امروز بعد از مدت ها سرم همه جوره شلوغ بود . کلی کار داشتم که باید انجام میدادم و بعد از دو سال یکی از دوستای صمیمی دوران راهنمائیم بهم زنگ زدو حسابی سوپرایز شدم و کلی بهم خوش گذشت با شنیدن صداش . عصری هم قرار گذاشتم بعد از رفتن ملودی به مهد برم و ببینمش . رفتم عیادت سورنا جون و اومدم خونه و ملودی که بیدار شده بود و اماده رفتن به مهد کردم . فسقلی خیلی دیگه مهد و دوست داره و توی خیابون تا میرسیم در مهد کلی از ذوق بپر بپر میکنه . توی مهد اهنگ پخش میشد و ملودی هم حساس و شروع کردن به قر افشانی و همه مربی ها و مامانایی که اونجا بودن کلی قوربون صدقه اش رفتن و منم دیگه اومدم بیرون . حدود دو ساعتی با دوستم گپ زدیم چه روزایی که ما با هم نداشتیم . هفت...