ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 12 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

داستان حرف نزدن دخملي

همه تقريباً ميدونين كه ملودي هنوز ما رو در حسرت شنيدن صداي نازش نگه داشته اگه اين چيزي رو هم كه الان مي خوام بنويسم نميگفت، ميگفتم كه زبونم لال گنگ هستش . البته يك ماهي ميشه اين كارو ميكنه . خونه بوشهر ناهيد جون اينا آسانسور داره و طبقه دومه . توي آسانسور وقتي ميرسه به طبقه مورد نظر ميگه طبقه دوم . يك ماه پيش وقتي كه آسانسور اين كلمه رو گفت ملودي هم تند تند پشتش گفت سه چهار منج .  منو ميگيد مثل جن زده ها چند بار ديگه بالا و پايين رفتيم توي آسانسور كه باز تكرار كنه اما اون زرنگ تر از اين حرفها هستش . دخترم تنها كلماتي كه ميگه دد ، دست و بلده از 1 تا شيش بشمره . همه رو هم درست تلفظ ميكنه تنها پنج و ميگه منج و خيلي كشيده و با عشوه . اميدوا...
25 آذر 1391

جمعه 24 آذر

ديشب رفتيم نون سنگك و نون بربري گرفتيم و يهويي تصميم گرفتيم بريم پيش دايي حامد . سر راه پنير هم گرفتيم و به دايي گفتيم يه چايي دم كنه . خلاصه نون و پنير چاي شيرين خيلي چسبيد . و برنامه مكعب و كه ديديم اومديم خونمون . ميبينين كه يهو از تيپ تابستوني رفتيم توي تيپ سيبري .  ...
25 آذر 1391

پنج شنبه 23 آذر

صبح و خونه بوديم تا بعد از ظهر كه باز هم همون كاراي هميشگي هر روزه . دم كردن چايي ، شستن ظرف ها ، پاك كردن گاز و شيشه هايي كه شما دستماليشون ميكني ، جارو برقي، و رفتن حموم به همراه شما . اين برنامه هر روزه بعد از ظهره منه بدون استثناء . بعدش هم بابا خونه نبود پس تنهايي رفتيم دد. رفتيم باهم زيتون تا مامان كفش ورزشي بخره براي باشگاه . از اونجا هم يه سر رفتيم خونه باباي باباشي و ساعت 8 و نيم ديگه خونه بوديم . در كل خوب بود . هوا هم كه اين دو سه روزه يهويي سرد شده . بوشهره ديگه همه چيش يهوييه  جديدا علاقه زيادي به گوش پاكن پيدا كردي . يعني تا ميخوام آروم باشي يكيش و ميدم بهت و كلي سرگرم ميشي . الان مشغول خلال كردن دندونات با گ...
25 آذر 1391

چهار شنبه 22 آذر

چهارشنبه بعد از ظهر رفتيم مامان چند تا باشگاه ورزشي رو نگاه كنه تا اسمش و بنويسه سه روز در هفته براي ايروبيك . بعدش هم باز چند تا ميز تي وي ديديم و از يكي هم خوشمون اومد اما قرار شد نزديك اساس كشي بخريم . كلي هم توي خيابون ها دور زديم و كلي غذا خريديم و باز هم چاققققققققققققققق شديم . جاتون خالي لازانيا ، پاستاي مرغ و گوشت ، سيب زميني سرخ شده ، چيپس پنيري و سالاد كلم و استيك گوشت . اما خيلي خوشمزه بود و ارزش چاق شدن و داشت . ما هم شكموووووووووو .  . اين گل دخمله ما قبل از رفتن به بيرون  بقيه عكسا رو يادتون نره ..........................   ...
25 آذر 1391

عكس

مرسي از همه دوستاي خوبم كه نگرانمون بودن و حالمون ميپرسن . آخه اتفاق هاي مهمي نيفتاده كه بنويسم برات . همه چيز خيلي روزمره و عاديه . البته خبر خوب اينه كه ديشب رفتيم خونه مورد نظر و ديديم و من كه عاشقش شدم . فقط يه خورده ديگه كار داره اما همه جوره عالي بود . اما چند تا عكس ميزارم ازت كه تاخير چند روزمون و از دلشون در بيارم . اروم بخواب فرشته مامان ...
22 آذر 1391

جمعه 17 آذر 91

ديروز صبح هم خونه بوديم تا عصر كه بعد از يه حموم جانانه كه خيلي چسبيد رفتيم خونه خاله نرگس . خاله نرگس هم از دوستان دوران دبيرستانه مامانه . و شما هم خيلي خانوم بودي مثل هميشه .  ...
18 آذر 1391

پنج شنبه 16 آذر

شب پنج شنبه يه سر رفتيم محله امامزاده كه ميز تلويزيون ببينيم شنيده بودم نسبت به مركز خريد ها خيلي قيمت ها مناسب تره . ديدم بله تقريبا 200 هزار تومن پايين تره . صبح رفته بوديم پارچه انتخاب كنيم كه روكش مبل هامون و عوض كنيم و يادم رفته بود كه بگم كوسن هم بسازه برامون. ديگه عصري يه سرم رفتيم كوسن سفارش داديم . از اونجا هم رفتيم نون سنگك بگيريم . توي ماشين از بس از پنجره يه خانومه رو كه نون سنگك گرفته بود نگاه كردي كه اومد يه تيكه بهت داد . تا بابا نون و آورد . خلاصه دلبري ديگه دل همه رو بردي . اينم چند تا عكس اون شب كه داري نون ميخوري و تا دوربين ميبيني ادا در مياري  ...
18 آذر 1391