♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

عاشقانه هاي من براي دخترم ♥دختری از جنس بلور

 

 

می خواهم برگردم به روزهای کودکی 

آن زمان ها که

پدر تنها قهرمان بود

عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد 

بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ... 

بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند

تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند

تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود 

و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...

نوشته شده در چهارشنبه 2 دی 1394ساعت 18:09 توسط مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀

عشقم 27 مرداد عمو امین تهران اجرا داشستن و مارو هم دعوت کردن و به همراه ناهید جون و بابا سعید رفتیم واقعا عالی بود و خیلی خوش گذشت 

نوشته شده در جمعه 29 مرداد 1395ساعت 22:04 توسط مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

 

عشقم ورودت به

ماهگی مبارک

 

نوشته شده در جمعه 29 مرداد 1395ساعت 21:56 توسط مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

 

عشقم روزت مبارک

 

 

اینم هدیه بابا سعید به ناهید جون و من و شما

باباشی هم به من و شما نفری 150 هدیه داد خندونک

 

امیدوارم مثل حنا با مسولیت
مثه کزت صبور
مثه ممول مهربون
مثه جودی شاد و سر زنده
و مثل سیندرلا خوشبخت باشی!

 

 

پدرم میگه اونایی که دختر ندارن نصف عمرشون هدر رفته
صبح دخترتو ببینی که با موهای شلخته و صدای گرفته
که داد میزنه بابا نیاتو اتاق همه چیز یه پدره
روز دختر مبارک

 

نوشته شده در پنجشنبه 14 مرداد 1395ساعت 23:47 توسط مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

 عشقم کم کم داریم به مارکوپولو شبیه میشیم  از بس توی سفریم  خندونک طی یک تصمیم یهویی بلیط گرفتیم عازم خونه پدری شدیم من و شما . باباشی هم طبق معمول سرکار .

یک مرداد صبح بود که اومدیم و جای همه دوئستان خالی خیلی خوش میگذره . شما هم تا خونه ایم بچه خوبی هستی اما بعضی وقتا بیرون که میریم نق نق میکنی اونم بخاطر ایینکه من هر بار که بیرون بریم فقط اجازه میدم یدونه وسیله بازی بخری و گاهی چیزی میبینی مجدد که هوس میکنی بخری اما من نمی خوام تن بدم . نمی خوام ولخرج بشی باید یاد بگیری توقعاتت معقول باشه . اما در کل سفر خوبی بوده تا به الان . فعلا تصمیم داریم تا اخر شهریور بمونیم . اما چون من ادمه یهویی ای هستم خدا میدونه یهو دیدی فردا هوس کردم برگردیم .

چند روز قبل اومدن من یه سری عکس از خودم گرفتم که دیدم شما هم داری ادای منو در میاری اینطور شد که همون شکلارو شما در اوردی و ازت گرفتم روزی که میخواستیم بیایم

 

 و این هم فسقل خانوم زبان

یه سری عکسم هست مال این چند روز که میزارم برات عشقم

این توی پروازه و وقتی رسیدیم فرودگاه . یدونه مهماندار مرد بود که عالشقت شده بود و شمام کلی خودت و لوس میکردی براش . موقع سرو صبحونه شیر دادن و شما گفتی ابمیوه میخوام بنده خدا رفته یدونه ابمیوه اورده برای شما . ابمیوه رو داد گفتی اب می خوام باز رفته اب آورده . گفتی بالش و پتو و اون باز اورد خلاصه بنده خدا همه اش مشغول خدمات دهی به شما بود خسته

 

 

نوشته شده در دوشنبه 11 مرداد 1395ساعت 12:36 توسط مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عشقم ورودت به

64

ماهگی مبارک

 

و اما سرگرمی های جدید گلیه مامان

همگی دارن میرن سفر

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 28 تير 1395ساعت 23:48 توسط مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عشقم این چند روز تعطیلی عید فطر که میشد چهار شنبه و پنجشنبه و جمعه رو غنیمت شمردیم و رفتیم شیراز . البته خیلی یهویی تصمیم به رفتن گرفتیم نصف شب تصمیم گرفتیم و ظهر سه شنبه راهی شدیم . البته من و شما . باباشی خودش جمعه شیراز مراسم داشت و برگشتنی هم اومدد دنبال ما و شنبه برگشتیم بوشهر . خیلی خوش گذشت و اینبار بر خلاف سری قبلی که شیراز رفتیم و مریض شدی خیلی خوب بودی خداروشکر . روزا گرم اما شبا واقعا هوا بهشت بود

روز اول رو رفتیم باغ جهان نما به همراه دوستای من و کلی کیف کردیم . بعدشم رفتیم پارک ازادی و چون شب بود عکس درست و حسابی نشد بگیرم و توی شهر بازی اونجا کلی کیف کردی برای خودت

 

 

 

 

 

روز دوم رو رفتیم پارک جنت به همراه دوستامون و خانواده هاشون و شام بردیم و اونجا چون بردمت توی شهر بازیش بیشتر فیلم گرفتم و عکسا هم متاسفانه چون توی حرکت بودی زیاد کیف نداره .

روز سوم و رفتیم باغ ریحون که فوق العاده بود . واقعا عاشق محیطش شدم

محل نشستن هاش کلبه کلبه بود و واقعا حس خونه جنگلی میداد به ادم

 

و اینطوری بود که سفرمون خیلی زود به سر اومدو شنبه به همراه باباشی برگشتیم بوشهر و کنار تخته هم طبق معمول بستنی خوردیم

خلاصه در کل با اینکه کم بود اما خیلی عالی بود و خوش گذشت محبت

نوشته شده در دوشنبه 21 تير 1395ساعت 22:32 توسط مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

وقتی که خیلی کوچولو بودی یدونه عروسک پارچه ای برات دوختم که گذاشته بودم بالای کمدت . جدیدا خیلی علاقمندش شدی و جز یکی از محبوب تریناته که باهاشون یازی میکنی اسمشم گذاشتی گلی . این عروسک و به یاد دوران بچگیم دوختم برات چون هر موقع بیکار بودم پای تکه پارچه های مامان پوری بودم و سوزن دستم بود و میدوختم و کلی عاشقش خیاطی بودم . کلی لباس و عروسک درست میکردم .

ملودی و گلی جونش

نوشته شده در دوشنبه 21 تير 1395ساعت 22:15 توسط مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عزیزم اینروزا حسابی اشفته بودم چون مادر بزرگم یا همون مامان پوری ماشین بهشون زده بود . بنده خدا لگنشون و استخوانه رانشون شکسته بود . با هزار مصیبت بعد از سه روز عمل شدن و الان یکم بهتره حالشون اما خب مردیم و زنده شدیم و خدا واقعا رحم کرد هم به خودش هم به ماها . ایشا الله خدا سایه هخیچ بزرگتری رو از روی سر عزیزانش کم  نکنه

نوشته شده در پنجشنبه 10 تير 1395ساعت 22:55 توسط مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عشقم امروز تولد باباشی بود و 35 سالش تموم شد . مهمونی نداشتیم اما خب براش یدونه کیک درست کردم که عکساش و میزارم

 

لایه اول مواد کیک کاکائویی . شکلات رنده سفید . شکلات کاکائویی رنده و موز

لایه دوم مواد کبک . شکلات رنده سفید و کاکائویی و البالو

لایه سوم مواد کیک . شکلات سفید و کاکائویی رنده و انبه .

ردیف اخر هم مواد کیک .

اینم ملودی جون

نوشته شده در پنجشنبه 10 تير 1395ساعت 22:45 توسط مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

 

عشقم ورودت به

62

ماهگی مبارک

نوشته شده در شنبه 29 خرداد 1395ساعت 17:27 توسط مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

سلام نفسه مامان اینروزا هوا حسابی گرمه و واقعا اتیش میباره . مدرسه که تعطیله و کلاس ژیمناستیک رو هم که همچنان میری . صبحا هم برات همون رنگ امیزی از روی الگو رو داریم ادامه میدیم .امروز صبح کارایبانکی داشتم و بعدش رفتم و چند تا کتاب جدد برات گرفتم

از اونجایی که حرفه ای شدی زیباگفتم بهتره برات یه سری مداد رنگی خوب بگیرم که بهتر بتونی کار کنی مداد رنگی چرب مخصوص طراحی 24 رنگ برات گرفتم

   

و امروز هم اولین نقاشی رو با مداد های جدید کار کردی که واقعا دیدم خیلی دستت نرم تر حرکت میکنه و خوشحال شدم از خریدنشون

خیلی وقته که حس میکنم به انگلیسی علاقه داری چونهمه شعرای بیبی انیشتین و جم جونیور و باهاشون میخونی . دیگه خداروشکر حرف زدنت هم خوبه شده . این طوری بود که گفتم یه کتاب اموزش حروف برات بگیرم و کم کم باهات کار کنم

خلاصه که ما همچنان در پی علم و دانشیم و هر روز بیشتر از دیروز بهت افتخار میکنم

 

نوشته شده در يکشنبه 23 خرداد 1395ساعت 12:45 توسط مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عشقم حالا که هم نقاشی رنگ کردن و خوب یاد گرفتی هم اینکه قدرت چشم و دستت هماهنگ شده و هم تمام رنگ ها رو میشناسی بخوبی دیدم بهتره یاد بگیری از روی الگو رنگ امیزی کنی . الان حدود یک هفته اس داریم کار میکنیم . اولین کارت رو هم میزارم جهت نمونه . واقعا بهت افتخار میکنم که هخر چیزی و یبار میگم بهت بار بعد خودت عالی از پسش بر میای

کلاس ژیمناستیکت هم امروز جلسه یازدهمه و چهارشنبه یک ماه میشه و کلی پسرفت داشتی ملغ میزنی با پای باز هم ملغ میزنی . 180 پات و باز میکنی .شمع میزنی . پل میزنی . درخت و فرشته . خلاصه همه حرکات و یاد گرفتی نفسم . یه چیز دیگه که خیلی دوست دارم داخل رفتارت اینه که برای هر کاری ازم اجازه میگیری حتی اب خوردن . مامان فدای مودب بودنت بشه و خانوم بودنت .

اینروزا با 4 تا از دوستای دوران دبیرستانم که همشون بچه دار شدن و تقریبا توی یک سن هستین دورهمی های دوستانه میزاریم و شما هم حسابی خوشت اومده و یریز اسم همرو میبری و دل تنگ میشه . فدای مهربونی هات بشم خودم تنهایی .

خلاصه اینروزا همه چیز بر طبق رواله . و اینکه خیلی از دوستای وبلاگیمون نینی دومشون دنیا اومده و حسابی سر گرم نینی بازی هستن .

مامان رهام جون که براش یه خواهر اورده به اسم روشا

مامان یاسمین زهرا جون که براش یه خواهر اورده به اسم نازنین زهرا

مهسا مامان مرسانا هم میدونم اخرای حاملگی بود و پسره نینیشون

 

نوشته شده در دوشنبه 10 خرداد 1395ساعت 13:27 توسط مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عشقم ورودت به

ماهگی مبارک
 

نوشته شده در چهارشنبه 29 ارديبهشت 1395ساعت 22:29 توسط مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عشقم دیروز روز اخر بود بالاخره و یک سال و به خوبی و خوشی پشت سر گذاشتی و واقعا سال پر باری بود برات و پر از پیشرفت های چشمگیر و نشون دادی که هوش و استعداد بالایی داری و خدا رو شاکرم که هر چیز و فقط یکبار باید بهت یاد بدم و بار بعد تمام و کمال خودت انجام میدی بدون کمک من . میریم سراغ عکسا

کارت دعوت جشن

قبل از ورود به سالن

 

دوره اون خندت بگردم الهی

ملودی با تاجش

میریم سراغ یه سری عکسا از کلیت مراسم

 

 

 

 

 

 

 

لوح پایان نامه و هدیه

اینم هدیه که یدونه قوطی باب اسفنجیه

حالا میریم سراغ یه گذر ایام جالب مربوط به زمان حال و 24 سال قبل

زمان حال تقدیرنامه ملودی جون

24 سال قبل لوح تقدیر مامان نسیم توی مقطع پیش دبستانی

عکس فارغ التحصیلی ملودی جون زمان حال

مامان نسیم . اون زمان ما کارنامه داشتیم و نمره میدادن بهمون اون زمان توی مقطع پیش دبستانی نمره 4 یعنی عالی

اینم کارنامه مامان نسیم که همه اش 4 هست خجالت

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 23 ارديبهشت 1395ساعت 12:07 توسط مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

سلام عشقم امروز دیگه اخرین روز مدرسه بود البته از طرف مدرسه یه روز جشن دارید که تاریخ دقیقش معلوم نیست اما احتمالا یا هفته اینده اس یا هفته بعدیش . این مدت دیدم خیلی با فاطمه ( دختر عمه انیس ) حرکات ژیمناستیک انجام میدی و بنظر علاقه مند اومدی . تصمیم گرفتم ببرمت . امروز جلسه اولش بود . روزای زوج ساعت 6 تا 7 عصر کلاست هست . برای جلسه اول بد نبود اما خب شیطنت هم کم نکردی و محیط برات خیلی جالب بود . ایشا الله روزای بعد بهتر میشی . توی سالن نشد ازت عکس بگیرم اما خب پریروز که برات لباس خریدم یدونه عکس گرفتم ازت که میزارم واست . این اولین تجربه کلاسه ورزشیه . اینم یه اولینه دیگه توی تاریخ زندگیت نفسم .

 

 

 

 

مامان فدای ورزشکار کوچولوش بشه

اینم گذاشتم که بعدا که بزرگ شدی نگاه اختلاف قیمتا بکنی و ببینی زمانی که بچه بودی نرخ ها چطور بوده هزینه یک ماه 50 تومان و کارت بیمه هم 15 تومن . اینم اولین هزینه ورزشی

نوشته شده در چهارشنبه 15 ارديبهشت 1395ساعت 20:23 توسط مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 72 صفحه بعد