X

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

عاشقانه هاي من براي دخترم ♥دختری از جنس بلور

 

 

می خواهم برگردم به روزهای کودکی 

آن زمان ها که

پدر تنها قهرمان بود

عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد 

بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ... 

بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند

تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند

تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود 

و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...

نوشته شده در چهارشنبه 2 دی 1394ساعت 18:09 توسط مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀

عشقم اول مهر هم اومد و خداروشکر تمام زحمات پارسالم نتیجه داد و الان دقیقا سه روزه تنها میمونی و اصلا هم گریه نکردی و خداروشکر همه چیز بر وقف  مراده . یه سری از جاهای مختلف مدرسه و خودت روز اول مدرسه میزارم برات به یادگاری

این اتوبوس مال روز تولد بچه های مدرسه اس که عکس هر کس و توی ماه تولد چسبوندن

نمای کلاستون

 

 

 

 

قبل از در اومدن از خونه

توی مدرسه زنگ تفریح

ایناهم طبق معمول رفتن توی کلیر بوک

انشا اله همیشه موفق باشی دختر نازم

 

نوشته شده در دوشنبه 5 مهر 1395ساعت 22:45 توسط مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

 

بوی پاییز و قدم های خزان                         شور و غوغایی فکند در شهرمان

باز هم درس و کلاس و مدرسه                      زنگ املا و حساب و هندسه

صبح ها از خواب ناز برخاستن                          از کژی و بی خیالی کاستن

کودکان با کفش و کیف رنگ رنگ                     بـا قلم با دفتری خوب و قشنگ

بـا دلی سرشـار از شور و شعف                      جست و خیزی می کنند از هر طرف

مدرسه دنیای رویاهایشان                           نمره ی بیست حساب در یادشان

زنگ تفریح و دویدن در حیاط                        در کنار کودکانی با نشاط

بی خبر از رنج های زندگی                        شادمان از شور و از بالندگی

این دویدن ، دل تپیدن ، یاد باد                   مشق شب ، املا نوشتن ، یاد باد

آن معلّم همچو مادر مهربان                      لحظه ای غافل نشد از درس شان

روزهای امتحان و دلهره                           مبصری کردن تمامش خاطره

قلب هایی پاک از جنس بلور                      شعرهایی ناب و لبریز از سرور

دیدن این کودکان بی ریا                           یادم آرد خاطراتی با صفا

تا که بینم شور و شوق کودکان                   لحظه ای غافل شوم از این زمان

یادم آید روزگار کودکی                           آن طراوت در بهار کودکی

یاد باد آن سادگی ها یاد باد                       آن صفا و سرخوشی ها یاد باد

یاد بادش مدرسه رفتن به ذوق                    خواندن هر کلمه ای با شور و شوق

درس « بابا آب » من دارم به یاد                   آن نوا و زیر و بم ها یاد یاد

آن ترنّم های خوب و دلنشین                     خوانده می شد با نوایی آتشین

تا که چشم بر هم زدیم در زندگی                 سال ها بگذشت در پژمردگی

کودکی ها دور شد از جمع  ما                    ما هنوز در حسرت آن روزها

              کاش می شد تا بگویم اندکی                      دل شده تنگ از برای کودکی

نوشته شده در چهارشنبه 31 شهريور 1395ساعت 12:35 توسط مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عشقم کتاب هات و جلد گرفتم و انشا الله عصری میبرم برای سیمی کردن

لوازم تحریرت رو هم دیروز عصر رفتیم و خریدیم

مداد تراش +پاکن + قلمو + مداد رنگی + مداد سیاه

ماژیک 12 رنگ + ماژیک وایت برد + رنگ انگشتی + خمیر شکل سازی

دفتر نقاشی + دفتر چارخونه + مقوای گلاس 4 رنگ + مقوای اشتنباخ 7 رنگ

برچسب صد افرین + خط کش + قیچی + بادکنک

چسب مایع + چسب ماتیکی + دفتر خط دار + گل رس + لیوان برای توی کیفت

گواش + پاستل + کلر بوک + جا مدادی

کیف

چون مدرسه تون سیستم کیف در مدرسه است و اصولا هیچ وقت چیزی نمیارین خونه و کیف پارسال وشاید سر جمع 5 بارم استفاده نکردی دیگه برات کیف نگرفتم امسال و همون کیف پارسال و استفاده میکنی نخواستم اصراف کنم . انشا الله که به شادی استفاده کنی مامانم. البته لوازمت چند تا چیز کوچولو کم داره که عکس اونارم میزارم امروز که گرفتمشون .

بعدا نوشت :

کسری لوازم التحریرت

کتاب های کمک اموزشی

نوشته شده در چهارشنبه 31 شهريور 1395ساعت 12:28 توسط مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

 

عشقم ورودت به 

ماهگی مبارک

 

 

محبتنکته جالبمحبت

امسال از 3 مهر مدارس باز میشه و شما دقیقا اون روز

5 سال و 5 ماه و 5 روزته 

نوشته شده در يکشنبه 28 شهريور 1395ساعت 22:45 توسط مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عشقم مدرستون ادرسش عوض شده و منتقل شدن جای دیگه . اینجا خیلی بزرگتر و بهتر بنظر میاد عکساش و که برام فرستادن 

 

 

 

 

 

 

 

اینم لیست تهیه لوازم التحریر که انشا الله برگردیم بوشهر تهیه میکنیم 

روپوشت هم عصری بابا عیسی میره تحویل میگیره و همین پست عکسش و میزارم حتما 

محبت

اینم عکس لباس فرم مثل پارسال هست دقیقا 

جدید نوشت :

عشقم امروز یعنی 28 شهریور براتون جشن گرفته بودن که متاسفانه ما نتونستیم شرکت کنیم چون واسه فردا بلیط برگشت داریم .عکس کارت دعوت رو میزارم برات

کتاب هارو بابا رفت و گرفته که تا قبل شروع مدرسه میبرم و سیمی میکنم . انشا الله فردا ساعت 2 و 45 دقیقه ظهر بلیطمونه . بعد از دقیقا 60 روز سفر بر میگردیم . 

نوشته شده در شنبه 20 شهريور 1395ساعت 15:05 توسط مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عشقم عکسای سفر عید به همدان و نذاشته بودم چون مونده بود تهران رو کامپیوتر بابا سعید اما الان میزارمشون . در ضمن اینروزا وبلاگ زود زود اپ میشه دیگه چون باز روزهای پر جنب و جوشمون داره شروع میشه با باز شدن مدارس البته هنوز تهرانیم خجالت

میریم سراغ عکسا

هفت سین خونه مامان پوری

یک گذر ایام از اول تا الان همه عیدهای نوروز که بودی کنارمون

باغ موزه جنگ 

مامان و تندیس شوهر خاله ام شهید علیرضا دباغیان که توی موزه جنگ هست 

درخت های موزه

     

 

ناهید جون . ملودی . بابا سعید 

سر خاک اقا جونه من 

سر خاک 

دیزی سرا پارسیان 

 

 

 

 

 

المان های سطح شهر برای نوروز

 

 

 

 

 

 

 

 

گنجنامه 

 

 

گرده محلی

گل های زیر برف مونده 

قلیون های رنگی رنگی 

 

 

عشقم با هدیه خاله هدی جون مهربون که زحمت کشیدن این لباس و با عکس خود ملودی چاپ کردن به همراه

یک لیوان و یک ست ورزشی 

 

اینم ملودی و امیر جان پسر خاله من که ملودی عاشقشه 

نوشته شده در شنبه 20 شهريور 1395ساعت 14:47 توسط مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عشقم 27 مرداد عمو امین تهران اجرا داشستن و مارو هم دعوت کردن و به همراه ناهید جون و بابا سعید رفتیم واقعا عالی بود و خیلی خوش گذشت 

نوشته شده در جمعه 29 مرداد 1395ساعت 22:04 توسط مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

 

عشقم ورودت به

ماهگی مبارک

 

نوشته شده در جمعه 29 مرداد 1395ساعت 21:56 توسط مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

 

عشقم روزت مبارک

 

 

اینم هدیه بابا سعید به ناهید جون و من و شما

باباشی هم به من و شما نفری 150 هدیه داد خندونک

 

امیدوارم مثل حنا با مسولیت
مثه کزت صبور
مثه ممول مهربون
مثه جودی شاد و سر زنده
و مثل سیندرلا خوشبخت باشی!

 

 

پدرم میگه اونایی که دختر ندارن نصف عمرشون هدر رفته
صبح دخترتو ببینی که با موهای شلخته و صدای گرفته
که داد میزنه بابا نیاتو اتاق همه چیز یه پدره
روز دختر مبارک

 

نوشته شده در پنجشنبه 14 مرداد 1395ساعت 23:47 توسط مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

 عشقم کم کم داریم به مارکوپولو شبیه میشیم  از بس توی سفریم  خندونک طی یک تصمیم یهویی بلیط گرفتیم عازم خونه پدری شدیم من و شما . باباشی هم طبق معمول سرکار .

یک مرداد صبح بود که اومدیم و جای همه دوئستان خالی خیلی خوش میگذره . شما هم تا خونه ایم بچه خوبی هستی اما بعضی وقتا بیرون که میریم نق نق میکنی اونم بخاطر ایینکه من هر بار که بیرون بریم فقط اجازه میدم یدونه وسیله بازی بخری و گاهی چیزی میبینی مجدد که هوس میکنی بخری اما من نمی خوام تن بدم . نمی خوام ولخرج بشی باید یاد بگیری توقعاتت معقول باشه . اما در کل سفر خوبی بوده تا به الان . فعلا تصمیم داریم تا اخر شهریور بمونیم . اما چون من ادمه یهویی ای هستم خدا میدونه یهو دیدی فردا هوس کردم برگردیم .

چند روز قبل اومدن من یه سری عکس از خودم گرفتم که دیدم شما هم داری ادای منو در میاری اینطور شد که همون شکلارو شما در اوردی و ازت گرفتم روزی که میخواستیم بیایم

 

 و این هم فسقل خانوم زبان

یه سری عکسم هست مال این چند روز که میزارم برات عشقم

این توی پروازه و وقتی رسیدیم فرودگاه . یدونه مهماندار مرد بود که عالشقت شده بود و شمام کلی خودت و لوس میکردی براش . موقع سرو صبحونه شیر دادن و شما گفتی ابمیوه میخوام بنده خدا رفته یدونه ابمیوه اورده برای شما . ابمیوه رو داد گفتی اب می خوام باز رفته اب آورده . گفتی بالش و پتو و اون باز اورد خلاصه بنده خدا همه اش مشغول خدمات دهی به شما بود خسته

 

 

نوشته شده در دوشنبه 11 مرداد 1395ساعت 12:36 توسط مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عشقم ورودت به

64

ماهگی مبارک

 

و اما سرگرمی های جدید گلیه مامان

همگی دارن میرن سفر

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 28 تير 1395ساعت 23:48 توسط مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عشقم این چند روز تعطیلی عید فطر که میشد چهار شنبه و پنجشنبه و جمعه رو غنیمت شمردیم و رفتیم شیراز . البته خیلی یهویی تصمیم به رفتن گرفتیم نصف شب تصمیم گرفتیم و ظهر سه شنبه راهی شدیم . البته من و شما . باباشی خودش جمعه شیراز مراسم داشت و برگشتنی هم اومدد دنبال ما و شنبه برگشتیم بوشهر . خیلی خوش گذشت و اینبار بر خلاف سری قبلی که شیراز رفتیم و مریض شدی خیلی خوب بودی خداروشکر . روزا گرم اما شبا واقعا هوا بهشت بود

روز اول رو رفتیم باغ جهان نما به همراه دوستای من و کلی کیف کردیم . بعدشم رفتیم پارک ازادی و چون شب بود عکس درست و حسابی نشد بگیرم و توی شهر بازی اونجا کلی کیف کردی برای خودت

 

 

 

 

 

روز دوم رو رفتیم پارک جنت به همراه دوستامون و خانواده هاشون و شام بردیم و اونجا چون بردمت توی شهر بازیش بیشتر فیلم گرفتم و عکسا هم متاسفانه چون توی حرکت بودی زیاد کیف نداره .

روز سوم و رفتیم باغ ریحون که فوق العاده بود . واقعا عاشق محیطش شدم

محل نشستن هاش کلبه کلبه بود و واقعا حس خونه جنگلی میداد به ادم

 

و اینطوری بود که سفرمون خیلی زود به سر اومدو شنبه به همراه باباشی برگشتیم بوشهر و کنار تخته هم طبق معمول بستنی خوردیم

خلاصه در کل با اینکه کم بود اما خیلی عالی بود و خوش گذشت محبت

نوشته شده در دوشنبه 21 تير 1395ساعت 22:32 توسط مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

وقتی که خیلی کوچولو بودی یدونه عروسک پارچه ای برات دوختم که گذاشته بودم بالای کمدت . جدیدا خیلی علاقمندش شدی و جز یکی از محبوب تریناته که باهاشون یازی میکنی اسمشم گذاشتی گلی . این عروسک و به یاد دوران بچگیم دوختم برات چون هر موقع بیکار بودم پای تکه پارچه های مامان پوری بودم و سوزن دستم بود و میدوختم و کلی عاشقش خیاطی بودم . کلی لباس و عروسک درست میکردم .

ملودی و گلی جونش

نوشته شده در دوشنبه 21 تير 1395ساعت 22:15 توسط مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عزیزم اینروزا حسابی اشفته بودم چون مادر بزرگم یا همون مامان پوری ماشین بهشون زده بود . بنده خدا لگنشون و استخوانه رانشون شکسته بود . با هزار مصیبت بعد از سه روز عمل شدن و الان یکم بهتره حالشون اما خب مردیم و زنده شدیم و خدا واقعا رحم کرد هم به خودش هم به ماها . ایشا الله خدا سایه هخیچ بزرگتری رو از روی سر عزیزانش کم  نکنه

نوشته شده در پنجشنبه 10 تير 1395ساعت 22:55 توسط مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عشقم امروز تولد باباشی بود و 35 سالش تموم شد . مهمونی نداشتیم اما خب براش یدونه کیک درست کردم که عکساش و میزارم

 

لایه اول مواد کیک کاکائویی . شکلات رنده سفید . شکلات کاکائویی رنده و موز

لایه دوم مواد کبک . شکلات رنده سفید و کاکائویی و البالو

لایه سوم مواد کیک . شکلات سفید و کاکائویی رنده و انبه .

ردیف اخر هم مواد کیک .

اینم ملودی جون

نوشته شده در پنجشنبه 10 تير 1395ساعت 22:45 توسط مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 72 صفحه بعد