ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 9 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

يه اتفاق بزرگ

قبل از اينكه دنيا بياي و تا همين الان هميشه سعي كردم نسبت به اقتضاي سنت هر چيزي از لباس و مواد مصرفي و اسباب بازي و هرچيزي كه فكرش بكني يه نيني نياز داره و شايدم بيشتر برات آماده كنم . اما دريغ از اينكه راهت بيفته اتاقت . فقط وقتي ميرفتي كه من هم  اونجا باشم . اما الان 2 روزه خودت هر از گاهي ميري و مشغول بازي ميشي و البته كل اتاق و بهم ميريزي . اي شيطون كوچولو. هوراااااااااااااا فهميدم كه واسه خودت خانمي شدي .  ...
10 مهر 1391

تولد امام رضا و يك خاطره هميشگي در زندگي مامان و بابا

عزيزه دلم من يعني مامانت متولد مشهد هستم . البته اصالتا همداني هستيم . به همين دليل عروسي مامان و بابا شب تولد امام رضا بود درست تاريخ 1388/8/7 . و امسال تولد امام رضا بعد از سه سال افتاده به تاريخ 1391/7/7 . تولد امام رضا هميشه واسه ما هم يه خاطره خوب به همراه داره .  ...
8 مهر 1391

شرح حال پنج ، شش و هفت مهر

سلام عشقه مامان . اين سه روز يعني از بعد از ظهر چهارشنبه تا ديشب كلي بهمون خوش گذشته و همه اش در حال تفريح و مهموني رفتن بوديم . چهارشنبه يه سر رفتيم شهر بازي رو به روي خونمون كه عكساش و برات ميزارم و بعد هم يه سر رفتيم بنگاه و بعد از اون هم رفتيم رستوران كوك و كنتاكي گرفتيم و برديم خونه و جاتون خالي كلي خوشمزه بود . پنج شنبه صبح و كه خونه بوديم و حسابي خوابيديم و فدات بشم كه هميشه روزاي تعطيلي با مامان همكاري ميكني و تا دير موقع لالا ميكني . ساعت 9 بود كه بيدار شدي و بعدش هم باباشي لطف كرد و باهات بازي كرد تا مامان بيشتر لالا كنه . منم 10 بيدار شدم كلي بازي كرديم با هم و ناهار و خورديم و بازم لالا . آخ كه شيرين تر از خواب اونم زير كولر گازي...
8 مهر 1391

اين روزا چه طور ميگذره

عزيز مامان از وقتي باباشي عمل كرده به خاطر راحتي اونم كه شده بايد فكر چاره ميكردم . اون نبايد زياد پله بالا و پايين بره . اون شنبه شب اومد خونه خودمون ديگه . الان حدود 2 هفته ميشه كه دارم دنبال خونه ميگردم . يه  خونه ويلايي نزديك خونه الانيمون پيدا كردم كه قراره امروز صاحب خونه رو ببينيم . خونه بدي نيست اما خب قديمي سازه . اما محاصنش خيلي بيشتر از معايبشه . انشا الله كه با هم كنار بيايم . اين چند وقته با اينكه همه كارايي كه قبل برات انجام ميدادم و بازم انجام دادم،  اما همه اش فكر ميكنم مامان خوبي نيستم اين اواخر . همه اش مشغله و گرفتاري اما خدا شاهده كه كم نگذاشتم برات در حد توانم . اما خب خيلي خسته ام . از طرفي دو تا دستام از كتف ...
5 مهر 1391

جوراب پاره ..............

هر جا كه مي رفتم ، جوراب پايم بود  مثل رفيقي خوب ، با كفش هايم بود يك روز از جوراب، انگشت من در رفت  از بس كه با جوراب ، انگشت من ور رفت جوراب بيچاره وقتي كه شد سوراخ از توي كفش انگار ، آمد صداي آخ ! جالب اينجاست جوراب كوچيكت پاره شد البته زانوش از بس چهار دست و رفتي     ...
4 مهر 1391