ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 3 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

3 ساله شدنت مبارک عمره مامان

  قد کشیده ای گلم چه شاخ و برگی زده ای امیدم دست مادر چشم من باشی تو ای دُردانه ام روز میلادت رسید سه بهار و سه زمستانت گذشت ناز تو بهر پدر چون عسل باشد به کامم شهد شیرین لبانت کرده مستم دخترم روز میلادت مبارک   ...
29 فروردين 1393

اولین قهر ...... اولین بوسه

امروز برای اولین بار باهات قهر کردم هنوزم باهات قهرم تقریباً آخه واقعا دختر بدی بودی و هنوزم که یادم میوفته آتیش میگیرم . کلاً بادکنک خیلی علاقه داری و وقتی میبینی دیگه از خود بیخود میشی . منم هر بار برات میخرم . اما امروز داستان فرق داشت . به همراه ناهید جون رفتیم بازار و میخواستم برات کفش تابستونی بخرم توی یه مغازه دست یه بچه بادکنک دیدی و از همون جا نق نق شروع شد و بزور منصرفت کردم وگرنه از بچه بیچاره میگرفتیش و اشکش و در میاوردی . اومدیم بیرون ورسیدیم به جایی که بادکنک میفروختن . تا اومدم برات بخرم دیدم که کیف پولم مونده توی ماشین و گفتم که ناهید جون برات بخره و اون بنده خدا هم پول خورد نداشت و رفت توی یه مغازه تا پول خورد کنه و توی ا...
24 فروردين 1393

عیدی های 1393

عشقم امسال هم طبق همیشه کلی عیدی گرفتی و همه شرمندمون کردن . دست همگی درد نکنه انشا الله که سال پر برکتی باشه برای همه و برای خوشگل خودم   عیدی های غیر نقدی شامل :   رهام جون و مامان مهربونش این صندل و دادن بهت به همراه وجه نقد       این شلوار و بلوز هم آقای اوسط دادن به شما   و عیدی های نقدی : بابا سعید ده هزار تومان مامان پوری پنجاه هزار تومان شبنم جون ( دختر دایی ناهید جون ) ده هزار تومان زن دایی شکوفه ( زن دایی ناهید جون ) پنج هزار تومان شهلا جون ( دخنر دایی ناهید جون )ده هزار تومان خاله فاطی ( دوست ناهید جون) بیست هزار توما...
24 فروردين 1393

اینروزا

عشقم ما روز 17 فروردین به همراه ناهید و جون و بابا سعید اومدیم بوشهر و از اونروز حسابی گرفتار جمع کردن وسایل خونه هستم . امروز بابا سعید قرار بود برگرده تهران و ناهید جون پیشمون میمونه اما بنده خدا ساعت بیست دقیقه به هفت پرواز داشته اما الان که 11 و خورده ای هست هنوز توی فرودگاه هستش . امروز عصر خوش گذشت و رفتیم با هم بیرون و هوا هم عالیه عالی بود .احتمالا تا مدتی کم برات بنویسم . مامان و ببخش چون گرفتاریم اما حتما تند تند سعی میکنم همه مطالب  مهم و برات بنویسم که یادم نره .                       ...
20 فروردين 1393

21 فروردین 3 سالگی وبلاگت مبارک نفسه مامان

  عشقم 21 فروردین 3 سالگی وبلاگته و وارد 4 سال میشه . امیدوارم بتونم تا جایی که ممکنه برات بنویسم و بعداً مطالب وبلاگ و بهت هدیه کنم تا تموم خاطرات بچگیت و داشته باشی                                                ...
20 فروردين 1393

11 فروردین 93 حرکت به سوی همدان

عمره من صبح ساعت 7:30 به سمت همدان راهی شدیم .من و شما و بابا سعید و ناهید جون . طی مسیر مثل همیشه واقعا دختر خوبی بودی و هیچوقت انصافا اذیت نمیکنی و منم اذیت نمیشم .       دنیای وارونه به این میگن مامان روی پای بچه اش خواب بود و. ناهید جون شکار لحظه ها کرده . یادمه بچه که بودم دائم سر پای ناهید جون خواب بودم.بعدش سر شونه بابا عیسی الانم که ملودی اومده روی ملودی . کلا خوشخوابم       هوا بارونی بود و هوا هم عالییییییییی و تمیز اما سرد     فدای اون مهربونیت بشه مامان که ادم از بوسیدنت خسته نمیشه . &nb...
17 فروردين 1393

12 فروردین

صبح که از خواب بلند شدیم به همراه ناهید جون و بابا سعید رفتیم توی سطح شهر و با یکسری المان هایی که توی بلوار ها بود عکس گرفتیم                        فکر کنم این قندیل های یخ نشون دهنده درجه دمای هوا هست  بعدش رفتیم و دور میدون عباس آباد گرده که البته مخصوص خود همدان هست و خیلی خوشمزه هم هست گرفتیم و نوش جان کردیم البته ملودی دوست نداشت چون تخم مرغ دوست نداره طبیعتا این نون هم به مزاجش خوش نیومد . بعد از اون با دوست خانوادگیمون آقای...
17 فروردين 1393

13فروردین

اون روز ناهار دعوت بودیم خونه مامان پوری اما قبلش آقای اوسط تماس گرفتن و گفتن باغشون که توی جاده دره مراد بیک بود رو آماده کردن که بریم برای سیزده بدر و گفتن که برای بازی ملودی هم خیلی مناسبه ما هم قرار شد بریم و دو ساعتی بمونیم و ناهار و بریم خونه مامان پوری اما از بس دیدیم هوا عالیه و فضا هم واقعا مناسبه زنگ زدیم به مامان پوری و بقیه کسایی که مهمونشون بودن گفتیم بساط و جمع کنن و بیان که سیزده رو بدر کنیم و اونا هم اومدن . واقعا اون روز خیلی خوش گذشت از آتیش گرفته تا چایی روی آتیش و هوا و فضالی عالی و کوفته که مامان پوری د رست کرده بود و برای عصر هم کیک که زن دایی مامان ناهید درست کرده بود همه چیز بی نظیر بود و به ملودی هم خیلی خوش گذشت چ...
17 فروردين 1393

14 فروردین

صبح پنجشنبه برف میومد و ما قرار بود بریم دنبال مامان پوری و بریم باغ بهشت سر خاک بابای ناهبد جون . برای اولین بار بود که سر خاک آقا جون میومدی و برای اولین بار بود که کلا میرفتی قبرستون . انشا الله هیچ وقت اینطور جاها نری نفسم زبونت و میاوردی بیرون و برف میخوردی و خوشت میومد  ...
17 فروردين 1393

14 فروردین یک قرار وبلاگی

یکی از دوستای خوب اینترنتیم رو که حدود 2 ساله با هم دوستیم رو باز دیدم برای دومین بار و حسابی بهشون زحمت دادیم . عصری من و ملودی رفتیم خونه مونا جون مامان رهام و کلی زحمت دادیم بهشون  ملودی که کلا فقط جذب سفره هفت سین بود بیشتر وقتا بتمن کوچولوی خاله خرگوش کوچولوی خاله     عکس عیدی خاله مونا رو هم توی پست عیدی ها برات میزارم عزیزم . مونا جون بازم ممنون و خیلی خیلی زحمت دادیم انشا الله بتونم جبران کنم خانومی . بعد از اونجا هم شام دعوت بودیم خونه امیر پسر خاله من   ...
17 فروردين 1393