ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 3 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

بهاری که خزون شد

عزیز مامان این پست یکم طولانیه اما واقعا حال و هوام نیاز داره که بنویسم و خودم و خالی کنم.توی خانواده پدری من ( مامی نسیم) 11 تا نوه هستیم یا بهتره بگم بودیم . بهاره اولین نوه بود ( دختر عمو مجیدم) .و 8 تامون متولد مشهد هستیم از این 11 تا . بهاره مدتی بود که سیتیزن آمریکا بود و ایران نبود تا پارسال عید 92 که اومد برای تعطیلات تهران خونشون . همون زمان همه اش روده و معدش مشکل داشت و ازمایش و عمل های مختلف روش انجام شد از طرفی چون باباش (عمو مجیدم) پزشک هست خیلی بهش رسیدگی میکرد و ما توی عروسی دایی حامد دیدیمش بهاره رو . خیلی لاغر و رنجور شده بود و اون زمان تازه بخیه هاش خوب شده بود . گذشت و سه ماه بعدش یعنی شهریور ماه باید بر میگشت امریک...
18 مرداد 1393

دلخوشی ها کم نیست ........

عشقم از خدا ممنونم که تو هستی چون توی اوج مشکلات هم که باشه با دیدن تو و کارای شیرینت نمیشه خنده به لب آدم نشینه . انقدر که اینروزا عشقت و نثارمون میکنی و کارایی انجام میدی که نه از یک نینی بر میاد و نه یه آدم بالغ اون کارو این طوری انجام میده و همین باعث خوشمزه تر شدن اون کار میشه . همه اش در حال تقلید هستی اینروزا و تا من یه کاری میکنم سری کپی برداری میکنی و دقیقا یاد خودم میوفتم که البته از شما خیلی بزرگتر بودم وقتی از دیگران تقلید میکردم . جدیدا سعی داری با رفتارت بهمون بفهمونی من دیگه اون فسقلی سابق نیستم و خودم میتونم برای خودم هر کاری دلم خواست بکنم . و تا دعوات کنم و بگم این کارو نکن چشمات و برام گر...
11 مرداد 1393

ملودی مامان میشود♥♥♥♥♥♥

عمرم چند روزه که دیگه عروسک های دم دستیت راضیت نمیکنه و بهونه عروسک های بالای کمدت و میکردی . اون عروسک ها هم اکثرا مال بچگی های خودمه و حیفم میومد به این زودیا بدمشون دستتو میترسیدم خرابشون کنی .خلاصه هر روز یکی یکی می خواستی و من اول ممانعت میکردم اما از بس نق نق میکردی میدادم بهت . انصافا با خود عروسک ها هم زیاد کار نداری اما موهاشونو داغون میکنی که اصلی ترین وخوشگل ترین جاشه . امروز نوبت رسید به اخرین وخوشگل ترینشون که حتی خودم حیفم اومده بود باهاش بازی کنم هر کاری کردم از سرت بیوفته بازم پافشاری کردی و در آخر من تسلیم شدم تا الان که سالمه و گفتم ازش عکس بزارم که اگه نابود شد لا اقل به یادگار عکسش و داشته باشم . با مزه کلی حس ماما...
9 مرداد 1393

اینروزا ملودی دوست داره نینی باشه

عشقم اینروزا بیشتر اوقات شبا میریم خونه بابا اسماعیل و با نینی عمه جون کلی بازی میکنیم . البته شما به خود نینی زیاد کاری نداری فقط وقتایی که بیدارهخ و تکون میخوره ریسه میری از خنده و فکر میکنی عروسکه که داره حرکت میکنه . اما تا دلت بخواد با وسایلش کار داری . اگه کسی حواسش نباشه و یه گوشه شیشه شیر ببینی میخوای بخوریتش . با اینکه وقتی بچه بودی اصلا پستونک نمیخوردی اما الان عاشق پستونکی . یدونه از پستونک هایی که نو بود و عمه داد بهت تا بازی کنی . از بس که سر پستونک و جویدی کلا تیکه تیکه شده بود و اون شب پستونک به دست رفتی توی تخت و من الان بعد چند روز هنوز تیکه هاش و پیدا نکردم .حتی به تخت نینی هم رحم نمیکنی تا میاریمش بیرون تند میری داخلش و م...
6 مرداد 1393

دختر بودن ♥♥♥♥♥♥

مرا دختر خانوم می‌نامند مضمونی که جذابیتش نفس‌گیر است… دنیای دخترانه من نه با شمع و عروسک معنا پیدا می‌کند و نه با اشک و افسون. اما تمام این‌ها را هم در برمی‌گیرد… من نه ضعیفم و نه ناتوان، چرا که خداوند مرا بدون خشونت و زورِ بازو می‌پسندد. اشک ریختن قدرت من نیست، قدرت روح من است… اشک نمی‌ریزم تا توجهی را به خواسته‌ام جلب کنم با اشکم روحم را می‌شویم. خانه بی‌ من سرد و ساکت است چرا که شور و هیجان زندگی با صدای بلند حرف زدن، و موسیقی گوش دادن، نیست… زندگی ترنم لالاییِ آرامش بخشی را می‌طلبد که خدا در جادوی صدای من نهفته است. من تنها با ازدواج کردن و مادر شدن ...
3 مرداد 1393

اولین دیدار ملودی با دختر عمه جدیدش النا جون

عمرم دیروز بعد از رسیدنمون ساک ها رو جمع کردم و یه حموم رفتیم و بعدش به همراه باباشی رفتیم بازار تا برای نینی تازه دنیا اومده هدیه بگیریم . براش یدونه کریر گرفتیم که انشا الله به شادی استفاده کنه . زمانی که عمه حامله بود همه اش باید مراقب نینی توی شکمش میبودیم چون خیلی عمه روشنک و دوست داری و همه اش دور و برش بودی الانم نگران بودم به نینی حسودی کنی . فکر میکردی عروسکه و وقتی میدیدی تکون میخوره ریسه میرفتی از خنده  ولی اگه مراقبت نبودیم میخواستی دست و پاش و فشار بدی نینی هم ماشا الله تنبل از اولی که ما رفتیم لالا بود و دم آخری اونم ساعت 11 چشماش و باز کرد و داشت میمی میخورد . خیلی اوچولو هستش و واقعا باورم نمیشه شما...
30 تير 1393

29 تیر 93

عمرم امروز ساعت 14:50 دقیقه به بوشهر پرواز داشتیم خداروشکر تاخیر هم نداشت . با کلی سلام و صلوات اومدیم که راهی بشیم و همه اش نگران بودم با ندیدن ناهید جون کلی اشک بریزی که خدا رو شکر در کلام نا باوری فقط یه نق کوچولو زدی و کلی خیالم راحت شد به همراه بابا سعید رفتیم فرودگاه . توی پارکینگ منتظر آژانس بودیم و شما هوس کرده بودی بری توی چرخ دستی آژانس که اومد من شما رو سوار کردم و در همین حین ناهید جون هم رفت بالا رسیدیم فرودگاه و تا بابا سعید میخواست بارها رو تحویل بده ، توی سبد یکی از مسافرا یک پک توپ که مخصوص استخر توپ بود دیدی و کلی نق نق کردی که برشون داری . اما اونم یکم بیشتر طول نکشید و باز خانوم شدی...
30 تير 1393

27 تیر 93

عمرم دیروز با ناهید جون رفتیم پایین محوطه و شما رو بردیم که باز یکم آب بازی کنی عاشق آب نمای اونجایی . لباسم برات آوردم که بعد از بازی عوض کنم برات . نمیدونی چه ها که نمیکردی . حدود یک ساعتی بازی کردی و کلی جیغ میکشیدی از خوشحالی . فکر میکنم هیچ چی اندازه آب بازی خوشحالت نمیکنه . منم که همچنان حالم خوب نیست فقط دعا میکنم فردا که داریم بر میگردیم یکم بهتر باشم چون مطمئناً بعد از جدا شدن از ناهید جون و بابا سعید پشت سرشون خیلی خودزنی خواهی کرد و گریه . چون تنها هم هستم یکم سخته که انشا الله خدا خودش به خیر کنه  یعنی اگه ناهید جون پشت لباست و نگرفته بود با کله خودت و پرت میکردی توی آب  ...
28 تير 1393

22 تیر الی 25 تیر

عشقه من این چند روز تقریبا هر روزمون تکراری بود و کار خاصی نمیکردیم و صبحا خونه بودیم چون واقعاً هوا گرمه و بعد از ظهر ها میرفتیم بیرون . فقط دو روز رفتیم آرایشگاه که روز دوم شما از بس گریه کردی صاحب آرایشگاه گفت مشتری داره میگه اگه بمونه این خانوم اینجا من میرم و واقعاً بهم برخورد چون اون خانوم سنی ازش گذشته بود و مطمئناً توی عمرش بچه دیده بود اما نمیدونم با خودش چی فکر  کرد که این حرف و زد . خیلی خودم و کنترل کردم تا بهش چیزی نگم برای همین من و شما راهی خونه شدیم و ناهید جون چون کارش تموم نشده بود اونجا موند . طی مسیر کلی اشک ریختی و من خیلی عصبی بودم اما بالاخره اون روزم گذشت . یه سری عکس مال این دو سه روز و برات میزارم . در حال حاض...
25 تير 1393