مبارک بهانه زیبای زندگی من    ...
5 فروردين 1393

4 فروردین 93

صبح رو رفتیم پیاده روی توی محوطه و هوا هم عالی بود و به همراه ناهید جون و مامان پوری . کلی باز بدو بدو کردی و گل چیدی              گربه رو دارین زیر پای ملودی ؟ افتاده بود دنبال دخملم پیشوک ناهار ناهید جون برامون آبگوشت بار گذاشته بود و دایی حمید هم ناهار و اومد پیشمون . جای همگی خالی خیلی چسبید اونم با نون سنگک دو بر کنجد . دست پخت ناهید جونم که لنگه نداره . خلاصه ناهار و خوردیم و رفتی لالا کردی اما با گریه از خواب بلند شدی و حدود یک ساعت گریه میکردی . یکم که حالت سر جا اومد رفتیم حموم و کلی آب بازی کردی و حسابی سر حال شدی...
5 فروردين 1393

3 فروردین 93

عمرم صبح رو رفتیم مگا مال یا همون هایپر می که توی شهرک اکباتان هست و خیلی نزدیکه به بلوک ناهید جون اینا . به همراه ناهید جون و مامان پوری . طی مسیر خیلی خانوم بودی       اما چشمتون روز بد نبینه از شانس من بیچاره تمام در و دیوار و سقف و هر آنجایی که حتی فکرش و نکنین بادکنک چسبونده بودن . و شما هم با جیغ و داد و کولی بازی آبرو مون و بردی . هر کی ندونه فکر میکنه تا الان بادکنک ندیدی و نخریدم برات . خلاصه با کلی بکش بکش بردمت توی هایپر تا لا اقل بتونم برات بخرم . حالا هرچی میگم مامان بیا بریم جایی که بفروشن من برات بخرم مگه متوجه میشی ؟ خلاصه بساطی بود بیا و ببین . الان فقط خاله حدیث میدونه من چی میگم ...
4 فروردين 1393

2 فروردین 93

عشقه من روز دوم بیشترش به استراحت گذشت و مهمون داشتیم . صبح تا ده خواب بودی و بعد هم حمومت دادم چون واسه ناهار دایی حمید ( دایی مامی نسیم ) میخواست بیاد خونه ناهید جون اینا . ناهار جاتون خالی سبزی پلو و ماهی خوردیم و ظهرش شما باز لالا کردی . از ساعت 2 تا 6 که دیگه خودم بیدارت کردم . لباسات و عوض کردم و منتظر شدیم تا خاله نسرین و دختراشون ( خاله ناهید جون و بابا سعید ) بیان . کلی دختر خانومی بودی و همه ازت تعریف میکردن که چقده نینی خوبی هستی . من هم که شما همه اش با تی وی سر گرم بودی بهم کلی خوش گذشت و گفتم و خندیدم . بعد رفتن مهمونا با ناهید جون رفتیم توی محوطه و باز یکم قدم زدیم ولی چون هوا یکم سرد بود زود اومدیم بالا که خدای نکرده مریض نش...
4 فروردين 1393

1 فروردین 93

عشقم صبح رو رفتیم توی محوطه شهرک و کلی خوش گذشت بهمون  . من و شما و ناهید جون و مامان پوری . کلی بدو بدو کردی . گل چیدی  چمن بازی کردی . طی مسیر دوتا هاپو دیدیم که خیلی دوستشون داشتی و اونا ازت فرار میکردن اما شما خیلی شجاهانه میرفتی سمتشونو دنبالشون میکردی .     این هاپو اسمش بلفی بود . دلت میخواست بغلش کنی اما اون فرار میکرد   این هاپو هم اسمش تامی بود و به قدل صاحبش پیر مرد بود چون 9 سالش بود . این یکی و نمیخواستی بغل کنی اما دلت میخواست دمش و بکشی که اگه من نمیگرفتمت صد در صد دم بیچاره رو از جا میکندی          ...
3 فروردين 1393

سال تحویل 1393 تهران - منزل بابا سعید

    بعد از تولد شما این اولین سالی بود که سال تحویل و بوشهر نبودیم و باباشی هم برای اولین بار سر سال تحویل کنارمون نبود اما مطمئنا فکرش و روحش پیش ماست . امسال تهران خونه بابا سعید و ناهید جون بودیم . مامان پوری هم که به خاطر ما از همدان اومدن تهران کنارمون بودن . اتفاق خاصی نیوفتاد که قابل نوشتن باشه . عصری رفتیم حموم و موهات و اتو کشیدم و لباسات و پوشیدم تنت که کلی ذوق میکردی برای خودت  .                   ...
1 فروردين 1393