ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 3 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

فرشته ای به نام مادر

شاید این متن خیلی تکراری باشه اما من با هر بار خوندنش مو به تنم سیخ میشه و واقعا حس غرور میکنم . میدونم ممکنه بعدا ها ملودی نتونه این متن و ببینه برای همین براش میزارمش تا بدونه که جایگاه یک دختر یا زن یا مادر چقدر بالاست .   گفتگوی کودک با خدا قبل از تولد کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد.....اما کودک هنوز مطمئن نبود می خواهد برود یا نه. اما اینجا در بهش...
21 خرداد 1393

اینروزای ما ............

عشقم میتونم بگم هفته ای که گذشت یکی از بهترین هفته های توی کل زندگیم بود بابا سعید که جمعه اومد پیشمون و تا چهار شنبه بود و حسابی از دلتنگی در اومدیم . خاله محبوبه هم از شیراز شب یک شنبه اومد پیشمون و همین الان که دارم برات مینویسم رفته ترمینال که برگرده شیراز . واقعا بهمون خوش گذشت تا دیر وقت شبا خنده و تعریف از خاطرات قبل و روزا هم که کلی باز تعریف های جا مونده از اینطرف و اون طرف و عصرا هم تا دیر وقت بیرون و بازار و کنار دریا . به ما که خیلی خوش گذشت امیدوارم به اونم خوش گذشته باشه . هنوز یک ربع نشده جاش خیلی خالیه و من دلم تنگ شده امروز صبح هم رفتیم ساحل ریشهر و کلی خوش گذشت و خاله هم چند تا عکس ازت گرفت که میزارم برات . نکته جالبش این...
16 خرداد 1393

دمپایی

یادمه ناهید جون تعریف میکرد که وقتی بچه بودن دم عید که آقاجون براشون کفش نو میخریده با خواهرش کفشاشون و شبا میزاشتن بالای سرشون از خوشحالی . کلی همیشه میخندیدیم باهم به این خاطرات . حالا دیشب بعد 50 سال دارم میبینم دوباره زمانه عوض شده و بچه ها هنوزم این کارارو میکنن . دیروز برای دخملی یدونه دمپایی نو گرفتم برای تو خونه اش و دیشب که وقت لالا کردن از پاش در آوردم گذاشتم پایین تختش . اما صبح که رفتم از تخت بیارمش دیدم یدونه اش توی بغلشه و یدونه اش هم از اونور تخت افتاده پایین . کلی خندیدم و یاد خاطرات ناهید جون افتادم . اینم دمپایی مذکور امروز صبح بابا سعید اومده بوشهر و چند روزی پیشمون میمونن . صبح که بیدار شدی و دیدیشون خیل...
9 خرداد 1393

روزهایی به شیرینی عسل

اینروزا خداروشکر همه چیز آرومه و زندگی به نقطه آسایش رسیده و گوش شیطون کر همه چیز به کاممون شیرین شده . با وجود ملودی هم این شیرینی صد چندان میشه .با پیشرفتاش و بزرگ شدناش حسابی غافلگیرم میکنه و سرمست غرور میشم که مادر همچین فرشته ای هستم و امیدوارم خدا همه رو لایق این حس بدونه .حالا میگم از اینروزا و شیرینیش تا بدونی که مزه عسل یعنی چی همیشه پای مامانم و آغوشش که بروم باز میشد بهترین جای عالم بود و البته آغوش بابا سعید هم همینطور . اما اینروزا یک آغوش دیگه هم هست که بروم باز میشه و وقتی میرم توی آغوشش با یه بوس صدادار لذتش هزار برابر میشه و دو تا پای کوچولو که عاشقه وقتی که بشینه و من روش سرم و بزارم و اونم با خیال راحت دست توی موهام...
8 خرداد 1393

3 خرداد ـ آتلیه

عشقم دیروز عصر وقت آتلیه داشتی و طبق هر سال لباس آتلیه رو خودم آماده کرده بودم برات . ایده امسال و از تبلیغ مولفیکس گرفتم و واقعا توی تنت انقدر ناز شده بود که حد نداره مثل فرشته ها شده بودی و ایندفعه خیلی همکاری کردی با هامون و از اولش رقصیدی تا آخرش . عکس لباست و میزارم و هر وقت عکسا آماده شد اون هم میزارم . لباست شامل یک دامن بود و بالا تنه لخت بودی به همراه 3 گردنبند مروارید بنفش و سفید و صورتی و یک تل که اونم خودم تزئین کردم . بی نهایت توی تنت زیبا بود و همه افرادی که توی آتلیه سیب هستن کلی ذوقت و خوردن .   دامنت 4 تا گل داشت که دوتاش میوفته جلو و عقب و دو تا روی پهلو هات     ...
5 خرداد 1393

نگارش اسم ملودی در کشورهای مختلف

  روسی      мелодия فرانسه          mélodie اسپانیایی      melodía چینی       旋律 اردو       میلوڈی ارمنی        մեղեդի استونیایی       meloodia اکراین         мелодія ایگبو           abụ olu ụtọ بنگالی   &nbs...
29 ارديبهشت 1393

26 اردیبهشت 93 تولد روژان جون

عشقم دیشب تولد روژان جون دختر دایی باباشی بود که توی باغ گرفته بودن و باغ هم اطراف بوشهر بود و هوای اطراف هم به علت دوری از دریا مرطوب نیست و باد خیلی خنکی میومد. ما هم که مگه جشنی باشه که کلمون هوا بخوره و بسی کیف کردیم . شما هم که بی نظیررررررررررر بودی انقدر دختر خوبی بودی که نگو . ساعت 9:30 رسیدیم باغ تا ساعت 11:30 نشسته بودی برای خودت رو صندلی و با یدونه گیفت تزئینی که بهت دادن سرگرم بودی و بعدم شامت و خوردی و فقط نیم ساعت آخر از جات پاشدی چون میدیدی بابا عیسی داره میخونه بوجد اومده بودی و اولین رقص رو هم دست به دست بابا انجام دادی و من کلی قوربون صدقه ات میرفتم پرنسس من که انقده بزرگ شدی و جای من با ، بابا جونت میرقصی .چون همه اش...
27 ارديبهشت 1393

بای بای کودکی

آخرین مرحله از کودکی رو هم خیلی راحت تر از اونی که میشد فکرش و کرد گذروندی . تنها مرحله ای که همیشه برای خودم کرده بودمش غول بی شاخ و دم .در مورد کارات یه چیزی بهم ثابت شده سر موقع اش که بشه خودت با آغوش باز هر کاری و انجام میدی .شاید از نظر خیلی افراد دیر تر موعد باشه اما این موضوع برای من قابل تحسینه چون باور دارم تا زمانی که کار و خوب خوب بلد نباشی انجامش نمیدی . نمونه هاش و میگم تا بدونی که مامان واقعیت و میگه البته قبلش یه ماشا الله میگم چون همیشه میگم بچه به چشم مادر نزدیکه و ممکنه خود مادر چشمش بزنه . ماشا الله چشم نخوری ایشا الله . دندون : یادمه از سه ماهگی درد لثه داشتی و آبریزش دهن . حتی مجبور شدم توی 11 ماهگی بب...
28 ارديبهشت 1393

دوست قدیمی

بعضی وقتا خیلی مزه میده که بعد از چند سال دوستای قبلت و ببینی . قبلا ها کنار دفتر بابا سعید یک دفتر دیگه بود که یکی از خانوم هایی که اونجا کار میکرد با ما دوست بود و زیاد همو میدیدیم و اما حدود 4 سال پیش از بوشهر رفت و بعدم که بچه دار شد و توی این مدت همو ندیده بودیم . حتی ملودی رو هم ندیده بود و وقتی حامله بودم آخرین زمانی بود که همو دیدیم . الان چند روزه که همون دوستم اومده خونه مامان و باباش مسافرت و الان دو روزه حسابی بهمون داره در جوارشون خوش میگذره . خونشون خیلی نزدیک بهمونه و این کارو راحت تر میکنه . دیروز که خونمون بودن و ملودی و بنیامین کوچولو کلی باهم دوست شدن و خوش گذشت بهشون بعدم بردیمشون شهر بازی . امروز عصرم باز رفتیم دن...
24 ارديبهشت 1393