عشق اول و آخر من
فدات بشم که اینهمه خوبی نفسه مامان . این روزا لبریزم از حس عاشقی و کلی سرمستم از داشتن گلی مثل تو ، توی باغ زندگیم . این روزا عصر که میشه راهی خونه بازی میشی و کلی هم اونجا رو سفیدم میکنی با تعریفایی که ازت میکنن . از خانومیت و حرف گوش کنیت . تازه وقتی هم که میام دنبالت بدو بدو فرار میکنی و دلت نمیخواد بیای باهام . هر چند که دلم میگیره از فرار کردنت اما خوشحالم که خودتم داری به مستقل شدن و فاصله گرفتن از من علاقه نشون میدی . همیشه نگران روز اول مدرسه رفتنت بودم که خدایا ملودی چطوری میخواد از من جدا بشه و یاد بچه هایی می افتادم که از مامانشون آویزون میشدن و بلند بلند جیغ میزدن و گریه میکردن واون لحظه برام شده بود یه کابوس . اما مثل اینکه این...
نویسنده :
مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀
12:32









