يك روز مرخصي
عزيزم مامان ديروز رو از بابا سعيد مرخصي گرفتيم و مونديم خونه . تا شب هم همه اش توي خونه بوديم . اصلا حال و حوصله بيرون رفتن نداشتم
. شما هم كه كلي نيني خوبي بودي و هستي . همه اش بازي ميكردي و از اينكه لباس زيادي مجبور نبودي بپوشي خوشحالللللللللل بودي
. تازه يه هديه خوبم بهم دادي . اينكه وقت ناهار و شامت بعد از تموم كردن با گفتن كلمه ماما خبرم ميكردي كه بيا يعني من تموم كردم . منم بال در آوردم
و بوسه بارونت كردم
. فداي اون صداي ريز دخترونت بشم من
. هر موقع هم گم شده باشي توي خونه فقط يه جا ميام دنبالت ديگه . مخفيگاهت پيدا كردم البته مثل كبك ميموني كه فكر ميكني چون خودت چشمات و گرفتي و نميبيني ، ما هم نميتونيم ببينيمت
. قوربونت برم الهيي مامانم . حالا عكساش و برات ميزارم
و اون جايي نيست جز ................

تخت مامان و بابا و حدود نيم ساعتي سرگرمي با كوسن ها


بقيه ادامه مطلب .............................

قايم شدي


حالا ژانگولر بازي با كوسن

اي بابا اين مامان منو ول نميكنه پاشم برم


يك روز مرخصي
