ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 13 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

سفره هفت سين پارسالمون

عزيز مامان پارسال سال اولي بود كه پاي هفت سين باهامون بودي . البته نوروز نود هم توي شكم مامان بودي . اين عكس شما و سفره هفت سين پارسال  سفره با تم سفيد برفي و هفت كوتوله خونه ناهيد جون و بابا سعيد انداختيمش  ...
7 اسفند 1391

سال 1392 سال مار

    علايق : رنگ : آبي يخي  حيوان : قمري   گل : كامليا      درخت : نخل    رايحه : مشك    گياه : رازيانه   طعم : تلخ و شيرين    ادويه : كاري    جواهر تولد : عين الشمس   فلز : پلاتين    عدد شانس : 3   آلت موسيقي : ويولن شعار ما : « من احساس ميكنم » بهترين جفت : گاوـ خروس بدترين جفت : ببر ـ ميمون ـ خوك&n...
7 اسفند 1391

جمعه 4 اسفند

صبح و باهم توي خونه بوديم . مامان خيلي بي حوصله بود . اما عصرش كلي بردمت بيرون . اولش رفتيم كنار دريا و يه مسير طولاني و بدو بدو كردي و خيلي خوشحال بودي و با نگاهت ازم تشكر ميكردي . الهي مامان فدات بشه وظيفه ام بود عشقم . از اونجا هم رفتيم يه بستي برات خريدم و دادم خوردي و كلي هم توي خيابونا چرخوندمت و بعد هم رفتيم خونه باباي باباشي . بعدم اومديم خونه و ساعت ده بود كه فائزه جون زنگ زد كه ما يه جشن كوچولو گرفتيم شما هم بياين . ديشب بهشون حتما خوش گذشته بوده كه باز جشن گرفتن . بابا كه گفت من خسته ام نميام . شما هم كه زمان خوابت بود . من تنهايي رفتم . تا ساعت 1 اونجا بوديم و خوش گذشت و بعدش هم با خاله آتنا و خاله عاطفه رفتيم يه دوري خورديم و سا...
5 اسفند 1391

پنج شنبه 3 اسفند

دخمل مامان صبح پنجشنبه رفتيم با هم كنار دريا و باز قدم زديم البته خاله عاطفه ( دختر عموي بابا ) هم باهامون بود . خوب بود خوش گذشت . و شبش تصميم گرفتيم عمو مرتضي  ( پسر عموي بابا )و خانمش و سوپرايز كنيم . 4 اسفند اولين سالگرد ازدواجشون بود . پارسال كه ما دومين سالگرد ازدواجمون بود اونا مارو سوپرايز كردن و كيك برامون آوردن . امسالم ما گفتيم همين كارو كنيم البته يه شب زودتر . چون ممكن بود خودشون واسه شب سالگردشون برنامه ريزي كرده باشن . كيك و شمع گرفتيم و رفتيم خونشون . نا خواسته يه جشن كوچولو شد . دوستش و باباشينا هم اومدن و حسابي به هممون خوش گذشت . انشا الله به پاي هم پير بشن . و خانمشون هم مثل من همداني هست . نميدونم اين خانواده شوهر م...
5 اسفند 1391

پيشرفت

              قبلا ها نگران بودم كه اين همه اسباب بازي داري اما چرا اصلا بازي نميكني . اما الان علاقه خاصي به اسباب بازي پيدا كردي . دائم ميرفتي از كيسه اسباب بازي هاي توي اتاقت يه دونه بر ميداشتي و مياوردي با خودت جلو تلويزيون . منم جگفتم حالا كه بازي ميكني سبدشون برات بزارم توي پذيرايي تا بتوني با همشون بازي كني . الان روزي هزار بار بايد شما بريزي و من جمع كنم . اما اشكال نداره خوشحالم كه تو خوشحالي .  ...
2 اسفند 1391

پايان 22 ماهگي .................. ورود به 23 ماهگي

  عزيرم پايان   ماهگيت رو تبريك ميگم   فقط و فقط  ماه مونده تا تولد   سالگيت   ميبيني چند تا عدد ؟ اما تا قبل تولد شما كلي تولد سر راه هست   1 ـ 21 اسفند تولد دايي حامد  2 ـ 26 اسفند تولد مامي نسيم 3 ـ 5 فروردين تولد ناهيد جون 4 ـ 15 فروردين تولد بابا سعيد 5 ـ 19 فروردين هم تولد خاله نرگس يكي از بهترين دوستاي مامي         و همچنين 2 ساله شدنه وبلاگت هم نزديكه  ♥ عكساي 22 ماهه من و يادتون نره بياين ادامه مطلب ♥  ...
29 بهمن 1391

حوله لباسي

سر سيسموني ست حوله لباسي داشتي اما خب ديگه اون مال نيني ها  هست و سايزت نميشه . اون روز توي وبلاگ باران جون ديدم كه مامانش تنش كرده منم دلم خواست . گفتم برم يه دونه برات بگيرم . خيلي بامزه ميشي باهاش . به قول بابايي شبيه نارنگي ميشي  اينجا يه تيكه از پنبه گوش پاك كن و جدا كردي . نميدونم چرا اين مدلي نگاهش ميكني  ...
28 بهمن 1391