♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫
X

 

 

می خواهم برگردم به روزهای کودکی 

آن زمان ها که

پدر تنها قهرمان بود

عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد 

بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ... 

بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند

تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند

تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود 

و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 2 دی 1394 | 18:09 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

نفسم واقعا با دیدن روز به روز زندگیت تموم خاطرات برام زنده میشن . چند مدت پیش توی دورهمی که خونه خاله ناهید بودیم پارسا پسر خاله سوگند منچ و مار پله اورده بود که خیلی خوشت اومده بود و هی میگفتی بخر برام  . منم یادم میرفت تا اون روز خیلی اتفاقی دیدم و خیلی هم بهتر از مال زمان ما بود در سایز بزرگ . برای الان که خوندن و نوشتن اعداد رو هم بلدی خیلی برات بازی بی خطر و مناسبیه . یدونه دبرنا هم از قبل داشتم که اونم فک کنم برای الانت خیلی مناسبه . کلا بازی های اروم و نشستنی رو ترجیح میدی . دیروز هم کلی با ، باباشی بازی کردی و گویا همه اش هم شانس باهات یار بوده و برنده شدی

مار پله

منچ

دبرنا




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 31 تير 1396 | 14:14 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عمره مامان دیروز از صبح تا عصر چندین بار بالا اوردی . به علت اینکه جمعه بود باید تا عصر صبر میکردیم برای دکتر رفتن . نکته جالب اینه چون بدت میاد دستت و میگیری جلو دهنت و کلی از این قضیه ناراحت میشی و اشک میریزی . عصری حموم کردی و راهی دکتر شدیم . کلی هم اونجا ناراحت بودی و یبارم اونجا بالا اوردی خانم پرستار اومد و فشارت و گرفت . این اولین تجربه فشار گرفتن بود . الهی من فدات بشم که انقد بزرگ شدی که فشارت و میشه گرفت . هیچی دیگه امپولی زدیم که ضد تهوع بود . یه اولین دیگه هم توی تزریقات اتفاق افتاد و اون این بود که تا قبل از این هر موقع امپول داشتی بابا بغلت میکرد . اینبار خانوم پرستار گفت قدش بلنده و دیگه بزرگ شده باید بخوابه روی تخت . و اینطوری شد که روی تخت دراز کشیدی تا امپول و بزنن . طی مسیر برگشت برات پرتقال گرفتم و خوب شد که توی این فصل پرتقال ابدار گیرمون اومد تا برات اب بگیرم . وقت اومدن به خونه از ترس اینکه جای امپول درد نگیره اصلا ننشستی گیج . خداروشکر اومدیم خونه و اب پرتقال و خوردی و ساعت 9 بود که گفتی برم بخوابم . رفتی توی اتاقت و لالا کردی . اخر شب یکم بدنت داغ بود که برات یدونه شیاف گذاشتم و خداروشکر دمای بدنت هم اومد پایین و تا صبح راحت خوابیدی . به همین خاطر هم صبح کلاس نرفتی و از خانم زمانی برات مرخصی گرفتم تا بمونیم خونه و استراحت کنی . الان خداروشکر حالت خوبه . غذا هم یکم خودت طلب کردی که خوردی . و مشغول بازی هستی . امروز کلی باهم خمیر بازی کردیم و چیزای خوشگل درست کردیم

بابا هم کلی عکس گرفت ازت . خاصیت باباهاست دیگه خندونک بهش میگم بچه گریه میکنه تو عکس میگیری ؟ میگه بخاطر خودته برای وبلاگشه قه قهه دیگه حرفی برام نیومد بهش بزنم

اینم خمیر بازی امروزمون

 

اینارو من درست کردم البه جز خرگوشش که شما دوتا درست کرده بودی یکیشم گذاشته بودی واسه من . من اون موقع داشتم کارای شرکت و انجام میدادم اومدم دیدم برام خرگوش درست کردی . چیزایی که درست کردیم . پیتزا . هندوانه . سیب زمینی سرخ شده .پرتقال . توت فرنگی . خیار .خرگوش . صورت ادم

اینارم شما درست کردی به اضافه یدونه انگری برد

فدای اون دستای کوچولوی هنرمندت بشم من




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 31 تير 1396 | 14:07 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

نفسم ورودت به  ماهگی مبارک

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 29 تير 1396 | 16:15 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

اینروزا دقیقا داری اخلاق های خودم و پیدا مبکنی من خودم همیشه خیلی خیلی با همه چیز همزاد پنداری میکنم و حتی برای چیزای بیجون هم دلم میسوزه مثلا یه عروس اگه روی دهن بیوفته سریع برش میگردونم میگم میگم گناه داره نمیتونه نفس بکشه . شاید دیونگی باشه اما خب دلم میسوزه . کپی خودم شدی خلاصه . اونروز از حموم که بیرون اومدیم گفتم ملودی نقاشیت و بزار کنار الان که سشوار میخوام برات بزنم باد میبرتش . گذاشتیش بغل دستت . منم لوسینت رو گذاشتم روش . ناخواسته گذاشتم رو سرش . حالا دیالوگ هات و ببین

ملودی : واییییی خفه شدم

من : یه نگاهی کردم و دیدم رو سرشه برداشتم گذاشتم رو پاش

ملودی : وای خدای من زانوووم

من : برداشتم کلا گذاشتم روش

ملودی : وای خدایااااا لههه شدم و بغض

خلاصه کلا برداشتمش و با اولین باد سشوار نقاشیت به پرواز در اومد

بعد تا این صحنه رو دیدی شروع کردی خوندن

ملودی  : رینبودش ( اسم شخصیت نقاشیت ) پرررر . رینبودش که پر نداره خودش خبر نداره

مرده بودم از خنده از دستت واقعا بلبل زبونه من

اینم شرح ماجرا به روایت تصویر




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 29 تير 1396 | 15:53 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عشقه مامان دیشب یعنی 28 تیر ماه تولد اهورا کوچولو بود و خاله ناهید براش جشن گرفته بود . شما هم چند روز بود که هی روز شماری میکردی برای رفتن به تولد . الهی من فدات بشم که اینهمه عاشق تولدی . اینبار خیلی خیلی بیشتر از قبل بهت خوش گذشت و کلی تولدت مبارک خوندی و رقصیدی . و همه اهنگارو که گذاشته میشد رو با صدای بلند میخوندی و میرقصیدی . خیلی همه چیز عالی بود و واقعا خوش گذشت

کارت دعوت تولد اهورا جون

ملودی جون اماده رفتن به جشن

اینم لاک دستمون . باهام دیشب مادر دختری تیپ سفید مشکی پوشیده بودیم

 

این فرشته کوچولو رو برای اهورا جون درست کردم

اینم کادوی تولدش که با اسمش تزیین کردم براش .چرخش برای بچرخه عزیزه خالهمحبت

تدارکات خاله ناهید جون

 

 

 

 

 

کیک تولد که هم خیلی ناز بود هم خیلی خیلی خوشمزه انشا الله شیرینی فارغ التحصیلیش

 

اینم خود خوشگل اهورا جون

گیفت خوشگل اهورا جون

اینم عشق من توی تولد . کلی هم فیلم از رقصیدن هات گرفتم . فدای خودت و دلبری هات

 

 

 

 

پرنس زیبای خاله تولدت مبارک

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 29 تير 1396 | 15:29 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عشقم دیشب بعد از مدتها دوباره نوبت ما بود که مراسم دورهمی دوستانه رو برگزار کنیم خداروشکر که همه چیز عالی برگزار شد . فدات بشم که اینهمه عاشق مهمونی و مهمن هستی . خیلی خیلی مهمون نوازی . مثل همیشه هم خانوووم بودی عاشقتم مامانم

پذیرایی اولمون الاسکا به یاد دوران بچگی . داخلش تکه های توت فرنگی . گیلاس و انگور یقوتی بود مایع دورش هم اب البالو

پذیرایی دوم کیک چهار طبقه شکلاتی و میوه ای بود به همراه چایی اینم طریقه اماده سازیش

برای شام هم لازانیا بود با مخالفات کنارش

اینم یه تصویر کلی از خوشمزه های دیشبمون

اینم عزیزای دلم جای اهورا جون و پارسا جونم خیلی خالی بود




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 23 تير 1396 | 15:02 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

نفسه مامان 19 تیر تولد سه سالگی النا جون بود و از اونجایی که مامانش درگیره جابجایی خونه هستش وقت نداشت تولد بگیره براش اما از اونجایی که چند روز بود هی من گفته بودم بهت فلان روز تولده شما همه اش ذوق تولد داشتی . گفتم چکار کنم چکار نکنم که هم شما خوشحال بشی هم اینکه یه سوپرایز و هدیه خوب بشه واسه عمه و النا جون . اینطوری شد که یه کیک کوچولو با شمع براش خریدیم و یه ست تاپ و شلوارک به همراه گل سرش هم براش گرفتیم و خونه بابا بزرگ سوپرایزشون کردیم . خیلی خیلی خوب بود و النا هم کلی خوشحال شد . فدای شما بچه ها که با کوچیک ترین چیزا لبتون خندون میشه . کلی دلبری کردی و تولدت مبارک خوندی که البته بیشتر میگفتی تولدم مبارک خندونک و کلی هم حرکات موزون . از دست قضا سروش و سیاوشم بودن و کلی جمعتون جمع بود . اما عمه انیس و فسقلی هاش نبودن چون قرار نبود تولد باشه . اما در کل خوش گذشت و خوشحالم که خوشحال بودین شماها قشنگه یدونه مامان

این کیک . لباس خوشگلشم هدیه شما بود که مامانش همون موقع تنش کرد




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 23 تير 1396 | 14:44 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عشقم امروز یعنی 5 تیر ماه دقیقا شد بیست سال که من اومدم بوشهر . برای دوسال اومده بودیم اما الان شده 20 سال . امروز طبق همیشه سری زدم به البوم ها . وقتی بچه بودم ناهید جون خیلی البوم نگاه میکرد . هر جا که بودم خودم و بدو بدو میرسوندم کنارش و عکسارو نگاه میکردم و بیشتر از همه عاشق حرفا و تعریفایی بودم که در مورد هر عکس برام میگفت . همه رو از حفظ بودم اما شنیدن دوباره اش از دهن ناهید جون برام همیشه مثل بار اول تازگی داشت . امروز تا بساط البوم هارو پهن کردم زود خودت و رسوندی و دقیقا یاد خودم افتادم . حس عجیبی داشتم . یهو بغض کردم دقیقا نمیدونم چرا اما بغض کردم . خوشحالم که هستی یدونه من و باعث میشی چیزایی قشنگ رو دوباره یادم بیاد

 

برعکس الان که همه عکسا شده دیجیتالی من خیلی به البوم و البوم درست کردن علاقه دارم و سالانه کلی عکس ثبت شده میگیریم .




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 5 تير 1396 | 14:38 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عشقم بالاخره امروز تاریخ سنجش معلوم شد و و فقط دو هفته مونده تا اون روز . تاریخش 12 تیر ماه 1396 میشه . ساعت 8 صبح . انشا الله که به خوبی انجامش بدی هر چند من خیلی نگرانم چون اولش قد و وزن و میگیرن چون واکسن که زدی خاطره بدی مونده برات از وزن و قد گرفتن . و اینکه میترسم تنهایی ببرنت بترسی و انجام ندی . خلاصه خدا خودش ختم به خیرش کنه . اون روز عکس میگیرم توی همین پست برات میزارم انشا الله . اینم برگه معرفی نامه

عزیزه دلم با کلی تاخیر اومدیم در مورد سنجش که الان داستانش و میگم . روز 12 تیر ماه من و شما و باباشی رفتیم مدرسه ای که معرفی کرده بودنمون

 

بعد رفتیم دفتر مدرسه که برگه هامون و کامل کنیم که مدیر مدرسه گفتن برگه معرفی نامتون مهر نداره و بابا برگه رو گرفت و برد تا مهرش کنه .

بعدش به ما یدونه برگه دادن که برای اتاق های مختلف بود که باید دونه دونه میرفتیم پ

اتاق اول اتاق بهداشت بود . از اونجایی که ساعت مراجعه هشت بود همون اول کار خانومی که مسئول اتاق بهداشت بود و معلوم تا صبح بیدار بوده انقدر بد با شما برخورد کرد که همون اول کار افتادی به گریه که تا اخر عمرم یادم نمیره رفتار زشتش . هیچی اونجا خیلی الکی الکی قد و وزنت و گرفت که کاملا هم اشتباه بود و میخحواست از سر باز کنه . اما چون کارمون گیر بود هیچی نگفتم و اومدیم بیرون . اونجا نتونستم ازت عکس بگیرم . اتاق دوم بینایی سنجی بود . خانوم خیلی مهربونی بود اما متاسفانه اصلا علم این کارو نداشت .

اولش ازت نشونه های بینایی رو پرسید که شما راست و چپ و بالا و پایین میگفتی بعد پیله کرده بود نه با دست  نشون بده که بهش گفتم عزیزم اینکه بچه راست و چپ و بالا و پایینش و میشنسه نشونه شعورشه نه اینکه شما اینو قبول نکنی . گفت اره درست میگین . بعد اومد پند تا برگه برای شناخت رنگ گذاشت جلوت . یه دایره رو فرض کن که داخلش پر از دایره های کوچیک و بزرگ رنگی رنگی بود . دو طرف دایره دو تا ضربدر داشت . بعد گفت ملودی این ماره مارو پیدا کن . شما گیج شده بودی . در گوشش گفتم خانومی من با سی سال سن و مدرک لیسانس مار نمیبینم واقعا مار هست ؟ گفت اره ایناها سبزه ! نگو منظورش اینه دایره های سبز که ممتد دنبال هم هستن رو با دست نشون بده . گفتم خب عزیز جون شما بگو مار سبز یا مار قرمز که بچه بنده خدا بدونه چی و باید پیدا کنه که تا گفت مار سبز و قرمز و ابی و فلان شما ده تا برگه رو زیر سی ثانیه انجام دادی و بینایی سنجیمون تموم شد خلاصه . اتاق سوم شنوایی سنجی بود که از اونجا هم عکس ندارم . اونجا بعدد از یکبار همکاری نکردن بار دوم همکاری کردی که خداروشکر میشه گفت تنها اتاقی بود که راحت انجام شد . رسیدیم به اتاق اخر اتاق آمادگی تحصیلی . اونجا بدون من باید میرفتی و همین باعث بترسی و چندین بار که رفتی همکاری نکردی و زمان هایی که من میومدم داخل و همه رو جواب میدادی رو حساب نمیکردن . جونم برات بگه لج کرده بودن در یک کلام . هیچی دیگه برگه ای دادن دستمون با مهر عدم همکاری

هیچی کارمون کشید به سنجش بار دوم اما اینبار دیگه نه مثل اول اینبار سنجش تخصصی بود . از صبح رو پا کلی گرما کشیده بودیم زیر افتاب اخرم اینطوری . تا سه روز رسما نفس نمی تونستم بکشم . به هر دری زدیم که اشنا پیدا کنیم همه قولایی میدادن اما خب میگفتن باید حتما سنجش رو انجام بده . گذشت تا 27 تیر زنگ زدن که بیاین سنجش اموزش پرورش اختلال یادگیری صدف تاریخ 31 تیر . اینو که شنیدم و رفتم محل و دیدم دنیا رو زدن توی سرم که چرا باید کارمون به اینجاها بکشه بخاطر اینکه نذاشتن وقتی ترسیدی من کنارت باشم . بابا اخه ادم های با انصاف بچه اس بچه اونم فقط شش ساله . اما کو رحم .

از دست بر غذا تاریخ 30 تیر شما شروع کردی به بالا اوردن و شنبه نتونستیم بریم سنجش رو . فرداش یعنی یک مرداد زنگ زدن که بیاین 2 مردا مدرسه کوشا و چون حالت خوب بود رفتیم . هر چند کلی نگران بودم واقعا اما خب امروز کاملا نرمال و بدون ترس رفتی داخل و تنها موندی و تمام سوالات هوشیشون و جوابگو بودی که حتی مسئولش گفت حیفه بچتون و بزارین غیر انتفاعی و من واقعا تعجب میکنم چطور ردش کردن دخترتونو . فقط نگاش کردم و توی دلم گفتم نزدیک یک ماهه ما سه نفر مردیم و زنده شدیم به کدوم گناه نمیدونم .خلاصه برگمون و مهر کرد و داد که فردا ببریم تحویل مدرسه بدیم و این بود شرح سنجش . به هر مصیبتی بود بالاخره این کابوس تموم شد  . اینم شما توی مدرسه کوشا قبل از سنجش

شیطون ناخواسته برای مدرستونم تبلیغ کردی




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 31 خرداد 1396 | 14:12 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عشقم ورودت به

75

ماهگی مبارکــــــــــ




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 29 خرداد 1396 | 13:47 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

الهی که من فدای خودت و اون املا نوشتنت بشم . امروز یه اولین دیگه اتفاق افتاد و اونم اولین املایی بود که نوشتی . خیلی خیلی حس خوبی دارم حسی که اصلا قابل بیان کردن نیست . خداروشکر میکنم که تک تک زحمت هام داره نتیجه میده و خداروشکر میکنم که اینروزا بیشتر از قبل دلبری میکنی برام و کاملا مشهوده چقدر بزرگ شدی . یه دختر خانوم سنجیده و مودب و خانوم که هر کی میبینه همه اش از خوبی هات تعریف میکنه

اینم اولین املا که عالی گرفتی

 

خانوم معلمت خیلی خیلی ازت راضیه و واقعا خودمم فکر نمیکردم تا این حد باهوش باشی که با یکبار دیدن و شنیدن اونم مباحث سنگین کلاس اول و یاد بگیری

1396/03/28

دومین املا

1396/03/31

سومین املا

املای چهارم

چهارمین املاء

املاء پنجم

املاء ششم

املاء هفتم

املاء هشتم

انقدر ماشا الله زرنگی که جدیدا همون روز اموزش خانم زمانی ازت  املا هم میگیرن . من فدای خودت و هوشت

املاء نهم




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 25 خرداد 1396 | 0:30 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عشقم زمان شما دیگه همه چی کاملا اینترنتی شده حتی خرید کتاب هاتون . یادمه زمان دانشجویی من سال 1384 اولین ترم رو بصورت دستی انتخاب واحد کردیم و تازه از ترم دوم انتخاب رشته کامپیوتری شد که چقدرم زجر میکشیدیم اون زمان هم مثل الان وای فای نبود و با اینترنت های کارتی با مصیبت وارد میشدیم و هی قطع میشد یا اینکه انقد سرعت کند بود که درسا زود پر میشد و 48 ساعت بس مینشستم تا زودتر از بقیه درسارو بگیرم . خلاصه خاطره اون زمانا برام زنده شد . زمان خرید کتاب هاتون اعلام شد اما همچنان منتظر زمان ثبت نام سنجش هستیم دلخورقهرشاکی

ادرس سایت جهت یادگاری

www.irtextbook.com

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 22 خرداد 1396 | 0:37 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عشقم امروز از طرف مدرسه بهمون کاغذی دادن که بریم برای لباس فرم . رفتیم و اولین مرحله و انجام دادیم خداروشکر

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 10 خرداد 1396 | 22:06 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عزیزه مامان توی مدرستون یه سری کلاس برای امادگی دست برای نوشتن و ریاضی با خانم زمانی که معلم سال اول ابتدایی هم هستن برگزار میشد که امروز چون اخرین جلسه کلاس های سنجشت بود( کلا 10 جلسه شد) دیدم بهتره ثبت نامت کنم تا امادگی بیشتر داشتی باشی انشا الله برای ورود به کلاس اول و ذهن و دستت اشنایی پیدا کنه . قرار شد روزی 2 ساعت برات کلاس بزارن من کلاس خصوصی البته برات گرفتم که بار علمیش بیشتر باشه . دو تا کتاب گفتن که برات تهیه کردم و به امید خدا از چند روز اینده شروع میکنی . من همه تلاشم و میکنم که بهترین هارو برات فراهم کنم گلم انشا الله که اهد موفقیت هر روزت باشم . هر چند معتقدم زیادم نباید برای درس سخت گرفت و شما خداروشکر به صوت خودجوش خودت خیلی علاقه داری . اما دیدم فرصت خوبیه چون پایه ول واقعا به نظر من مهم ترین پایه تحصیلیه . و انشا الله که موفق باشی قشنگه مامان . اینم دوتا کتابی که برات گرفتم

من کلی ذوق دارم که ببینم نوشتن و خوندن یاد میگیری

 

1396/03/19

عشقم الان که دارم برات مینویسم فقط و فقط سه جلسه از کلاس ها گذشته و شما کلی چیز یاد گرفتی و واقعا شگفت زده شدم از ایهمه هوش و استعداد . گوش شیطون کر و هزار ماشا الله بهت .

الان نوشتن اکثر حروف و یاد گرفتی . بخش کردن کلمات . صدا کشی کلمات . تقویت حافظه دیداری که شکل اشکال و ببینی و بتونی بخونی اسمشو . جمع کردن و تفرین تا حدودی . شمارش اعداد با انگشت و نشون دادن اعداد در مدل های مختلف با انگشتات . الگو یابی و هزار تا چیز ریز ریز دیگه .خلاصه که بهت افتخار میکنم و خداروشکر میکنم که فرزندی مثل شما دارم . اینم نمونه اولین دست نوشته هات . فقط سه نمونه کلمه مونده که اونم فردا یاد میگیری به امید خدا . خیلی خوشحالم که این کلاس ثبت نامت کردم . چون الان ذهت اماده اماده میشه و زمان شروع سال تحصیلی بجای اینکه تازه بخوای با مباحث اشنا بشی با تمرین و ممارست بیشتر پایه درسیت قوی تر از قبل میشه

 

 

 

1396/03/21

عشقم حروف تموم شدن و شروع کردیم به جمله سازی و کم کم نوشتن کلمات

 

 

1396/03/22

عشقم امروز دیگه رسما شروع خوندن و نوشتن . خیلی حس خوبی دارم غیر قابل وصفه واقعا

آب

بابا

آبا

اینم خود قشنگت محبت

نمونه صدا کشی

 

 

 

1396/03/30

امروز کلاست با تاخیر انجام شد وقتی که رفتیم تا خانوم معلم بیادش رفتی پشت میز مدیرتون نشستی همچین هم ژست گرفته بودی که نگو انگشتاتم میزدی رو میز کلی بانمک بود . عکست و برای خاله مهسا مدیرتون فرستادم کلی خندید .فدات بشممممم عروسکم

 

هرچند نا گفته نمونه برات بگم که فک نکنی خیلی هم همیشه گل و بلبلی . گاهی وقتا خیلی اذیت میکنی . البته نه اینکه کارای بد بکنیا نه . اما از بس از من حساب میبری دیگه گاهی کلافه کننده میشه . از طرفی خیلی خوبه این عادتت اما خب گاهی واقعا اذیت میشم . از بس برات مهمه که کارات مورد تایید من باشه و اکثرا دوست داری خودت تنهایی انجام بدی کاراتو الان که من میشینم کنارت که اگه جایی برای نوشتن مشکل داشته باشی کمکت کنم بجای دفترت منو نگاه میکنی و با هر کلام من قلمت و تکون میدی و این حسو بهم میدی که هیچی بلد نیستی حتما در صورتی که توی کلاس و اکثر روزا بی نظیر کاراتو انجام میدی  و واقعا عصبی میشم گاهی و بزور خودم و کنترل میکنم . همین امروز انقد عصبانی  بودم دلم میخواست بزارمت دم در دیگه بیاد یکی ببرتت قهربدبودروغگو. مامان جان تو که اینهمه باهوشی اینهمه خانومی خون به  جیگرم نکن . مگه من ترسناکم !!!خلاصه که کمتر اذیت کن مامان جان . اینجا هم قهر و شرمساری با هم توأم شده بود

1396/04/03

عشقه قشنگم امروز خانوم

 

زمانی گفتن عدد هارو باید تا 100 یادبگیری هم نوشتن هم خوندن که حالا من اومدم ابتکاری به خرج دادم گفتم اول شمارش و یاد بگیری بعدم نوشتنش رو کار میکنیم . اومدم با عروسک مورد علاقه ات برات ویدیو ضبط کردم و ریختم داخل تبلتت که خیلی خیلی خوشت اومد .

یه چیز دیگه هم که گفتن باید یادبگیری شمارش 5 تا 5 تا هست که از یک تا صد باید یاد بگیری که برای اونم با عروسک دیگه ای که باز خیلی دوسش داری ویدیو ضبط کردم و ریختم تبلت

شمارش ده تا ده تا هم بود که اونارو خیلی وقته بلدی و دیگه نیازی نیست باهات کار بکنم

در حال دیدن ویدیو اعداد .لذت از چشمات معلومه محبت

یه سری هم علامت به اضافه . منها و مساوی برات درست کردم

 

اینم خود قشنگت همین الان

به اضافه +

منها -

مساوی =

1396/04/11

عشقم از شنبه هفته قبل تا امروز که باز شنبه بود به مدت یک هفته کلاس نداشتی چون خانم زمانی مسلفرت بودن . همه جا تعطیلی بود و همه سفر رفتن جز ما . کلی حوصلمون سر رفت بابا هم نبود کرمان بود . اما خب چاره ای نبود ماهم بیکار ننشستیم و باهم کلی درس خوندیم

این اخرین درس قبل از تعطیلات بود که امروز هم ازش املا گرفته شد و بازم مثل همیشه همه رو درست انجام داده بودی

اعداد رو با اون ویدیوهایی که برات ضبط کردم همه شمارش 5 تا 5 تا رو کامل یاد گرفتی هم تا صد رو . برای همین نوشتنشون رو هم شروع کردیم و تا 50 یادت دادم . اینروزا یروز مشق فارسی کار میکردی به اضافه نوشتن اعداد . یکروز هم ریاضی . به صورت یکروز در میون

 

 

اینم سرمشقی که امروز یاد گرفته بودی

19 تیر 96

عشقه یدونه من خیلی خیلی پیشرفت داری . و من هر روز بیشتر از روز قبل بهت افتخار میکنم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عشقم کتاب ریاضیت تموم شد توی 22 جلسه و امتحان هم عالی بوده . خانم زمانی میگفت کاش جهشی میخوندیآرام. به همین خاطر الان فارسی خیلی سریع تر داره پیش میره و ماشا الله خودتم خیلی مشتاقی 

 

 

اینروزا دیگه دوتا دوتا حرفارو یاد میگیری فدات بشم من خرگوشه باهوشم

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 10 خرداد 1396 | 21:53 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

نفسه یدونه من ورودت به

ماهگی مبارک




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 29 ارديبهشت 1396 | 12:7 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 77 صفحه بعد