اين روزا چه طور ميگذره
عزيز مامان از وقتي باباشي عمل كرده به خاطر راحتي اونم كه شده بايد فكر چاره ميكردم . اون نبايد زياد پله بالا و پايين بره . اون شنبه شب اومد خونه خودمون ديگه . الان حدود 2 هفته ميشه كه دارم دنبال خونه ميگردم . يه خونه ويلايي نزديك خونه الانيمون پيدا كردم كه قراره امروز صاحب خونه رو ببينيم . خونه بدي نيست اما خب قديمي سازه . اما محاصنش خيلي بيشتر از معايبشه . انشا الله كه با هم كنار بيايم . اين چند وقته با اينكه همه كارايي كه قبل برات انجام ميدادم و بازم انجام دادم، اما همه اش فكر ميكنم مامان خوبي نيستم اين اواخر . همه اش مشغله و گرفتاري اما خدا شاهده كه كم نگذاشتم برات در حد توانم . اما خب خيلي خسته ام . از طرفي دو تا دستام از كتف داره فلج ميشه از بس درد داره . مال كاراي خونه ، كار با كامپيوتر ، حداقل روزي 50 كيلومتر رانندگي واسه من كه عادت نداشتم چند وقت خيلي زياده و هم چنين بغل كردن شما و 3 طبقه آوردن بالا و پايين سر كار و 2 طبقه خونمون و همچنين خريد واسه خونه و آوردن بالا . فقط خدا رو شكر كه ماشينه رو خريدم وگرنه خيلي مشكلاتم بيشتر ميشد . خلاصه چند وقته كه خيلي روم فشاره . دوست دارم وقتي بزرگ شدي درك كني و باور كني كه مامان از جونش برات مايه ميزاره بابا هم همين طور . اما خبراي خوبي هم هست .
بالاخره زمين تعاوني رو كه مدت ها بود بلا تكليف مونده بود ، رو فروختيم البته قراره بيستم آذر چكمون وصول بشه اما خودش خيلي خوشحالمون كرد .
![]()
![]()
دوم اينكه مامان ديروز آخرين وامشم تسويه كرد و ديگه مثل يه پرنده سبك بال شده .
![]()
![]()
سوم اينكه باباشي خيلي حالش بهتره .![]()
![]()
![]()
چهارم اينكه بعد از ظهرا ديگه پيشمونه
و حسابي از تنهايي در اومديم و جمعمون جمعه .
![]()
![]()
پنجم هم اينكه اين خونه
كه پيدا كرديم شرايطش خيلي خوبه و مهم تر از همه اينكه حياط داره و شما ميتوني به راحتي بازي كني
از اين به بعد تازه هوا هم كه خوب شد برات جوجه ميخرم
و خدا درهاي رحمتش و بعد از سختي هاي زياد داره به رومون وا ميكنه .
![]()
![]()
ششم اينكه كاراي مغازه خوب پيش ميره و ديگه چك هاي وسايلمون پاس شده و خيالمون راحت شده .
![]()
![]()
و آخريش انشا الله با حساب و كتاب هايي كه كرديم
تا آخر فروردين مي تونيم زمين بخريم و خونه بسازيم به اميد خدا .
![]()
![]()
و از همه مهم تر وجود تو هست كه تموم دنيا رو برام نوراني كردي . نميدونم بگم چقدر دوست دارم . اينقدر اين روزا لوس شدي كه نگو
خودت و همه اش مثل گربه ها ميمالوني به من و بابا . و ما هم كلي بوست ميكنيم . عاشقتم مامانم . خدايا بابت همه داده ها و نداده هايت شكر . مرسي كه هميشه به يادموني .
در آخر هم عكس ملودي در حال ماكاروني خوردن چهارم مهر نود و يك ساعت 9 شب 


نوش جونت عشقم![]()


اين روزا چه طور ميگذره
