ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 8 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

تاريخ 15 شهريور 91

هر چي سيزدهم بد بود به جاش 15 شهريور روز خوبي بود . اولش رفتيم خونه خاله حديثه و ني ني رو ديديم خيلي كوچولو بود . با اينكه وزنش 3400 بود اما به نظرم ريز ميومد. شما وقتي دنيا اومدي 2800 بودي اما به نظر من درشت تر بودي از الان طاها كوچولو . شايدم يادم رفته چقده فينگيل بودي عشقم . خلاصه به من ثابت شد كه دليل اينكه هر جا ميرفتيم به من ميچسبيدي اين بوده كه راه رفتن بلد نبودي . اما ماشا الله همه اش دور ميخوردي ولي به چيزي دست نميزدي فقط تخت ني ني برات آشنا بود چون مدل مال خودت بود اما آبي و سفيد . بعد از اونم رفتيم بازار و كلي لباس هاي خوشگل واسه توي خونه ايت گرفيتيم . بعدش هم رفتيم بابايي رو ديديم و گفت فردا ميام پيشتون ديگه . البته من گفتم بريم ...
19 شهريور 1391

عدد سيزده واسه همه نحس نيست اما اينبار براي من بود ..........

ميگم نحس نيست چون درست توي سيزده شهريور طاها كوچولو پسر خاله حديثه دوست مامان دنيا اومد و واسه همه شادي آورد . اما واسه ما 13 شهريور 91 يكي از بد ترين روز ها بود .  ميدونيد كه ملودي با من مياد سر كار . دره آشپزخونه اينجا رو ميبندم و آلومينيومي هست جنسش . و لبه هاي در هم كه ميدونيد از چاقو تيزتره اگه باز باشه . خلاصه اون روز رفتم كه از توي يخچال شير خشك و بردارم و براي ملودي شير درست كنم . وقت بيرون اومدن از آشپزخونه ملودي رو ديدم كه نشسته و داره تلويزيون نگاه ميكنه توي اتاق روبه رو . فكرش و بكنيد از اونجا تا در آشپزخونه حدود 15 قدم ميشه واسه ملودي و براي چهار دست و پا هم حداقل 15 ثانيه طول ميكشه من كمتر از صدم ثانيه اومدم در و ببندم ...
19 شهريور 1391

500 روزگي ناز دخملم

الهي مامان فدات بشه . عزيزم . البته ديروز 500 روزه شدي. اما ديروز هر كاري ميكردم ني ني وبلاگ همه اش ارور ميداد و كلي عصباني بودم كه نمي تونم اين خبر رو توي وبلاگت بنويسم . انشا الله چند روز ديگه هم ماهگرد 17 ماهگيته و يه كيك ديگه برات ميگيرم البته دو منظوره اش ميكنيم ، كيك ماهگرد شما و انشا الله سلامت و بهبودي هر چه زودتر بابايي . اين روزا خدارو شكر خيلي خانوم شدي . حتي خونه مامان و باباي باباشي هم كه مي رفتيم گريه ميكردي و بغل هيچكس نمي رفتي اما الان به همه بوس ميدي و بغلشون ميري و كلي هم توي خونه قدم ميزني با اون پاهاي نانازيت . الان تنها دغدغه من حرف زدنته و واكسن 18 ماهگي . واكسن رو كه 29 مهر مي زنيم . اما اون چند كلمه رو هم كه ...
12 شهريور 1391

پاي من ............ پاي تو .............

تفاوت اندازه پاي من و ملودي توي 500 روزگيش . تقريباً نصف پاي منه . البته اين دمپايي روفرشي هنوز يكم براش بزرگه . انشا الله زود زود بزرگ ميشي . عزيزم روزي كه دنيا اومدي كف پاهات 7 سانت بود اما الان كفش شماره 24 مي پوشي . و مامان كفش شماره 40 . عاشقت هستم نفسم .  اينم عكس دلبر مننننننننننننن  الهي من فدات . فلش دوربين چشماش و اذيت كرد واسه همين خودش و اين شكلي كرده .  ...
12 شهريور 1391

عكس باباشي فرداي عمل توي بيمارستان

خدا رو شكر حالش بد نيست . درد داره اما فقط جاي بخيه ها هست . ديگه راه ميره فقط وقت راه رفتن بايد يه كمربند هست كه ببنده . اما هنوز خونه بابا بزرگ اينا هست . و من و شما هم خونه خودمون . البته دست عمه روشن درد نكنه كه خيلي از اين شب ها رو اومده پيشمون و از تنهايي درمون آورده .  ...
12 شهريور 1391

ديروز بر من چه گذشت بالاخره

اول از همتون ممنون كه نگران بوديد و ممنون از دعاهاي خوب و صميميتون براي همسرم و باباشي ملودي . ديروز همه چي دست به دست هم داده بود تا من كلا كلافه بشم . البته آدم وقتي ناراحته از ترك ديوارم حرصش در مياد . از سر كه خواستم برم خونه يه از خدا بي خبر طوري پارك كرده بود كه حتي بزور تونستم سوار بشم . ماشين هم نميشد از توي پارك در آورد. دو تا بانك هم نزديك محله كارم هست رفتم اما مال اونا نبود . اينقده عصبي بودم كه دلم مي خواست شيشه اش و بشكونم . خلاصه يه پسري كه خدا خيرش بده يهو از آسمون افتاد پايين و اومد زد به شيشه گفت خانوم حالت خوبه ؟ گفتم ماشينه جوري پارك كرده كه نميتونم در بيام . حالا اشكام هم همين طور ميومد . گفت خواهر من گريه نداره بيا م...
7 شهريور 1391

زندگي تكراره تكراره

الان كه دارم مي نويسم باباشي حدود 20 دقيقه زير عمله . عمل ديسك كمر . ساعت 9:55 دقيقه رفت . چند سال پيشم وقتي كه فقط 12 روز بود نامزد كرده بوديم زير تيغ جراحي بود اون موقع شيراز بود . اما الان بيمارستان تامين اجتماعي بوشهر بستري هست . اون موقع هم به خاطر دانشگاه و امتحان نتونستم پيشش باشم و الان به خاطر ملودي . چون كسي نيست كه پيشش بمونه . بازم من رفيق نيمه راهش شدم و تنهاش بايد بزارم . حتي نميتونم امروز برم ملاقاتيش . اي خدا . فقط دعا كنيد زود زود بياد پيش من و دخترمون . خيلي درد ميكشيد اين دو روز آخر حتي ميگفت پنجه هاي پام بي حس شده . خداييييييييييييا خودت عيسي يه منو بهم برگردون من بدون اون ميميرم . ازتون مي خوام واسه سلامتيش دعا كنيد ممنو...
6 شهريور 1391