ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

سومين سالگرد ازدواج

88/8/7 عروسي من و باباشي بود . البته منو بابا جونت از سال 83 با هم نامزد بوديم اما به خاطر درس من و تثبيت كار بابا سال 88 ازدواج كرديم) . روز 6 آبان حنابندونمون بود . توي تالار باباشي .( تالار ماژان ـ چهار راه گورك نرسيده به عاليشهر ) عروسيمون هم همون جا بود . شب حنابندون من سرمايي خوردم كه داشتم ميمردم . همون زمان آنفولانزاي خوكي اومده بود . شب عروسي 3 درجه تب داشتم و كلي حالم بد و تب و لرز گرفته بودم . هوا هم نسبتا خنك بود . شب حنابندونمون هم يه باروني اومد كه نگو ، و همين بيشتر باعث مريضيم شد . ما كه چند سال منتظر چنين شبي بوديم ، اصلا نفهميديم چي به چي شد . فرداي عروسي رفتم خونه بابام چون حالم بد بود و باباشي هم مراسم عروسي داشت چند...
10 آبان 1391

اين روزا و اينكه چقدر بزرگ شدي

اول بگم كه دوربين و جا گذاشتم خونه و فردا اگه به اميد خدا باز يادم نره و دوربين و بيارم پست سالگرد ازدواج و كامل ميكنم .    الهي فدات بشم كه اين همه تند تند بزرگ ميشي ماشا الله مثل برق و باد  جديداً ديگه معناي بازي و متوجه ميشي و بازي ميكني با اسباب بازي هات و شايد ساعت ها باهاشون سرگرمي البته بازم جلوي تلويزيون هستي و بازي ميكني . ديروز مي خواستيم بريم بيرون ، اين نيني كه عكسش و گذاشتم و بغل كرده بودي و هر كاري كردم گفتم مامانم بزارش خونه و بيا بغلم ، راضي نميشدي و اول مي خواستي كه من نيني رو بغل كنم بعد خودت بياي توي بغلم . و همه اش دست ميكشيدي به صورت و مژه هاش و ميگفتي ناژ ناژ ( ناز ناز ) خدا رو شكر ...
9 آبان 1391

ديگه كم كم ...............................

      به نظرتون ديگه كم كم مي خوام چيكار كنم ؟   . . . . حدس بزنيد      پ.ن : اين پست بعد از خوندن نظراتتون كامل ميشه و ميگم مي خوام چيكار كنم   هنوز حدس بزنين شنبه ميگم ولي قول بدين دعوام نكنيا  اينم نظرات برخي از دوستان : 1) كم كم مي خوام حرف بزنم ( جواب : ملودي سايلنته فكر كنم )      2)ميخواي رمزي بشي (نه بابا حافظه ندارم كه رمزا يادم ميره بيچاره ميشم )     3) ميخواي از شير بگيريش (اون داستان فرق داره و پستش و ميزارم الان )   4) مي خواي از ...
6 آبان 1391

نان 3 ............ خداحافظ شير خشك

                               جهت اونايي كه نميدونن بايد بگم كه ملودي فقط يك ماه شير خودم و خورد و بعد از اون شير خشك خورد. الهي فدات بشم  شير خشكي كه مي خوردي نان 3 بود . از شانس خوب ما هر بار ماميت و عوض كرديم يا شيرت از نان 1 شد 2 و بعد 3 همون مدل قحطي اومد. و با زجر پيدا كرديمش . ديروز كل بوشهر و گشتم . پر بود از نان 1 و 2 و نان 3 يكدونه هم نداشتن . داروخونه نيست كه نرفته باشم . به خودم گفتم ملودي ديگه 18 ماهش شده . بزرگ شده . خيلي وقت هم هست كه سعي ميكنم كمتر بهت شيشه شير بدم . اين آخريا هم چون دندونات اذيتت ميكرد بهت طي روز هم شيشه ميدادم . خل...
3 آبان 1391

خدا رو شكر ديگه خوب شد حالت

ديروز كه از سر كار اومدم خيلي حالت بهتر بود . بعد از ظهر شما خواب بودي و منم كنارت خوابيده بودم ( جون خونه ناهيد جون بوديم و روي تخت بودي نميشد پيشت نخوابم ) . يهو ديدم يه چي پرت شد رود . نيست ماشا اللله سنگين هم هستي ، از شكي كه بهم وارد شد تموم بدنم حدود 1 دقيقه بي حس شد . ناهيد جون اومد بغلت كرد ، من كه خشك شده بودم . تا حالم جا اومد و تونستم بغلت كنم اينقده گريه كردي كه تا اومدي بغلم آوردي بالا روي منه بنده خدا و خودت . بلند شديم و با هم ر فتيم حموم و كلي آب بازي كردي و حالت جا اومد. بعدش هم رفتيم با ناهيد جون بيرون . اولش رفتيم پارك روبه روي خونه ناهيد جون اينا ( پارك بانوان ) ، اين اولين بار بود كه ميتونستي راه بري توي پارك و بازي كني ...
2 آبان 1391