ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 13 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

مامی گیرون

 عزیزم من همچنان توی خونه مامیت نمیکنم و البته روی قصری هم دوست نداری بشینی یا اگه میشینی به عنوان صندلی استفاده میشه بیشتر . اما خوبیش به اینه توی خودتم جدیداً جیش نمیکنی بیشتر وقتا وقتی خوابی و مامی داری جیش میکنی یا توی حموم که هستیم کارت و انجام میدی و خیلی کم پیش میاد که خودت وخیس کنی . اول فکر میکردم نکنه به مثانه ات فشار بیاد اما گفتم اگه دستشویی داشته باشه مطمئناً بی تاب و بد اخلاق میشه که خداروشکر متوجه شدم این قضیه نیست و خیالم راحت شد . من از این موضوع راضیم و خوشحالم که لا اقل بیشتر اوقات مامی نداری اما فعلا وقت خواب مجبورم مامیت کنم . نمیخوام زیادبهت سخت بگیرم سر این قضیه و بیشتر حساست کنم و میزارم تا زمان خودش بگذره و یاد...
12 آذر 1392

اسب سواری

امروز خدا رو شکر خیلی حالت بهتره بود و دو روز حمومت نداده بودم که یه وقت بیشتر نشه مریضیت و صبح یه حمومی حسابی بردمت و حسابی تر گل ورگل شدی . البته ماشا الله اصلا کثیف نبودی و حتی بوی عطر میدادی . تو گل خوشبوی مامانی . بعد از اون مزه میداد اسب سواری . یکی بود یکی نبود . یه روز ملودی جون رفته بود اسب سواری       طی مسیر احساس گرسنگی کرد و چون چیزی پیدا نکرد تصمیم گرفت اسبش و بخوره . اول تست کرد و زبون زد  بیبینه قابل خوردنه یا نه ؟     بعد دید نه مثل اینکه خیلی خوشمزه است و با خوشحالی شروع به خوردن کرد       بعد انقدر اسب خورد و...
12 آذر 1392

10 آذر 92

عشقم امروز ساعت 7 صبح که بیدار شدی دیدم بدنت داغه یکم و علائم سرماخوردگی داره میاد برات . سریع لباس تنت کردم  و رفتیم دکتر . چند تا درمانگاه رفتیم اما ماشا الله انقده مریض جلومون بود که فکر کنم دو روز باید مینشستیم تا نوبتمون بشه . برای همین دیدم بریم بیمارستان بهتره . خلاصه بردمت تامین اجتماعی و دکتر دیدت و گفت داره تازه شروع میشه و دارو داد . ظهر اصلا اشتها نداشتی و ناهار نخوردی فقط یه تیکه نون خوردی البته صبح صبحونه ات و کامل خورده بودی و خیالم راحت بود . داروهات و با آبمیوه دادم خوردی و ساعت 1 خوابت برد و ساعت 2 و نیم بیدار شدی و خیلی گریه میکردی . توی بغله من لم دادی و تی وی نگاه میکردی که دیدم باز داغ شدی و درجه گذاشتم دیدم یه در...
10 آذر 1392

شرح حال 9 آذر 92 و روز چهارم مامی گیرون

عشقم امروز روز چهارم پروژه بود و باید بگم که امروز حتی یک شلوارم خیس نکردی نه صبح و نه عصر تا شب . اما خب روی قصری هم جیش نکردی و ظهر که مامی کردمت و خوابیدی فکر کنم دو بار جیش کرده بودی . قبل از اینکه الانم بری و لالا کنی تا  مامی و از کشو بیرون آوردم جیش کردی . خلاصه که حسابی رو سفیدم کردی و داری نشون میدی رفتارت شبیه آدم بزرگا شده .   الهی فدات بشم برای بار دوم امروز عصر دو ساعت گذاشتمت خونه بازی و اومدم بیرون . وقتی اومدم دنبالت مثل دخملای خوب اومدی و دست انداختی دو گردنم و بوسم کردی و با مربی ها بای بای کردی . مربیتون گفت از سری بعد براش تغذیه بیارین چون امروز با دوستاش خورده اما سری بعد براش بیارین . الهی فدات ب...
10 آذر 1392

روز سوم مامی گیرون

خداروشکر امروز شکم روی نداشتی و پروژه رو تونستیم ادامه بدیم . از صبح که باز بودی باز طبق برنامه یک ربع یکبار روی قصری نشوندمت که آخر سر ساعت 11 تا از روی قصری بلند شدی و شلوار پوشیدی جیش کردی و من وا رفتم . دیگه تا ساعت 2 که خوابیدی حتی توی خودت هم جیش نکردی . ظهر هم که وقت خواب مامیت کردم و خوابیدی و تا ساعت 6 که از خواب بلند شدی و رفتیم حموم مامیت خشک خشک بود و توی حموم جیش کردی البته نه روی قصری . بازم خوبه که توی خودت نبود . خلاصه که خیلی ادرارت کم شده با اینکه از دیشب تا الان کلی آب و مایعات خوردی . حالا نمیدونم باید خوشحال باشم ادرارت کم شده یا ناراحت . راهنمایی کنید مامان های  باتجربه ؟   ا مروز چند تا کلمه جدید گف...
8 آذر 1392

7 آذر 92

عشقم امروز روز سوم مامی گیرون بود اما به دلایلی امروز نشد که پروژه رو ادامه بدم و دوباره از فردا شروع میکنیم . آخه از دیشب شکم روی داری و همین طور یک ساعت به یک ساعت عوضت کردم تا همین الان . صبح هم رفتیم گناوه یکم خرید کنیم که باز همچنان شکم روی داشتی . برای همین ادامه پروسه میمونه واسه فرد ا . توی گناوه خیلی دختر خوبی بود و خدا روشکر میکنم که کالسکه ات و برده بودیم واقعا کمک خوبی بود و همه اش نشستی واسه خودت و اصلا نق نق نکردی . و گذاشتی من راحت به کارم برسم البته دست باباشی درد نکنه که همه جوره پوششت داد تا من راحت باشم . بعد از پلیس راه نزدیکای خونه خوابت برد و هر کار کردم نتونستم بیدار نگهت دارم و وقتی وارد خونه شدیم بیدار شدی و دیگ...
7 آذر 1392

روز دوم مامی گیرون

امروز صبح باز پروژه رو شروع کردیم از ساعت 9 باز بودی و من هر بار مثل دیروز یک ربع به یکبار مدت 5 دقیقه میزاشتمت روی قصری و خودتم میومدی امروز مینشستی و دیگه گریه نمیکردی . اما برام جالب بود تا ساعت 1 و 45 دقیقه جیش نکردی نه توی قصری و نه توی شلوارت خلاصه ساعت 1 و 50 دقیقه که زمان نشستنت روی قصری بود دیدم داری میای و شلوارت یه کوچولو خیس شده . اینم از امروزمون . اما باز خیلی ازت راضی بودم . اینم عشق مامانش روی قصری .         ...
6 آذر 1392