ملودی جون ملودی جون ، تا این لحظه 7 سال و 8 ماه و 27 روز سن دارد

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

خوش آهنگ ترین ملودی دنیا

 

 

می خواهم برگردم به روزهای کودکی 

آن زمان ها که

پدر تنها قهرمان بود

عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد 

بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ... 

بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند

تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند

تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود 

و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...

دوباره دارم با تو بزرگ میشم

نفس مادر بچه که بودم خونمون توی کوچه خونه مامان پوری و اقا جون بود . اونا اخر کوچه و ما سر کوچه . روزای تعطیلی یا دم غروبا که میرفتیم خونشون همیشه جام داخل اتاق خیاط خونه مامان پوری بود . یه ظرفی داشت که داخلش خورده پارجه های لباس های مشتری هارو میریخت . و شده بود اسباب بازی من . با همون خورده پارچه ها چه چیزایی که برای عروسکام نمی دوختم . کلی خاطره خوب دارم از اون روزا . چند شب پیش خونه مامان مریم بودیم و داشت شلوار میدوخت برای خودش . شماهم کنار دستش نشسته بودی و با خورده پارچه ها برای عروسکات چیزای مختلف درست میکردی مثلا میگفتی این کلاهه این دامنه و الا اخر . یهو پرت شدم به بچگی های خودمو خونه و اتاق گرم و پر از نور مامان پوری هم کلی لبخن...
21 دی 1397

تو با قلب ویرانه ی من چه کردی

خداوندا به کدامین ثواب مرا لایق زیباترین احساس، بزرگترین نعمت و باشکوه ترین لحظات دانستی … خداوندا بگذار در این احساس زیبا بمانم ، بگذار شاهد تولد دوباره خویش باشم … بگذار آرام باشم … به کدامین ثواب مرا اینگونه عاشق کردی … فاش میگویم این حس را تا کنون لمس نکرده بودم … اینگونه عاشقی کردن را خودت به من آموختی …. احساس خودت به تمام بنده هایت …. آری حس مادری ام را میگویم ...
17 دی 1397

جشن های یلدا سال 1397

عشقم امسال چند تا جشن یلدا در پیش داریم اولیش دیروز بود که 25 اذر برگزار شد چون همزمان تولد دو سالگی مینی پارک دردونه ها بود . اهم دیگه رفتیم و حسابی خوش گذشت این سری هم اتلیه دادم همونجا ازت عکس گرفتن کهانشا الله حتما میزارم داخل پیجت . میریم سراغ عکسا .( همه این چند تا مراسم که به شب یلدا ربط دارن و داخل همین پست برات مینویسم که یکجا بمونه ) جشن یلدا و جشن دو سالگی مینی پارک دردونه ها :                       هدیه هاشون به دخترا که البته ما جاش گذاشتیم  ...
26 آذر 1397

یک روز پر از خوشگذرونی . پیک نیک + نمایش موزیکال + سوپرایز تولد هستی جون 8 اذر 97

نفسم دیروز باهم دیگه رفتیم بانک و یه سری کارهای اداری و انجام دادیم . دیدم هوا  خیلی عالیه و جون میده برای رفتن به پیک نیک . بابا عیسی که نبود و تهران بودش اما خب دوتایی هم میتونیم باهم وقت بگذرونیم و کلی خوش بگذرونیم . شنیده بودم به خاطر بارندگی های فراوان چاکوتاه حسابی سر سبز شده . خلاصه در عرض چند دقیقه تصمیم گرفتم و راهی شدیم . کلا 2 ساعت بیشتر نبودیم اونجا اما کلی انرژی گرفتیم و حسابی خوش گذشت                            &nb...
9 آذر 1397

سفر به بندر کنگان ابان 1397

نفسم روز سه شنبه مراسم چهلم بابا بزرگ هم انجام شد . و ما جهت تجدید روحیه شما و همچنین بابا تصمیم گرفتیم به خاطر ایام تعطیلی یه سفر کوتاه دو روزه بریم . بی نهاییییت خوش گذشت با اینکه خیلی کوتاه بود اما واقعا کلی انرژی گرفتیم . رفتیم پیش خاله محبوبه و عمو حسشام یه سر هم به پسر عمه باباشی زدیم امروز در راه برگشت و ناهار و مهمونشون بودیم . خلاصه که عالی بود . میریم سراغ عکسا  در مسیر با پفک سیبیل درست کردیم اونم به درخواست شما . من فدات بشم که انقدر تصویر سازیت قوی هستش در حال خوردن کلم بروکلی     شب اول و رفتیم کافه شب نشین و کلی هوا هم بیست بود    ...
18 آبان 1397