ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

عیدی های 1393

عشقم امسال هم طبق همیشه کلی عیدی گرفتی و همه شرمندمون کردن . دست همگی درد نکنه انشا الله که سال پر برکتی باشه برای همه و برای خوشگل خودم   عیدی های غیر نقدی شامل :   رهام جون و مامان مهربونش این صندل و دادن بهت به همراه وجه نقد       این شلوار و بلوز هم آقای اوسط دادن به شما   و عیدی های نقدی : بابا سعید ده هزار تومان مامان پوری پنجاه هزار تومان شبنم جون ( دختر دایی ناهید جون ) ده هزار تومان زن دایی شکوفه ( زن دایی ناهید جون ) پنج هزار تومان شهلا جون ( دخنر دایی ناهید جون )ده هزار تومان خاله فاطی ( دوست ناهید جون) بیست هزار توما...
24 فروردين 1393

اینروزا

عشقم ما روز 17 فروردین به همراه ناهید و جون و بابا سعید اومدیم بوشهر و از اونروز حسابی گرفتار جمع کردن وسایل خونه هستم . امروز بابا سعید قرار بود برگرده تهران و ناهید جون پیشمون میمونه اما بنده خدا ساعت بیست دقیقه به هفت پرواز داشته اما الان که 11 و خورده ای هست هنوز توی فرودگاه هستش . امروز عصر خوش گذشت و رفتیم با هم بیرون و هوا هم عالیه عالی بود .احتمالا تا مدتی کم برات بنویسم . مامان و ببخش چون گرفتاریم اما حتما تند تند سعی میکنم همه مطالب  مهم و برات بنویسم که یادم نره .                       ...
20 فروردين 1393

21 فروردین 3 سالگی وبلاگت مبارک نفسه مامان

  عشقم 21 فروردین 3 سالگی وبلاگته و وارد 4 سال میشه . امیدوارم بتونم تا جایی که ممکنه برات بنویسم و بعداً مطالب وبلاگ و بهت هدیه کنم تا تموم خاطرات بچگیت و داشته باشی                                                ...
20 فروردين 1393

11 فروردین 93 حرکت به سوی همدان

عمره من صبح ساعت 7:30 به سمت همدان راهی شدیم .من و شما و بابا سعید و ناهید جون . طی مسیر مثل همیشه واقعا دختر خوبی بودی و هیچوقت انصافا اذیت نمیکنی و منم اذیت نمیشم .       دنیای وارونه به این میگن مامان روی پای بچه اش خواب بود و. ناهید جون شکار لحظه ها کرده . یادمه بچه که بودم دائم سر پای ناهید جون خواب بودم.بعدش سر شونه بابا عیسی الانم که ملودی اومده روی ملودی . کلا خوشخوابم       هوا بارونی بود و هوا هم عالییییییییی و تمیز اما سرد     فدای اون مهربونیت بشه مامان که ادم از بوسیدنت خسته نمیشه . &nb...
17 فروردين 1393

12 فروردین

صبح که از خواب بلند شدیم به همراه ناهید جون و بابا سعید رفتیم توی سطح شهر و با یکسری المان هایی که توی بلوار ها بود عکس گرفتیم                        فکر کنم این قندیل های یخ نشون دهنده درجه دمای هوا هست  بعدش رفتیم و دور میدون عباس آباد گرده که البته مخصوص خود همدان هست و خیلی خوشمزه هم هست گرفتیم و نوش جان کردیم البته ملودی دوست نداشت چون تخم مرغ دوست نداره طبیعتا این نون هم به مزاجش خوش نیومد . بعد از اون با دوست خانوادگیمون آقای...
17 فروردين 1393

13فروردین

اون روز ناهار دعوت بودیم خونه مامان پوری اما قبلش آقای اوسط تماس گرفتن و گفتن باغشون که توی جاده دره مراد بیک بود رو آماده کردن که بریم برای سیزده بدر و گفتن که برای بازی ملودی هم خیلی مناسبه ما هم قرار شد بریم و دو ساعتی بمونیم و ناهار و بریم خونه مامان پوری اما از بس دیدیم هوا عالیه و فضا هم واقعا مناسبه زنگ زدیم به مامان پوری و بقیه کسایی که مهمونشون بودن گفتیم بساط و جمع کنن و بیان که سیزده رو بدر کنیم و اونا هم اومدن . واقعا اون روز خیلی خوش گذشت از آتیش گرفته تا چایی روی آتیش و هوا و فضالی عالی و کوفته که مامان پوری د رست کرده بود و برای عصر هم کیک که زن دایی مامان ناهید درست کرده بود همه چیز بی نظیر بود و به ملودی هم خیلی خوش گذشت چ...
17 فروردين 1393

14 فروردین

صبح پنجشنبه برف میومد و ما قرار بود بریم دنبال مامان پوری و بریم باغ بهشت سر خاک بابای ناهبد جون . برای اولین بار بود که سر خاک آقا جون میومدی و برای اولین بار بود که کلا میرفتی قبرستون . انشا الله هیچ وقت اینطور جاها نری نفسم زبونت و میاوردی بیرون و برف میخوردی و خوشت میومد  ...
17 فروردين 1393