ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 4 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

پايان 19 ماهگي ورود به 20 ماهگي

  ورودت به دهه سوم زندگي مبارك نفسه مامي  ♥نمره 20  كلاس و نمي خوام ♥ ♥بهترين هوش و هواس و نمي خوام♥ ♥دختر خوشگل شهر پريا ♥ ♥اونكه جاش تو قصه هاست و نمي خوام♥ ♥چشاي يكمي شيطون نميخوام♥ ♥موهاي خيلي پريشون نمي خوام♥ ♥عشق مخفي عشق پنهون نمي خوام♥ ♥آره تنهام ولي مهمون نمي خوام♥ ♥من تورو مي خوام تورو مي خوام اونا رو نمي خوام♥  ♥نفسم تويي تو ميدوني هوا رو نمي خوام♥ ...
29 آبان 1391

جمعه 26 آبان

ديروز با خاله آتنا رفته بودم جمعه بازار نزديك خونمون و ملودي هم مونده بود پيش باباش . براش لباس علي اصغر خريدم  روز 1 آذر هم همايش شير خواران حسينيه شايد اگه شد بردمت .  اينم زردك و سبزك كه براي خودم خريدم بيشتر نه ملودي . چون همون دقيقه اول ميخواست بالشون و بكنه   منم عاشق جوجه هستم و واقعا ديشب مث نيني ها از خوشحالي نميدونستم بايد چيكار كنم  ساعت خوابشون هم تنظيمه ساعت 10 خواب بودن تا 7:30 صبح  اينم ملودي باز در حال ديدن آهنگ ترسناك همين امروز  اينم آهنگه هست  اينم اولين تيپ زمستوني خانم طلا امروز صبح چون يكم هوا خنكه . بافت دست ناهيد جون اينج...
27 آبان 1391

يه فرشته ديگه ............

مي تونم به كسايي كه ارميا و ايلمان و مامانشون و دوست دارم خبر بدم كه همين الان ايلمان كوچولو هم دنيا اومد انشا الله كه قدمش واست خير باشه سارا جونم     www.ermia89.niniweblog.com   ♥ارميا جون اومدن داداشي مبارك خوشگله خاله ♥ ...
24 آبان 1391

يه قطره اشك ............. يه دنيا احساس

الهي كه فداي اون دل مهربونت بشم دختر نازم . خداروشكر توي مدتي كه ملودي دنيا اومده خيلي كم پيش اومده كه اشك من و  ببينه كلا اگه ناراحتم باشم پيش اون اصلا نشون نميدم و تموم تلاشم و ميكنم كه توي روحيه اش تاثير بد نزاره . ديروز بعد از ظهر سر مبل دراز كشيده بودم و يه قطره اشك از چشمم اومده بود ( گريه نميكردم و فقط چشمم آب اومده بود ) داشت ملودي تي وي ميديد . اومد و با انگشت كوچولوش قطره اشك و روي صورتم برداشت . نگاهش كرد و در عرض كمتر از چند ثانيه بغض كرد و افتاد به گريه . اونم چه گريه اي. تا شب ديگه همه اش تا منو ميديد انگار داغ دلش تازه ميشد ميزد زير گريه و حاضر هم نبود از بغلم جم بخوره . خدايا ممنونم كه منو لايق داشتن قلب ...
23 آبان 1391

اين چند روز كه نبودم ......................

ا ين چند روز اصلا دل و دماغ نوشتن نداشتم چون روزاي بدي بود و پشت هم بد مي اورديم . حالا دلايلش و ميگم براتون .  اول از همه اين بود كه من ماشينم و توي پاركينگي كه هميشه ميزنم و ميرم سر كار طبق معمول پارك كرده بود . ظهر كه اومدم سوار شم مسئول پاركينگ گفت كه شرمنده بخدا يه وانتي داشته پارك ميكرده كه زده درب عقب پشت كمك راننده و در رفته داخل . نگاه كردم ديدم خيلي ناچيزه اما رنگش خورده بود به بدنه . به مسئول اونجا گفتم پس شما اينجا چيكار ميكني ؟ مگه نبايد مراقب باشي ؟ گفت من تا بانك رفتم و وقتي اومدم  وانتي نبود و مغازه روبه رو بهم گفت چي شده . گفتم لا اقل شماره اش و بر ميداشتي . گفت آخه من كه نبودم  مغازه رو برو هم عقلش ...
22 آبان 1391

تو رو خدا همه چيز نكن توي دهنت

خدايا نميدونم كي ميخواد اين عادت و ترك كنه . ديروز بلايي از سرمون گذشت كه حتي ياد آوريش جيگرم و تيكه تيكه ميكنه . در عرض كمتر از 30 ثانيه شايد 10 ثانيه بود رفتي اتاق دايي حامد و من هم دنبالت اومدم ديدم تيغ ژيلت دايي رو برداشتي و از قاب درآوردي و نزديك دهنت كردي همون لحظه داشتم ميمردم يهو بدنم يخ كرد و پاهام شل شد . نميدونستم چطور بايد ازت بگيرمش كه به خودت آسيبي نرسه . فقط خدا كمك كرد وگرنه تموم دهنو زبونت ................... واي باز دلم ريش شد . تازه ويبره هم داشت كه خدا رو شكر دستت به دكمه اش نخورده بود و گرنه ....................... ديگه طاقت نوشتن ندارم فقط خدايا بلا رو از جون من و بچه ام و خانوادم دور كن  ...
22 آبان 1391

يه سبد خاطره

برگه آزمايش خوني كه متوجه شدم باردارم    بقيه در ادامه مطلب ♥♥ ♥♥ ♥♥ ♥♥ ♥♥ ♥♥ كارت ويزيت دكترم در دوران بارداري  اينم طرف ديگه همون كارت هست  اولين سونو گرافي كه حاملگي رو تشخيص داد اما هنوز جنين كوچولو بود و گفت براي اطمينان3 هفته ديگه باز بيا و جنين 7 ميلي متر بود  سونوگرافي دوم كه گفت شما مادر شدي و جنين 20 ميلي متره  و صداي قلبت و براي اولين بار شنيدم آزمايش هاي تكميلي اينا وزن هم پيدا كرده بودي 145 گرم الهي مامان فدات بشه اين همون سونو گرافي كالر داپلر...
17 آبان 1391