ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 13 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

ملودي بازنشسته ميشود !

عزيز مامان ديروز شما ديگه بازنشسته شدي . احتمالا براي هميشه . امروز صبح ناهيد جون اومد بوشهر و الان شما پيشش هستي . منم تنها اومدم سر كار . خيلي جات خاليه . الهي من فدات بشم سر راه از مسئول پاركينگ گرفته تا همه مغازه ها سراغت و ميگرفتن كه دخملي كجاست . منم گفتم كه مونده خونه پيش مامان بزرگش .  اينم عكساي ديروز كارمند كوچولو  دلم برات تنگ شده عشقم . بايد بگم كه تموم نوك انگشتام درد ميكنه . از بس كه شما وقتي دارو ميخوري گازم ميگيري . اينم سوغاتي هاي شما  جوجه كوكي كه شما هم خيلي خوشت اومد  اينم كفشاي اسپرتت . فداي اون پاهاي تپلت بشه ماماننننننننننننننننن  ...
22 اسفند 1391

جمعه 18 اسفند

ديروز ديدم كه يكم آبريزش بيني داري گفتم ببرمت دكتر . رفتيم و يه سري دارو داد گفت شروع سرماخوردگيه اما زود خوب ميشه . ما هم رفتيم خونه دايي حامد و يكم نشستيم كه شما از بس گريه كردي نيم ساعت نشده بلند شديم . تا رسيديم خونه آروم شدي . اما ديروز و كلا هيچي ميل نداشتي بخوري. منم اذيتت نكردم . دارو هات و دادم بهت . همه اش سرت و ميزاشتي روي زمين و كسل بودي . زمان خوابت كه شد گذاشتمت توي تختت . اما همه اش گريه ميكردي . آخر سر بابا گفت برم بيارمش شايد مشكلي داره . اومدنت همان و بالا آوردنت همان اونم 3 بار . در فاصله 5 دقيقه 5 دقيقه . عذر ميخوام سينه ات خلت داشت . همين بود كه اذيت بودي . اما چون همه موهات هم كثيف شد ، چاره اي نبود جز اينكه ساعت 1...
19 اسفند 1391

خريد هاي عيد

عزيز مامان هر چند كه كلي لباس داشتي كه تازه سايزت شده اما نميشه خريد عيد نكرد واسه شما . يه سري توي خونه اي و بيروني برات گرفتم . كه عكساش و برات ميزارم .مبارك باشه عشقم به خوشي بپوشيشون  بقيه ادامه مطلب .............. ...
19 اسفند 1391

شنبه 12 اسفند

هر سال از 12 تا 18 اسفند ماه هفته بوشهر هستش . هر سالم باباشي اونجا گرفتاره . حالا يا خوانندگي يا صدابرداري كل جشنواره . امسال هم كه نوازندگي و صدا برداري . ديروز اجرا داشتن . من و شما و خاله عاطفه هم رفتيم . شما يكي دو ساعت اول خيلي دخمل خوبي بودي و چيپس و آبميوه برات گرفته بودم خوردي . اما تا اجراي بابا شروع شد ترسيدي . شروع كردي به جيغ و گريه . من بيچاره بعد مدت ها مي خواستم اجراي بابا رو ببينم كه به لطف شما نشد . هيچي مجبور شديم برگرديم خونه اما خيلي غصه خوردم . امشب هم توي مجتمع فرهنگي اجرا داره كه باز ما نميتونيم بريم . چند تا عكس هم برات ميزارم . منتظر خاله عاطفه بوديم  سالن سينماي شهيد ماهيني  ...
13 اسفند 1391

عكس

بقيه ادامه مطلب ................... در ضمن باباشي امشب توي سينماي بهمني اجرا داره فردا شب هم توي مجتمع فرهنگي ( جهت اطلاع بوشهري ها )  ...
12 اسفند 1391

يه سري اتفاقات تازه

اول اينكه انشا الله بعد از تعطيلات عيد قراره براي زندگي از بوشهر بريم . البته من و ملودي . باباشي 3 روز پيش ماست و 3 روز بوشهر . انشا الله تعطيلات عيد كه تموم شد ميريم شيراز براي گرفتن خونه .  دوم هم اينكه من و ملودي تا آخر اسفند شاغل هستيم و حداقل سه يا چهار ماهي بيكاريم تا ملودي رو ثبت نام كنم مهد كودك . يه چند جايي هم خواهر دوستم زحمت كشيدن براش پيدا كردن . خودم هم هنوز صد در صد نيست اما ممكنه توي دفتر مركزي كارخونه اي كه قبلا كار ميكردم مشغول بكار بشم . البته نا خواسته به خاطر اساس كشي و عروسي داداشم تا اواسط خرداد به شغل شريف خانه داري مي پردازم . اما دلم ميگيره از خونه موندن . من اصلا عادت ندارم بيكار باشم . ميدونم كه تا برم سر...
9 اسفند 1391

يك روز مرخصي

عزيزم مامان ديروز رو از بابا سعيد مرخصي گرفتيم و مونديم خونه . تا شب هم همه اش توي خونه بوديم . اصلا حال و حوصله بيرون رفتن نداشتم . شما هم كه كلي نيني خوبي بودي و هستي . همه اش بازي ميكردي و از اينكه لباس زيادي مجبور نبودي بپوشي خوشحالللللللللل بودي . تازه يه هديه خوبم بهم دادي . اينكه وقت ناهار و شامت بعد از تموم كردن با گفتن كلمه ماما خبرم ميكردي كه بيا يعني من تموم كردم . منم بال در آوردم و بوسه بارونت كردم . فداي اون صداي ريز دخترونت بشم من . هر موقع هم گم شده باشي توي خونه فقط يه جا ميام دنبالت ديگه . مخفيگاهت  پيدا كردم البته مثل كبك ميموني كه فكر ميكني چون خودت چشمات و گرفتي و نميبيني ، ما هم نميتونيم ببينيمت . قوربونت ب...
9 اسفند 1391