♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

 

 

می خواهم برگردم به روزهای کودکی 

آن زمان ها که

پدر تنها قهرمان بود

عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد 

بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ... 

بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند

تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند

تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود 

و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 2 دی 1394 | 18:09 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

هوراااااااااااااااااااااا هفتاد ماه از اومدنت گذشت . با همه خوبی ها و بدی ها با همه لذت ها و خستگی ها خوبه که هستی نفسم




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 30 بهمن 1395 | 14:28 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عشقم اولین روزنامه دیواری هم درست کردیم و امروز تحویل مدرسه دادیم وای که تموم خاطرات دوران مدرسه خودم داره زنده میشه یکی یکی . چه روزا که توی نمازخونه مدرسه مشغول درست کردن روزنامه دیواری بودیم و همه اش تلاش میکردیم بهترین باشه . اولین روزنامه دیواری شما هم موضوعش من و ارزوهای ورزشی بود

امروز صبح هم از طرف مدرسه رفتین کتابخونه مصلحیان

 

بعد از کتابخونه هم رفتین مدرسه ستارگان و به همراه پسرا سرود دست جمعی کار کردین

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 30 بهمن 1395 | 13:54 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 16 بهمن 1395 | 22:14 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عشقم در حال تدارک دیدن برای تولد هستم . امسال تصمیم گرفتم تولد دوتامونو چون با فاصله یک ماهه باهم بگیریم و اینطور شد که لباس ست داریم اماده میکنیم . چند روز پیش هم رفتیم خیاطی و سفارش لباسمون و دادیم .

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 16 بهمن 1395 | 22:10 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عشقم 14 بهمن ماه عروسی خاله سعیده یکی از دوستتی خانوادگیمون بود که رفتیم و بعد از مدت ها خوش گذروندیم . شما هم که ماشا الله خانومی شدی دیگه و اصلا حتی یک درصد هم اذیت نکردی .
 

 

 

 

 

 

 

 

و اما در تاریخ 14 بهمن 1395 برای اولین بار در تاریخ ، خود شهر بوشهر برف اومد البته در حد زمین نشستن نبود




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 16 بهمن 1395 | 22:05 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عشقم روز 5 بهمن جشن هوای پاک

 

 

و ساخت تسبیح با خمیر بازی




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 8 بهمن 1395 | 12:17 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عشقم ورودت به

ماهگی مبارک

وارد دهه جدید شدی یدونه من

 

اینم چند نمونه از هنرهای اخیرت

مامان نسیم

بابا عیسی

سمت راستی ها دست خط شماس

خرگوش و هشت پا

کیفیت نداره اما دوس داشتم از پای تخته رفتنت عکس بزارم




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 29 دی 1395 | 15:16 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عشقم واقعا خیلی خوبهخ که ادم بعد از مدت ها با دوستای قدیمیش دیدار کنه و واقعا خیلی لذت بردم . روز جمعه یعی 3 دی ماه هاله و افشین دوتای از دوستای دوران تئاتر که الان شیراز زندگی میکنن رو دیدیم و شب خوبی رو کنار هم گذروندیم . یه دختر ناز هم به اسم ترمه دارن که یکسال از شما بزرگتره

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 7 دی 1395 | 21:53 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عشقم امسال به مناسبت شب یلدا سه تا برنامه و سفره داشتیم . اولیش خونه خودمون که یکروز جلوتر یعنی 29 اذر انجام شد

 

 

 

 

 

مراسم بعدی از طرف مدرستون بود که سالن فجر و براتون گرفته بودن و صبح 30 اذر انجام شد

 

 

 

یسنای مهربونم خیلی خسته شده بود

 

 

 

 

هدیه خوشگل از طرف خاله لیلا ی مهربون و یسنا گلی

این هم مال مدرسه پسرونتون بود چون ناز بود یدونه برات گرفتم یادگاری بمونه

مراسم بعدی هم امشب باباشی اجرا داشت توی اب انبار قوام

 

 

 

 

 

 

بر سر آنم که گر ز دست برآید

دست به کاری زنم که غصه سر آید

خلوت دل نیست جای صحبت اضداد

دیو چو بیرون رود فرشته درآید

صحبت حکام ظلمت شب یلداست

نور ز خورشید جوی بو که برآید

بر در ارباب بی‌مروت دنیا

چند نشینی که خواجه کی به درآید

ترک گدایی مکن که گنج بیابی

از نظر ره روی که در گذر آید

صالح و طالح متاع خویش نمودند

تا که قبول افتد و که در نظر آید

بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر

باغ شود سبز و شاخ گل به بر آید

غفلت حافظ در این سراچه عجب نیست

هر که به میخانه رفت بی‌خبر آید

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 30 آذر 1395 | 23:40 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عشقم ورودت به

ماهگی مبارک




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 29 آذر 1395 | 23:42 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عشقم دیشب هم نوبت دورهمی خونه ما بود و میزبان خاله های خوب و فسقلی هاشون بودیم . واقعا این دورهمی ها خوش میگذره و خیلی شما هم لذت میبری

پذیرایی اول کیک نسیم پز با قهوه

 

پذیرایی میان وعده ای تنقلات

شام هم کوکو سبزی و برای شما فسقلی ها ناگت و سیب زمینی

 

 

و در اخر شما و دوست جونات




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 23 آذر 1395 | 13:02 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عشقم امروز اردو داشتین اول موزه که من نیومدم وتنها رفتی اما پارک و دلم طاقت نیاورد تنها بفرستمت . خیلی هم خوش گذشت و کلی بازی کردی

 

 

 

 

 

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 23 آذر 1395 | 12:55 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عشقم جمعه به قصد بازی شما از خونه در اومدیم اما از اونجایی که خیلی سرد بود و تازه خوب شدی کنسل کرم بازی رو و رفتیم چاکوتاه و یه گوشه دنج در حد خوردن غذامون نشستیم در کل بد نبود اما چون بارو نیومده همه جا خاک بود بجای چمن

شما لوبیا پلو و من باباشی هم یه لقمه نون و کالباس با نون جو




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 23 آذر 1395 | 12:51 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عشقم بعد از چند روز مریضی و چند روز تعطیلی بالاخره دوباره جنب و جوش مدرسه شروع شد . خداروشکر میکنم که خیلی علاقه داری به مدرسه چون روزای پنجشنبه و جمعه کلی بی قراری میکنی و همه اش اسم دوستات و میاری . از مدرسه هم که میای تا لباست و عوض میکنی بدو میری پشت میزت و میگی مشق بنویسم . خدایا شکرت 

دیروز مراسم نماز داشتین اینبار خیلی حرفه ای تر

فدای اون معصومیتت بشم من . این چادر و مامان پوری برات دوخته

ردیف اول از بالا گوشه سمت راست

 

امروز هم مراسم بازی و بلال پزون داشتین

 

 

 

 

 

 

فدای اون ژستات نمیدونم چرا پا برهنه ای زبان




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 16 آذر 1395 | 21:31 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

نفسم دیروز ظهر خیلی یهویی تب کردی با شیاف و پاشویی تبت و اوردم پایین و خوابیدی اما عصری چنان لرزی گرفتی که مثل بید میلرزیدی و دندونات بهم میخورد . تند تند رسوندمت دکتر و دکتر گفت ویروس انفولانزا پخشه و همه مردم در گیرشن . اما خداروشکر گفت شروعشه و زود خوب میشی دارو و شیاف داد و ومدیم خونه و خداروشکر الان بهتری اما برات مرخصی دادم نوشت که اگه بشه استراحت کنی تا کامل خوب بشی عشقه من

این عکس مال دیروزه

و اینم یک اولینه دیگه توی زندگیت . اولین گوهی استراحت برای مدرسه . انشا الله اولین و اخرینش باشه یدونه ی من

بعدا نوشت 12 اذر 95

عشقم تا همین دیروز مریضی ادامه داشت و هی تب میکردی و هی خوب میشدی از دیروز گوش شیطون کر حالت بهتره و اشتهات هم برگشته . اما امروز عصر دیدم کف دستات پر از تاوله و کلی نگران شدم اما دکتر گفت مال تبیه که داشتی و حالت تبخاله که توی دستات زده فقط خوبه که درد نداری . زود خوب شو مامانم . بعد از چند روز مریضی و تعطیلی فردا میری مدرسه . اینروزا کلی دلتنگ دوستات بودی .


 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 1 آذر 1395 | 10:47 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 74 صفحه بعد