ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 3 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

يادش بخير

اين اسباب بازي مال دوران بچگي هاي خودمونه . ديروز كه اينو ديدم اينقده ذوق زده شده بودم كه نگو. ملودي هم وقتي خريدم و دادم دستش كلي خوشش اومد. يكي از بهترين اسباب بازي هاي من اين شيشه شير بود . ...
22 خرداد 1391

امان از دست هنرنمايي هاي جديد فسقل خانم

هنر جديد ملودي خانم ما اينه كه پستونك سر شيشه شير و همچين مك ميزنه و با زبونش سرش و ميكنه داخل و لباش و ميكنه توي حلقه سره شيشه و اينطوري شير ميخوره . لقمه رو صد بار دور سرش ميچرخونه. اين دومين بار بود كه اين كارو ميكرد اما بار اول به اين ترسناكي نبود. ديروز عصر مي خواستم برم خونه دوستم . موبايلم زنگ خورد و يه گوشه پارك كردم تا جواب تل و بدم. تلفنم كه تموم شد ، ديدم ملودي خيلي مشكوك ساكته و داره شير ميخوره. شيشه رو از دستش گرفتم. چشمتون روز بد نبينه لباش اين قده قلمبه شده بود كه لب پايينش رفته بود سمت چپ و لب بالاش رفته بود سمت راست. سفيد سفيد شده بود و از بس كه پوستش نازك شده بود همه رگهاي خونيش معلوم بود. دور تا دورش هم كبود. از ترس كلي جي...
20 خرداد 1391

اولين خاطره سلام كردن ملودي به مامان

جمعه صبح يعني 12 خرداد سال 91 شيراز بوديم . تا چشمات و باز كردي اومدي بغلم و توي چشمام نگاه كردي و گفتي سلو مومون . من از خوشحالي نميدونستم بايد چيكار كنم. خيلي وقت بود منتظر شنيدن اين كلمه بودم . تازه بعدش هم خودت و لوس كردي و لپت رو گذاشتي روي لپم. خدايا شكرت. خدايا شكرت كه اين قدر عمر كردم كه از زبون يه فرشته كلمه مامان و بشنوم. اونم از زبون خوده خودش. با اون حرف زدن نصفه و نيمه. خيلي شيرين بود. از خوشحالي اشكام گونم و خيس كرد. عاشقتم عزيزه مامان. عاشقتم       ...
16 خرداد 1391

وقتي ملودي حرف ميزند ............

اين سفر شيراز باعث شد چند تا كار جديد ياد بگيري . مثل حرف زدن . كلماتي كه ميگي : نتن = نكن ژيشته =زشته  نه = نه مومون = مامان  دست = دست دستي تاتا = تاب تاب  بيم دد= بريم ددر سلو= سلام  كارهاي ديگه هم كه ياد گرفتي اينه كه با ليوان و ني ميتوني مايعات و بخوري . آفرين خوشگل من . 
16 خرداد 1391

روز پدر مبارك

چه كسي ميداند در پس اين چهره مهربان خستگيت را  پدرم دوستت دارم  ♥♥♥تقديم به باباي خودم ، شوهرم و پدر شوهرم ♥♥♥ اينم كادوي روز پدر ملودي به باباش كه از شيراز خريده شد          ...
16 خرداد 1391

سفرنامه شيراز

ساعت 9 و نيم روز 11 خرداد رفتيم به سمت شيرازو توي مسير دختر خوبي بود و واقعاً اذيت نكردي . اما تا رسيديم خونه ، نميدونم غريبي كردي يا اينكه گرما زده شده بودي اينقده گريه كردي كه بالا آوردي اونم بد طور . مجبور شدم سريع ببرمت توي حموم. به خدا هنوز درست سلام و عليك نكرده بودم. بعد حموم هم كلي گريه كردي و خوابت برد. 2 ساعت خوابيدي و حالت سر جا اومد. با مامان محبوبه خوب بودي اما از باباش و داداشاش ميترسيدي و تا اونا رو ميديدي بدو بدو خودت و ميرسوندي به من. بندگان خدا دوست داشتن بغلت كنن اما شما اصلا كوتاه نمي يومدي. باباي محبوبه اسمت و گذاشته بود لوسين. واقعاً برازندت بود اين اسم. از فرداش با ، باباي محبوبه هم خوب بودي حتي وقتي كه خواب بودي ، باب...
16 خرداد 1391

خريد هاي ملودي

بقيه ادامه مطلب ............. البته براي دو سالگيت گرفتم سايزش رو  اينا هم براي دوسالگيت خوبه واسه همون لباس محليه  اين لباسي كه تنت هست هم از شيراز خريديم  ...
16 خرداد 1391

بعد از ظهر يكشنبه پارك نزديك فلكه گاز

ملودي و خاله محبوبه دوست مامان  فداي اون لبات بشم من  ملودي و مامان  اين مرغ عشقه مال اين بچه هايي بود كه فال ميگرفتن . چون ميخواستي كله بيچاره رو بكني مجبور شدم بزارمش بالاي سرت  شهر بازي آخر پارك البته هيچي سوار نشدي هر كدوم ميزاشتمت جيغ ميزدي و گريه ميكردي  ...
16 خرداد 1391

ملودي و هاپو

درب پاساژ ستاره بعد از ظهر سيزدهم خرداد 91  تكون تكون كه ميخورد خوشت ميومد و ميخواستي بگيريش . خيلي ناز بود . دوماهش بود  اينجا هم وقتي هست كه اومديم خونه . عاشق اين عكستم . قوربون اون اداهات  ...
16 خرداد 1391