♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

 

 

می خواهم برگردم به روزهای کودکی 

آن زمان ها که

پدر تنها قهرمان بود

عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد 

بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ... 

بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند

تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند

تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود 

و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 2 دی 1394 | 18:09 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عکسای شما توی پیج های مختلف که گذاشته شده با لباس ها و کفش هاشون

مدل کفش پیج ژینو گالری

 

مدل کفش پیج ژینو گلری

مدل لباس پیج بیبی لاکچری




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 30 شهريور 1396 | 23:34 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

 

ظرف تغذیه و لیوان در دار

جامدادی روش

پشت جامداد ی

قمقمه نی دار

برچسب . کیسه مال سال قبله البته . باکس . ظرف اشغل برای داخل کلاس

خط کش . مداد رنگی . دوخت . بند کفش

دفتر ها و کلر بوک

کفش

جوراب

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 29 شهريور 1396 | 23:47 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عشقم مطمئنم تا ده روز گذشته اصلا همچین چیزی داخل دهنت نبوده چون مدام وقت مسواک زدن چک میکنم دندوناتو . و خودم برات مسواک میزنم همیشه که خوب تمیز بشه دندونات .  در کمال ناباوری این اتفاق افتاد و کلی هم ناراحت شدم و با خودم گفتم حتما من مامان بدی بودم اما خب تحقیق کردم و دیدم نه خداروشکر نسبت به هم سنات شما واقعا نادری . پریشب یعنی 19 شهریور انگور میخوردی . بعدش دیدم انگور لای دندونت گیر کرده گفتم مامان جان بیا درش بیارم برات . پوست انگور رو که در اوردم از لای دندونت دقیقا ردیف بالا سمت راست دندون 4 که اسیاب هم هست . دیدم که سوراخ شده کنار دندونت . انگار همه دنیا دور سرم چرخید تا همین امروز صبح کلا دپرس بودم اما انرژیمو جمع کردم و گفتم بالاخره کاریه که نباید میشد اما شده و باید قوی باشم . حالا انشا الله بوشهر که برسیم میرم و با دکتر خودم مشورت میکنم ببینم چه راهی جلو پامون میزارن . تا به عصب نرسیده حتما باید یه فکری بحالش بکنیم . خلاصه که اینم یدونه از اولین های زندگیت اما از نوع خیلی ناراحت کنندش . اما خب همیشه خوشحالی و ناراحتی کنار همه و خدا بزرگه . این هم میگذره . من و شما قوی تر از این حرفها هستیم . اتفاقات مربوط به دندونت رو توی همین پست اضافه میکنم به محض اینکه با دکتر مشورت کنم 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 21 شهريور 1396 | 22:59 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عزیزه دلم امروز خاله لیلا برامون پیامی فرستادن و تاریخ آغاز مدرسه رو و جشن و بهمون اعلام کردن . بعد از جشن عکسایی که ازت بگیرم و توی همین پست میزارم . الان که هنوز مسافرتیم و انشا لله یکشنبه 26 شهریور برمیگردیم بوشهر و پیش به سوی روزهای پر از کار . در ضمن قراره بابا عیسی هم بیاد برای جشنتون اهنگی رو اجرا کنه به در خواست خانم مدیرتون

 

 

 

 

 

ملودی و مامان

ملودی و بابا شی

ملودی و خاله مونا معلم نقاشی و معاون مدرسه

ملودی به همراه همکلاسی هاش و خانم مدیر و خانم معلم

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 21 شهريور 1396 | 22:51 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

واقعا زبونم قفله از صبح . امروز صبح رفتیم منطقه قدیمی که ما و مامان پوری اینا زندگی میکردیم محله بیست متری سنگ شیر کوچه شهید فخری . وقتی در خونه اقاجون به روم باز شد وپامو گذاشتم داخل انگار یه باد تندی خورد به صورتم . باد تندی از خاطراتی که یهو اومد توی وجوذم . یاد خاطراتی که توی بچگی داشتیم و هر ثانیه اش یدنیا بود . حیاطی که قبلا از در و دیوارش گل و درخت میریخت الان همه باغچه هاش خشککک بود . همه جا ریخته و داغون . همین طوری اشکام میومد . اما خوشحالم که رفتم اونجا و خوشحالم که توی خونه ای مامانت یدنیا خاطره داره قدم گذاشتی . شاید دیگه هیچ وقت این خونه رو نبینیم چون هر لحظه اگه کسی بخواد بیاد سمتش جهت کوبیدنش میاد . عکساشو میزارم که بدونی کجا بودیم . خدا خیر بده صاحبخونه رو رامون داد داخل 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اینجایی که نشستی مامان پوری خیاطی میکرد همیشه 

 

 

کمد اقا جونم 

 

اینجا هم جای همیشگی اقا جونم بود که مینشست 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 30 مرداد 1396 | 23:37 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

نفسم رودت به 

ماهگی مبارکککککککککککککککککککک




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 29 مرداد 1396 | 22:41 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

 

وای خدایاااااا باورم نمیشه داره دندونات میوفته اونم دوتا باهم . چند مدتی بود که هی میگفتی دندونم شکست . منم نگاه میکردم و هر بار که دست میزدم اصلا حس نمیکردم لق شدن و کاملا سفت به نظر میومدن . هر چند مدت یبار چک میکردم تا امشب که حس کردم دندونای پایینت از پشت دوتا چیز استخونی بر امده و تیز شده . به ناهید جون و بابا سعید گفتم گفتن ما چیزی حس نمیکنیم . خیلی نگران شدم چون من خودم توی بچگی مجبور شدم خیلی از دندون های شیریم و بکشم چون زیری هاش داشتن در می اومدن . نشستم نت گردی . و نگرانیم بیشتر شد . باز اومدم و دندونات و چک کردم و در کمال نا باوری دیدم که دوتا دندون های پایین لقه اونم تقریبا خیلییییی . اشکم در اومد . هم خوشحال شدم که داری بزرگ میشی هم اینکه خوشحال شدم که یه وقت دندونت کج در نمیاد بخاطر نیوفتادن اینا . جالبش اینه دندونی که لق تره دقیقا دندونی هست که اول از همه در اوردی . دندون سمت راست پایین . خیلی سریع از دندونات عکس گرفتم چون ترسیدم اخرین باری باشه که همه دندون های شیریت کنار هم قرار دارن . 

من به فدای خودت و دندونای ردیفت و خال روی چونه ات .انشا الله که اذیت نشی و این پروسه هم به خیر و خوشی تموم بشه 

 

روزی که فهمیدم دندونت لق شده 2304 روزگیت بود 

تاریخ 1396/05/19

شش سال و سه ماه و بیست و یک روز 

محبتمحبتمحبتمحبت

جدید نوشت هوراااااا 

بعد از 18 روز افتاد اولین دندونت در تاریخ 1396/06/05

 




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 20 مرداد 1396 | 0:24 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

نکته : همه مطالب سفر و توی همین پست مینویسم و برای همین تاریخ میزنم هر روزو عکس هارو 

1396/05/12

سلااااام نفسه مامان . از دیروز یعنی 12 مرداد بالاخره سفر تابستونی ما شروع شد . دیشب ساعت هفت و نیم شب به مقصد تهران بلیط داشتیم 

اما پرواز دو ساعت و ده دقیقه تاخیر داشت و برای همین توی فرودگاه معطل شدیم یه خورده اما خب شما از ذوق اینکه میخوای بیای پیش ناهید جون و بابا سعید کلی خوشحال بودی 

 

 

از باباشی خداحافظی کردیم و رفتیم سالن خروجی و از اونجایی که هوا وحشتناک بود تغییر دکوراسیون دادیم خندونک

من فدای لبخندت . از طرفی هم مادر و دختری دیشب تیپ جین بودیم و کفشامونم ست بود 

فدای پاهای خوشمزه ات بشم من . بالاخره ساعت 9 و ربع سوار هواپیما شدیم 

 

وقتی که رسیدیم خیلی خودت و برای ناهید جون و بابا سعید لوس کردی اونام که دیگه ذوق میکردن . کلی هم به بابا سعید برای حمل چمدون ها کمک کردی 

1396/05/13

صبح که بیدار شدی من داشتم توی اشپزخونه با ناهید جون تعریف میکردم شمام پیش بابا سعید بودی یدونه دفتر نقاشی و مداد داده بودن بهت . و اوردی و گفتی شماهارو کشیدم . من فدای خودت و اون نقاشی هات 

برای ناهید جون و بابا سعید عینک هم کشیدی و حتی چال روی لپ ناهید جونو . قوربون اون دقتت بشه مامان 

بعد از ظهر به همراه ناهید جون رفتیم هایپر استار و شما که عاشق حبابی از شانست کلی حباب اونم به صورت ابر توی اسمون بود 

 

از اونجا هم اومدیم و کمی نشستیم محوطه پایین بلوک و شما کلی هم با گربه ها بازی کردی 

1396/05/14

نفسم امروز صبح رو خونه بودیم و بعد از ظهر به همراه ناهید جون رفتیم  خونه خاله زهره که ببینیمشون و سوغاتی هاشون و بدیم بهشون . شما هم که حسابی مثل همیشه خانوم بودی . کلی تعریف کردیم و خوش گذشت 

کمی هم نشستی پشت پیانوی غزل جون . همچین هم  ژست گرفته بودی و با دقت نگاه نت میکردی که انگار چندین ساله پیانو نوازی محبت

بعد از مهمونی هم رفتیم کمی توی محوطه قدم زدیم و خرید کردیم  . تا جدیدا میگم ملودی خوشگل واستا پاهاتو این مدلی میکنی آرام

1396/05/15

نفسم از امروز صبح شروع کردیم به تمرین الگو یابی که دستت و ذهنت قوی تر بشه و اولیش و عالی انجام دادی 

و خبر خوب این بود که امروز باباشی گفت براش پیامک اومده که ثبت نام کتاب های مدرسه ات هم با موفقیت انجام شده . به خاله لیلا پیام دادم و گفتن درسته و کار ثبت نام مدرسه ات هم تموم شده چون سایت سنجش خراب بود کمی معطل شدیم تا بتونن نامه قبولیت رو ثبت سیستم کنن . اما خداروشکر همه چیز تموم شد و خیلی خوشحالم محبت

بعد از ظهر هم به بابا گفته بودم لباس فرمت و ببره خیاطی که برات بدوزن . خودمون هم بعد از اینکه ظهر از خواب بلند شدی رفتیم حمومو رفتیم پاساژ های توی شهرک و خرید کردیم 

پشه دیده بودی میگفتی برو فدای اون اخمت 

تا گفتم عکس بگیرم ژستت و قشنگ کردی 

در حال تجدید قوا

1396/05/16

یک عصر دل انگیز کنار عزیزای دلم 

 

 

الگویابی امروز 

1396/05/17

صبح الگویابی هات و انجام دادی 

عصر هم رفتیم و کمی قدم زدیم 

1396/05/18

باباشی رفته بود و سایز لباست و داده بود به تولیدی که لباس فرمت و اماده کنن به امید خدا و اونجا بود که فهمیدیم رنگ لباس فرم مدرسه از نارنجی اجری تغییر کرده و این رنگی شده . این مدل مانتو یکی از هم مدرسه ای هاتون هست 

این عکسم بابا سعید ازت گرفتن ژست اقا پلیسه اس به قول خودت هر موقع این لباس و تنت میکنم ژستشم باید بگیری 

1396/05/19

طبق هر روز صبح تمرین الگویابی رو انجام دادی 

 

امروز چون بابا سعید هم خونه بود ناهار ابگوشت درست کردیم عالییی بود 

بعد از ظهر هم حموم دادمت . من حوصله نداشتم بیام بیرون اما شما با ناهید جون و بابا سعید رفتی و خوش گذروندی . از بالا ازتون عکس گرفتم . البته شما خیلی ریزی و پشت درختا مخفی شدی 

اینجا معلوم تری 

یه شانسی پازلی هم برات خریده بودن که وقتی اومدی برات درستش کردم درخت کاج و یه خانوم اسکی سوار 

1396/05/20

عزیزه دلم امروز ناهر رو خونه خاله زهره دعوت بودیم . خیلی خوش گذشت و کلی از بچگی های من و عماد تعریف کردیم و خندیدیم همگی . واقعا عالی بود شما هم کلی پیانو نوازی کردی که همراهش اهنگ خارجی هم میخوندی . ازت فیلم گرفتم یادگاری بمونه

 

 

کلی هم نشستی کنار دست غزل جون و نگاه میکردی بازی کردنش و 

بعد از ناهار ساعت 3 اومدیم خونه و ساعت 5 حمومت دادم و اماده شدیم که عصر بریم خونه دایی حمید و مهتا جون . اونجا هخم خیلی خانوم بودی و واقعا خوش گذشت . مهتا جون هم زحمت کشیده بودن یه دونه پازل  برات گرفته بودن که همونجا با هم کلی بازی کردیم باهاش و برات یدونه اش و درست کردم 

 

یکم هم نقاشی کردی و یدونه لاک پشت کشیدی 

 

ساعت 8 دایی حمید رسوندمون خونه و  من اومدم خونه و شما به همراه بابا سعید و ناهید جون رفتی پیش گربه ها و کمی توی محوطه بازی کردی 

1396/05/21

عزیزم طبق هر روز صبح الگو یابی هارو انجام دادیم و واقعا خوشحالم که همه رو خیلی خودجوش و با دقت انجام میدی و نیازی به کمک من نداری 

 

بعد از بابا عیسی زنگ زد و گفت که من امشب دارم میام تهرون چون 22 مرداد صبح اجرا دارم که فردا باشه و شبش هم بر میگردم . خلاصه که خیلی کوتاه بود اومدنش اما خب دیدارمون تازه شد . البته بابا ساعت 1 نصفه شب رسید و شما فردا دیدیش 

1396/05/22

صبح بابا ساعت 6 و نیم راهی شد به سمت محل اجراشون و شما صبح طبق هر روز تمرین الگو یابی 

 

ظهر که بابا اومد و در و باز کردیم هولش میدادی بیرون که بابا جون برو سر کار و نیا . طفلی بابا من دلم براش سوخت خیلی گناه داشت . خلاصه اومد داخل و غذا رو خورد و شما که پیش ناهید جون میخوابیدی اومدی و بغل بابا لالا کردی ظهر رو و یکم از دل بابا در اومد. هر چند ادم از بچه اش ناراحت نمیشه اما واقعا گناه داشت وقتی بهش گفتی برو حس کردم دلش شکست 

از روزی که اومدیم بعد از ظهرا شاید دو روز خوابیدی که امروزم از اون روزا بود و همچین عمیق خواب بودی که خوروپف میکردی . بعد از بیدار شدن حموم رفتیم و باباشی راهی فرودگاه شد 

من فدای اون شکلت بشم . اینروزا تا بهت میگم عافیت باشه میگی گل بودم گلاب شدم مثل دسته گل شدم . بعدم رفتیم به همراه ناهید جون قدم زدن . طبق معمول یدونه بادکنک از مغازه دارا هدیه گیرت اومد و برچسب هم خریدی 

 

 

امیدوارم دندونت زودتر بیفته اون یکیا میترسم در بیاد و کج بشن . همه عاشق دندونای ردیفت بودن همیشه و کلی ذوق میکردم غمگین

1396/05/23

نفسم دیروز عصر رفتیم قدم زدیم و کلی دلبری کردی برای دوستای ناهید جون توی محوطه . خاله زهره رو هم پایین بلوک دیدیم و کلی بادبزنشون و گرفتی و ژست میگرفتی باهاش

موهات و دیروز یه ور بافته بودم و هر کی رد میشد میگفت چطوری بافتیش . کلا برای همه جالبه که بچه انقدی چطور میزاره موهاشو هر بار یه مدل جمع کنی سکوت

یه اقایی هست که بعد از ظهرا فلوت میزنه و شماهم مثلا داری فلوت میزنی صدا هم با دهنت در میاری و ریتم میگیری 

این کفشارو هم برات چند روز پیش گرفتم . از بس که بوشهر راه نمیری کفش به پا ، دوتا از کفشایی که از بوشهر اوردم برات پشت پاتو میزد و مجبور شدم یه چیزی بگیرم برای دم پات که پاهات اذیت نشن 

 

 

اخر شبم کلی با ، بابا سعید بازی کردین که ریسه رفته بودی دیگه از خنده 

1396/05/24

چون پنجشنبه قراره بریم خونه خاله نسرین ( خاله ناهید جون و بابا سعید ) شمارو صبح گذاشتم پیش ناهید جون و رفتم هایر می( مگامال ) و برای خودشون و نوه هاشون هدیه گرفتم . همزمان چندتا چیز خوشگلم برای شما خریدم که خودم عاشقشون شدم واقعا

شلوارک

همین این تاپ بهش میاد هم نیم تنه بعدی

هلاک این نیمه تنه شدم واقعا انقد شیکه توی تنت 

این گردنبند هم توی گردنت بی نظیر بود خیلی دوسش داشتم 

این دوتا کش مو هم برای همین لباست گرفتم 

1396/05/25

عشقم دو سه روزی درس و مشق و گذاشتیم کنار چون صبحا میریم بیرون برای همین بهت مرخصی دادم . امروز صبح هم رفتیم مثل سال پیش باغ سپهسالار برای اینکه من کفش بتونم بخرم . خداروشکر رفتیم همون مغازه قبلی که از اینستاگرام پیدا کرده بودیم و باز کفش خریدم . خداروشکر دو سال معذل کفش حل شده به خاطر سایز بزرگ بودن . به همراه ناهید جون رفتیم  ساعت 9 و ساعت 2 هم خونه بودیم البته تا دم ورودی مترو و همچنین برگشت از مترو بابا سعید با ماشین رسوندنمون

بهت میگم مامان بغلش کن میگی نه کولم کنه قه قهه خلاصه کم مونده بود واقعا روی کوله بنده خدا سوار بشی 

اینروزا بخاطر اینکه همکاری کنی بازار چیپس داغه شاکی

از اونجایی که اون منطقه اسباب بازی فروشی نبود و شماهم خیلی دختر خوبی بودی دیدم یه خانمی عروسک داره توی راهرو مترو گفتم بهت جایزه دختر خوب بودنت انتخاب کن و شمام دوتاشو برداشتی 

موقع برگشتن چون خیلی راه رفته بودی و خسته بودی و صندلی خالی هم نبود برات یدونه پلاستیک گذاشتم و نشستی و کلی هم خوشت اومده بود . هی هم میگفتی عکسمو بگیر و تا نگرفتم بیخیال نشدی 

اینم نینی هات 

1396/05/26

عزیزه دلم امروز صبح ساعت هشت و نیم رفتیم حموم و بعدم اماده شدیم که بریم مهمونی . ناهار خونه خاله نسرین ( خاله ناهید جون و بابا سعید ) دعوت بودیم . کلی خوشحال بودی که میخوای دوباره سوار مترو بشی . 

اینم لباس خوشگلی که برات خریده بودم . در بدو ورودمون که مترو اقای نگهبانی که کنار گیت های ورود نشسته بود گفت کوچولو بیا ببینم . یهو تو دلم گفتم چی شده یعنی ؟ تا نگو میخواست بوست کنه و ازت عکس بگیره یه ژست انچنانی هم براش گرفتی و کلی دلبری کردی 

من فدای خودت و ژستات

فدات بشم که توی این عکس چقد معلومه دیگه نینی نیستی و بزرگ شدی . چشمام کف پات دردونه

 

 

اینجا مشغول بازی با حامیم جون  و حلما جون بودی با هدیه هایی که براشون برده بدیم  

فدای مطالعه کردنت بشم منننن

تبلت بازی با حلما جون

و اینم کلی تدارک که برای ناهار دیده بودن . همه چیز عالی بود و واقعا خیلی خوش گذشت . مدت ها بود انقد از ته دل نخندیده بودم 

تا ساعت 6 عصر اونجا بودیم و ساعت 6 به همراه خاله زهره و غزل جون و ناهید جون راهی مترو شدیم 

در مسیر برگشت 

1396/05/27

عشقم امروز ظهر شما موندی پیش ناهید جون و بابا سعید و من رفتم هایپر تا برای ماکان جون(پسر پسر دایی من ) و سیروان جون( پسر دختر دایی من ) و رهام جونو و روشا جون ( بچه های خاله مونا دوست وبلاگیمون ) هدیه بگیرم . از اونجایی که مگه میشه من برم خرید و برای شما چیزی نخرم بازم یدونه پیراهن و دو تا کش که برات ست کردم و واسه شما خریدم . عکس خریدای فسقلی هارو هم وقتی که خواستیم ببریم براشون میزار م. برای فردا صبح بلیط گرفتیم و من و شما و ناهید جون راهی همدان میشیم . احتمالا تا برگردیم حدود 10 شهریور میشه چون باباشی 12 شهریور تهران توی تالار وحدت کنسرت داره و میخوایم کنسرت و شرکت کنیم 

این پیراهن خوشگل شما 

اینم کش موهای ستش

طبقه همکف هایپر هم نمایشگاه پیانو بود یدونه عکس از بالا گرفتم . خیلی زیبا بود بخصوص اینکه اقایی هم اون وسط مشغول نواختن بودن

اینم بلیط فردامون 

امروز بعد از ظهر من موندم خونه که چمدون هامون و اماده کنم برای مسافرت فردا به امید خدا . شما و ناهید جون و بابا سعید از ساعت 6 تا 8 باهم رفتین قدم زدن و کیک و شیر دادن به گربه های محوطه . چند تا عکس خوشگلم ازت گرفته بودن . خداروشکر مشکل بدون من اینور اونور رفتنم حل شده 

 

 

 

1396/05/28

عشقم امروز صبح راهی همدان شدیم . بلیطمون ساعت 8 و نیم صبح بود اما تا رسیدیم ترمینال ناهید جون متوجه شد که کیف دستیشون مونده خونه جا . خلاصه بابا سعید باز برگشتن خونه و کیف و اوردن برای همین اتوبوسمون و عوض کردیم و ساعت 9 و 20 دقیقه شد بلیطمون

 

 

 

 

اینجا میگفتی من خوابم گفتم لا اقل طبیعی بخواب

اینم طبیعیش خیلیییی بازیگری

اینم هنر عکاسی خودت

ناهید جون لالا کرده بود 

 

و اینم پک اتوبوس . با مال زمان ما خیلی فرق کرده و با کلاس شده

و اینم پلیس راه همدان

بعد از اینکه رسیدیم خونه غذامون و خوردیم و رسما بیهوش شدیم از خستگی . ساعت 5 بیدار شدیم و حموم کردیم و ساعت 7 هم راهی خونه مامان پوری شدیم 

خیلی خوب بود زن دایی ناهید جونم اونجا بودن و دیدیمشون 

توی مسیر رفتن به خونه مامان پوری

پذیرایی با شربت البالوی مامان پوری ساز اونم مال البالوی حیاطشون . یکم رنگش کمرنگه اونم مال نوع البالوشه اما طعمش منو برد به بچگی هام و شربت های خونه مامان بزرگم

عکس گرفتن اینروزا شده مصیبت داغونم بخدا نگاه شکلتو اخه 

 

 

 

در حال تماشای تلویزیون

تا ساعت 10 و نیم خونه مامان پوری بودیم و الانم خونه ایم عشقم 

1396/05/29

عشقم امروز صبحو خونه بودیم اما برای ناهار رفتیم خونه مامان پوری 

قبل رفتن مشغول بازی 

فدای اون ناز کردنت بشم منننن

مامان پوری داخل باغچه حیاطشون بوته گوجه داره و اینم گوجه هاش بود . سایزشون هم بزرگتر از این نمیشه و گوجه نگینیه .طعمش بی نظیررررر بود 

ساعت 4 من رفتم و باغچه هارو اب دادم و کف حیاط و اب پاشی کردم شما هم مشغول نگاه کردن بودی از پشت توری . خاله فاطی ( دوست ناهید جون) اومده بودن خونه مامان پوری دیدنمون. و کلی توی حیاط عکسای خوشگل خانوادگی گرفتیم

فدای خنده هات

بعد از اون ساعت 6 از خونه مامان پوری اومدیم و رفتیم پاساژ گردی 

 

 

این کیف هم برای شما خریدم خیلی با نمکه

از اونجا رفتیم بابا طاهر و سفال فروشی هارو گشت زدیم و چند تا چیزم خریدم 

مشغول هنر نمایی

 

یدونه مینی مینی ( چون خیلی کوچولو بود دو بار نوشتم) پیتزا برات گرفتم و رفتیم پارکی که جلوی بابا طاهر هست و کمی نشستیم هوا هم عالیییی

1396/05/30

نفسم صبح رفتیم خونه و محله قدیم که طی یک پست جداگونه شرحش و نوشتم برات . ناهار رو خونه مامان پوری بودیم . عصر هم دایی جونم با زنشون و مینا جون و سیروان جون اومدن و دیدیمشون . بعد از رفتن از اونجا رفتیم شهر بازی و شما کلی بازی کردی 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

1396/05/31

عزیزه دلم الان که دارم برات مینویسم به صورت دراز کشم از دقیقا صبح 31 من کمرم گرفته در حد فلج . البته الان کمی بهترم .

31 مرداد عصری خونه مامان پوری رفتیم تا عمو مرتضی ( پسر دایی من) و خانومش ایدا جون و ماکان جونو ببینیم . 

 

 

از همون شب دیگه من زمین گیرم

1396/06/01

چند وقتی بود مامان پوری گفته بود برام ماکارونی درست کن منم قول دیروز و داده بودم اما از اونجایی که نمی تونستم حتی وایسم من توضیح میدادم و خودشون درست میکردن بنده خدا . ظهر زن دایی ناهید جون اومدن با داییشون و اقا شاهرخ پسر دایی دیگشون که تزریق بلدن و برای من 3 تا امپول زدن .  3 تا پازلم برای شما اورده بودن .ناهارو خوردیم و بعد از ظهرم زن پسر عمه ناهید جون اومدن دیدنمون و ایشونم کادو برات اورده بودن وجه نقد دستشون درد نکنه . ساعت 8 شبم بابا سعید اومدن دو روزی رو پیشمون باشن 

1396/06/02

امروز عصر کمی بهتر بودم و شمارو حموم دادم بعدم نشستی کارتون دیدن . واسم دعا کن زود خوب بشمبدبو

 

 

1396/06/03

عشقم از اونجایی که من کمرم گرفته بود و بابا سعید هم امروز راهی تهرون بود یهویی تصمیم گرفتیم که ماهم باهاش برگردیم . چون واقعا میترسیدم خدای نکرده زمین گیرم کنه کمرم . خلاصه امروز ساعت 2 بعد از ظهر راهی شدیم 

توی پارکینگ ناهید جون اینا 

توی حیاط ناهید جون اینا همدان

توی اتوبوس 

 

ورودی پلیس راه تهران

 

الهی من فدات بشم که چون من نمی تونستم کمک کنی کمک میکردی 

 

بالاخره رسیدیم و کل سفرمون به همدان از 5 روز و نیم 3 روزش توی رختخواب بودم

1396/06/05

 

عشقم امروز بعد از 18 روز دندون شیری اولت افتاد از صبح خودت درگیرش بودی . من ظهر که نگاه کردم نوز اون قدر لق نبود اما ساعت 4 یهو دیدم دندونت نیست . عکسش و توی پست خودش گذاشتم . دندونت رو هم نگه داشتم

ظهر اسمورف هاتو چیده بودی و براشون عمو زنجیر باف میخوندی و فیلم هم ازشون گرفته بودی که توی اینستاگرام گذاشتم هنرت رو 

 

اینم ژستای امروزت 

این ست خوشگل رو هم دیروز از توی اینستاگرام برات خریدم بی نهایت بهت میاد و انگار توی تن خودت دوخته شده

 

این تل هم برای این ست لباست گرفتم البته تل و گل جدا بود خودم تلفیق کردمشون

اینک کفش هم برای همین لباس 

اینم ساپورتم عاشقششش شدم همینجوری خریدم 

1396/06/12

عزیزه دلم باباشی امشب اجرا داشت توی تالار وحدت با گروهشون . وایییی که چقدر عالی بود همه چی هرچی بگم کم گفتم . همه خستگی هام و همه تنها موندنم هام لا اقل ثمرشو دیدم و خیلی بهش افتخار کردم بیشتر از همیشه . همه ظاهرا خیلی رازی بودن . سالن هم تا اخرین صندلی پر بود و جو پر از شور و شوق 

عشقم توی محوطه منتظر ورود به سالن کنسرت

 

فدای ژستات بشم که 

نفساییییی من 

 

پرنسسم توی لابی 

 

 

عشقم توی سالن منتظر شروع کنسرت باباشی 

 

استیج قبل از شروع کار 

و سرانجام اجرا 

 

 

 

 

 

 

این دو تا گلم برای بابا اورده بودن دوست هاشون 

1396/06/13

هنر الان الان خانوم خانوما قایق درست کرده برای نینی هاش با ماسک ناهید جون خنده

ملودی و قاصدک 

1396/06/17

عزیزه مامان امروز به همراه بابا سعید و ناهید جون رفتیم ژوراسیک پارک واقعا عالی بود من خودم کلی ذوق کردم شماهم خیلی خوشت اومده بود ادای دایناسوری نموند که در نیاری 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نفسم بالاخره تاریخ 27 شهریور سفرمون به اخر رسید و برای تکمیل کارای مدرسه برگشتیم خونمون

 




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 13 مرداد 1396 | 14:25 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عزیزم طی یک اتفاق یهویی تصمیم بر این شد که مدرسمون رو عوض کنیم . این در صورتی بود که حتی لباس فرمت هم اماده بود و فقط باید میرفتیم بگیریمش . اینطوری شد که کلاس های فوق برنامت هم کنسل شد و موکول شد حالا یا برای بعد یا کلا کنسل . البته ریاضی که تموم شده بود و فارسی هم اخراش بود . مهم اینه بیس کارو یاد گرفتی تا جایی که بتونمم خودم تا پایان تابستون باهات کار میکنم مباحث رو . هیچی دیگه رفتیم مدرسه سابق و پرونده رو گرفتیم . و خداحافظی کردیم

6 مرداد ساعت یازده صبح رفتیم و مدرسه جدید رو دیدیم تعریفشون رو شنیده بودم چون پارسال فاطمه دختر عمه انیس هم اونجا درس میخوند . رفتیم و دیدیم و فرم هم پر کردیم و شنبه صبح ساعت 8 و نیم رفتیم پروندت و گرفتیم هر چند من دوست داشتم اونجا بمونی چون عادت کرده بودی  اما خب با شرایط موجود رفتن بهترین کار بود . ارزوی موفقیت دارم برای همه اعضای مدرسه قبلی و امیدوارم شاهد موفقیت های هر روزشون باشیم

مدرسه جدید مدرسه درخشان هست که مدرسه برتر شناخته شده . از مدیرشون خانم درخشان در برخورد اول خیلی خوشم اومد خیلی خانم مهربونی بودن . جوری که من فکر میکردم ممکنه توی محیط جدید نتونی علاقمند بشی و باز سخت بشه برامون تا مدتی اما خداروشکر خیلی زود باهاشون اخت شدی و دوست داشتی محیط رو . روز جمعه بارمان پسرشون هم اونجا بود و همین خیلی خوب بود شروع کردی به توپ بازی کردن باهاش و منم حدود دو ساعتی کل شرایط رو برای خانم درخشان که البته از این به بعد خاله لیلا مینویسم چون خودشون دوست دارن بچه ها اینطوری صداشون کنن گفتم . دوباره باید لباس فرم جدید سفارش بدیم و لباس امسالت میشه مانتو و شلوار آجری متمایل به نارنجی و مغنه سفید با لبه  و پاپیون نارنجی  . عکسای این جا به بعد متعلق به مدرسه جدیده

 

روز اول زمان بازدید از مدرسه

توی حیاط مدرسه

موقع بازی با بارمان جون

زمان تحویل پرونده به مدرسه من فدای اون لبخندت

اینم بروشور مدرسه




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 9 مرداد 1396 | 15:13 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عزیزم روز جمعه  6 مرداد  کنسرت رضا صادقی بود و بابا کرمان  بود اما بهم خبر داد که براتون بلیط گرفتم برای کنسرت و وااقعا خوشحال شدم چون این خواننده رو خیلی دوست دارم . از اونجایی که باباشی شباهت ظاهری زیادی بهشون داره گفتی اومدیم کنسرت بابا عیسی . من فدات بشم . همه چیز عالی بود و حسابی خوش گذشت . شما هم از اولش دستات بالا بود و بزور مینشوندمت چون ردیف اول بودیم کاملا توی چشم بودی و میترسیدم که تذکر بدن بهمون یا بیرونمون کنن


 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 9 مرداد 1396 | 14:36 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عشقم 5 تیر خاله فاطمه برای ویهان جون تولد گرفته بود البته تولد اصلیش 30 تیره که چون ویهان جون کمی کسالت داشت جشن و با تاخیر گرفتن براش . مثل همیشه همه چیز عالی و واقعا بهمون خوش گذشت

 

 

ویهان جون تولدت مبارک عشقه خاله

شام

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 9 مرداد 1396 | 13:13 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

تا الان خیلی ها این حرف و بهم زدن و از طرف خیلی ها با رفتارشون این حس رو درک کردم اما واقعا میتونم بگم این جز بهترین هاش بود واقعا . حس اینکه انقدر بزرگ شدی که سواد دار شدی و حس اینکه دوسم داری و حس اینکه قدرم و میدونی

از خانم زمانی که اینهمه برات زحمت کشیدن تا بتونی خوندن و نوشتن رو یاد بگیری و کادر دلسوز مدرستون خانم زنگویی و خاله مهسای مهربون هم تشکر ویژه دارم که تا امروز دوشادوش توی همه مراحل کنارمون بودن تا همچین روزهایی رو ببینم محبتبوسبغل




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 5 مرداد 1396 | 13:51 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عزیزم دوم مرداد ماه تولد رییس مجموعه تالاری بود که بابا اینا اونجا کار میکنن . و همه همکارا و خانوادشون براشون یه سوپرایز اماده کرده بودن و تولدشون و جشن گرفته بودن ماهم دعوت بودیم و واقعا خوش گذشت بعد از چند مدت دلواپسی و استرس خیلی خوب بود روحیمون عوض شد

جناب کللی

ملودی و عمو امین جون

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 5 مرداد 1396 | 13:47 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

نفسم واقعا با دیدن روز به روز زندگیت تموم خاطرات برام زنده میشن . چند مدت پیش توی دورهمی که خونه خاله ناهید بودیم پارسا پسر خاله سوگند منچ و مار پله اورده بود که خیلی خوشت اومده بود و هی میگفتی بخر برام  . منم یادم میرفت تا اون روز خیلی اتفاقی دیدم و خیلی هم بهتر از مال زمان ما بود در سایز بزرگ . برای الان که خوندن و نوشتن اعداد رو هم بلدی خیلی برات بازی بی خطر و مناسبیه . یدونه دبرنا هم از قبل داشتم که اونم فک کنم برای الانت خیلی مناسبه . کلا بازی های اروم و نشستنی رو ترجیح میدی . دیروز هم کلی با ، باباشی بازی کردی و گویا همه اش هم شانس باهات یار بوده و برنده شدی

مار پله

منچ

دبرنا




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 31 تير 1396 | 14:14 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |

عمره مامان دیروز از صبح تا عصر چندین بار بالا اوردی . به علت اینکه جمعه بود باید تا عصر صبر میکردیم برای دکتر رفتن . نکته جالب اینه چون بدت میاد دستت و میگیری جلو دهنت و کلی از این قضیه ناراحت میشی و اشک میریزی . عصری حموم کردی و راهی دکتر شدیم . کلی هم اونجا ناراحت بودی و یبارم اونجا بالا اوردی خانم پرستار اومد و فشارت و گرفت . این اولین تجربه فشار گرفتن بود . الهی من فدات بشم که انقد بزرگ شدی که فشارت و میشه گرفت . هیچی دیگه امپولی زدیم که ضد تهوع بود . یه اولین دیگه هم توی تزریقات اتفاق افتاد و اون این بود که تا قبل از این هر موقع امپول داشتی بابا بغلت میکرد . اینبار خانوم پرستار گفت قدش بلنده و دیگه بزرگ شده باید بخوابه روی تخت . و اینطوری شد که روی تخت دراز کشیدی تا امپول و بزنن . طی مسیر برگشت برات پرتقال گرفتم و خوب شد که توی این فصل پرتقال ابدار گیرمون اومد تا برات اب بگیرم . وقت اومدن به خونه از ترس اینکه جای امپول درد نگیره اصلا ننشستی گیج . خداروشکر اومدیم خونه و اب پرتقال و خوردی و ساعت 9 بود که گفتی برم بخوابم . رفتی توی اتاقت و لالا کردی . اخر شب یکم بدنت داغ بود که برات یدونه شیاف گذاشتم و خداروشکر دمای بدنت هم اومد پایین و تا صبح راحت خوابیدی . به همین خاطر هم صبح کلاس نرفتی و از خانم زمانی برات مرخصی گرفتم تا بمونیم خونه و استراحت کنی . الان خداروشکر حالت خوبه . غذا هم یکم خودت طلب کردی که خوردی . و مشغول بازی هستی . امروز کلی باهم خمیر بازی کردیم و چیزای خوشگل درست کردیم

بابا هم کلی عکس گرفت ازت . خاصیت باباهاست دیگه خندونک بهش میگم بچه گریه میکنه تو عکس میگیری ؟ میگه بخاطر خودته برای وبلاگشه قه قهه دیگه حرفی برام نیومد بهش بزنم

اینم خمیر بازی امروزمون

 

اینارو من درست کردم البه جز خرگوشش که شما دوتا درست کرده بودی یکیشم گذاشته بودی واسه من . من اون موقع داشتم کارای شرکت و انجام میدادم اومدم دیدم برام خرگوش درست کردی . چیزایی که درست کردیم . پیتزا . هندوانه . سیب زمینی سرخ شده .پرتقال . توت فرنگی . خیار .خرگوش . صورت ادم

اینارم شما درست کردی به اضافه یدونه انگری برد

فدای اون دستای کوچولوی هنرمندت بشم من




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 31 تير 1396 | 14:07 | نویسنده : مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀ |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 78 صفحه بعد