ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

تاسوعا 4 آذر 91

اينجا يعني بوشهر ، شب تاسوعا مردم ميرن كنار قدمگاه عباس علي و مراسم شمع زني انجام ميدن و نيت ميكنن و خيلي ها هم حاجت روا ميشن . اينم چند تا عكس از ملودي ما . البته من جاش شمع روشن كردم و براي همتون دعا كردم  من و ملودي و ناهيد جون  اين چند روز بوشهر  همه اش هوا باروني و طوفاني و سيل بود . و هوا هم ديگه خنك  شده . البته كلي هم خرابي به بار اومده و چندين نفر جونشون و از دست دادن  ...
8 آذر 1391

عاشورا 5 آذر 91

اينم علي اصغر كوچولوي ما داره ميره حسينيه خانوادگي باباشي اينا . پدر بزرگ باباي ملودي يا همون ميش ماشا الله سليميان توي باغ زهرا يه حسينيه دارن كه الان عموي باباشي اداره اش ميكنه    بقيه ادامه مطلب ............................... اين دمام ( يك نوع ساز ضربيه براي مراسم عذاداري ، باباشي برات خريده ) اينم قسمت مردونه حسينيه هست كه ما با پارتي بازي داخلش نشستيم .  اينا هم حجله دامادي هستن كه زنا حمل ميكنن داره پرچم ها رو نگاه ميكنه كه تكون ميخورن اينم به زبان ما علامت و به زبان بوشهري ها شده هست ( روي د تشديد ) كه باباشي امسال از بلند كردنش محروم بود ...
22 آذر 1391

تا چند روز خدا حافظ

البته بعد تعطيلات دوباره مينويسم . اينم سوغاتي هايي كه ناهيد جون اينبار براي دخملي زحمت كشيدن  يه كيف كوله اي ناز كه جغده و دو تا پاپوش زمستوني مرسي مامان مهربونم خبر اول : دارم ميرم بالاخره بعد از 16 رو ماشين و از تعميرگاه بگيرم . خبر دوم : زردك هم به ديار باقي شتافت  خبر سوم : ديگه سعي ميكنم جكو و جونور نخرم  ...
1 آذر 1391

28 آبان 91

ديروز بابا سعيد بهمون خبر داد كه با ناهيد جون سه شنبه شب ميان بوشهر تا 2 شنبه هفته بعدش . خيلي خوشحال شدم چون چند روز تعطيلي حسابي حوصلم سر ميرفت . ماشين هم هنوز تعميرگاهه البته قول داده فردا يعني سه شنبه تحويلش بده بهمون . و خبر بد هم اين بود كه سبزك مرد . . در كمتر يك ساعت فلج شد و جون داد . صبح باباشي قبل اينكه ما ببينيمش سر به نيستش كرده بود . خدا بيامرزتش جوجه خوبي بود . زردك هنوز حالش خوبه . اگه زنده بمونه جمعه ميبرم ميدمش به همون كسي كه خريدم ازش . طاقت ديدن جون دادن اين هم ندارم . حالا چند تا عكس ميزارم تا حال و هوامون عوض بشه . دخملي قبل از بيرون رفتن ديشب. تيپ مشكي زده جهت عزاداري امام حسين توي اين عكس انگار سنت خيلي ...
29 آبان 1391

پايان 19 ماهگي ورود به 20 ماهگي

  ورودت به دهه سوم زندگي مبارك نفسه مامي  ♥نمره 20  كلاس و نمي خوام ♥ ♥بهترين هوش و هواس و نمي خوام♥ ♥دختر خوشگل شهر پريا ♥ ♥اونكه جاش تو قصه هاست و نمي خوام♥ ♥چشاي يكمي شيطون نميخوام♥ ♥موهاي خيلي پريشون نمي خوام♥ ♥عشق مخفي عشق پنهون نمي خوام♥ ♥آره تنهام ولي مهمون نمي خوام♥ ♥من تورو مي خوام تورو مي خوام اونا رو نمي خوام♥  ♥نفسم تويي تو ميدوني هوا رو نمي خوام♥ ...
29 آبان 1391

جمعه 26 آبان

ديروز با خاله آتنا رفته بودم جمعه بازار نزديك خونمون و ملودي هم مونده بود پيش باباش . براش لباس علي اصغر خريدم  روز 1 آذر هم همايش شير خواران حسينيه شايد اگه شد بردمت .  اينم زردك و سبزك كه براي خودم خريدم بيشتر نه ملودي . چون همون دقيقه اول ميخواست بالشون و بكنه   منم عاشق جوجه هستم و واقعا ديشب مث نيني ها از خوشحالي نميدونستم بايد چيكار كنم  ساعت خوابشون هم تنظيمه ساعت 10 خواب بودن تا 7:30 صبح  اينم ملودي باز در حال ديدن آهنگ ترسناك همين امروز  اينم آهنگه هست  اينم اولين تيپ زمستوني خانم طلا امروز صبح چون يكم هوا خنكه . بافت دست ناهيد جون اينج...
27 آبان 1391

يه فرشته ديگه ............

مي تونم به كسايي كه ارميا و ايلمان و مامانشون و دوست دارم خبر بدم كه همين الان ايلمان كوچولو هم دنيا اومد انشا الله كه قدمش واست خير باشه سارا جونم     www.ermia89.niniweblog.com   ♥ارميا جون اومدن داداشي مبارك خوشگله خاله ♥ ...
24 آبان 1391