ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 4 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

دخمل باهوش مامان

الهي من فداي اون هوشت بشم . اكثر وسايل و به اسم ميشناسي و كافيه بگم ملودي برو بيارش . تندي ميري و مياري . باباي بدجنس هم از اين هنرت بعضي وقتها سوء استفاده ميكنه و ازت كار ميكشه . مثلا ميگه باباجون بيا اين تلفن و بده مامانت باهاش كار دارن شما هم گول ميخوري و تندي مياري واسه من . البته سر راه چند تا شماره هم ميگيري . اگرم چيزي رو نشناسي اگه با انگشت بهش اشاره كنم ، مسير انگشت و نگاه ميكني و تندي ميري مياريش . اگه كار بد بخواي بكني ( منظورم از كار بد مثلا دست زدن به كنترله . آخه من خيلي روي هر چيزي حساسم . بچه نبايد به چيزايي كه مال خودش نيست دست بزنه ) تا ميگم نه . شما هم بر ميگردي منو نگاه ميكني و انگشت اشاره دست راستت و ميزاري روي لبت ...
18 تير 1391

واي خدايا ....................

عزيزه مامان دايي حامد امروز يه سي دي آورده داد كه بفرستم براي دوست ناهيد جون. كه عكس هاي خودش و خانومش و من و شما و بابايي بود داخله سي دي . وقتي ديدم يه عكس دارم كه شما توي شكم مني كلي جيغ زدم . توي اين عكس خيلي خوب معلومي عشقم . هر كي گفت اينجا من چند ماهمه ؟  داخل ماه 8 هستم . ديدين چقدر شكمم كوچولو هست ؟ ياد روزهايي افتادم كه ميرفتم پيش خانم دكتر نصيري براي چكاپ هاي ماهيانه دوران بارداري . هميشه ميگفت من نميدونم اين بچه كجاي تو هست ؟ بهت ميگفت ني ني نامرئي . آخه همه مامانا شكماشون اين قده بزرگ بود كه به زور راه ميرفتن اما من تا 3 روز به زايمان هر روز 3 طبقه پله ميومدم سر كار بالا . سر همين قضيه يه بار منو ترسوند . گفت يه سون...
17 تير 1391

شيرين كاري ها و پيشرفت هاي اخير ♥♥♥♥♥♥♥♥♥

  عزيزه دل مامان جديداً وقتي مي خوام ماميت و تعويض كنم ، تا صداي چسب و ميشنوي خوشحال ميشي و تندي فرار ميكني از دستم و ميري توي خونه ات . فقط خوبه كه جيش نميكني . بعد از كلي دوندگي اين جانب به دنبال شما البته به صورت چهار دست و پا بالاخره مياي بغلم . اما تا مامي و ميزارم زيرت و مي خوام ببندمش پاهات رو سيخ ميكني و نميزاري . خلاصه يه ربعي طول ميكشه تا بتونم ماميت كنم. كاري كه قبلا كمتر از 30 ثانيه طول ميكشيد . اما منم بدجنسي ميكنم و شروع ميكنم رونات و ماچ ماچي كردن و تو هم غش ميكني از خنده . خودت هم عادت كردي تا ماميت بسته ميشه با دوتا دستات ميكوبي روي پاهات تا ماچ ماچيت كنم . از اونجايي كه شما تنبلي و نمي توني بدوبدو كني م...
14 تير 1391

اداي قهقهههههههههه

از دست تو فسقلي . الان  يه هفته است تبليغ مولفيكس و ال جي توي كانال GEM TV رو كه ميبيني روي زانو هات بلند ميشي و شروع ميكني دهنت تا آخر وا ميكني و هي هاهاها ميكني . معلومه داري ادي خنده در مياري و دستات و بالا و پايين ميكني . عاشق پيام بازرگاني هستي .  ...
12 تير 1391

ملودي تنها مي ايسته.............

عشقمممممممممممممممم . سلام نفسه ماماني . ديروز بعد از ظهر داشتم توي كمدت مي گشتم و لباس ست ميكردم و فكر ميكردم امروز چي بپوشم تنت واسه بيرون رفتن . شما رو لخت كرده بودم با يه مامي بودي . لختت خيلي خوشگله . هر بار كه در اين حالي كلي مي خولم همه جات و تو هم ريسهههههههههه ميري . فداي تك تك سلول سلول بدنت كه اين همه خوشمزه است . از موضوع اصلي پرت شدم . ببين عشقت با من چه كرده . مجنون شدم من به خدا. تا برگشتم ديدم واستادي وسط اتاق و دستات و به طرفين باز كردي و تعادلت رو حفظ كردي . اولش شوك شده بودم . تا به خودم اومدم يه دقيقه اي شد . نشستم و برات دست زدم و شروع كردم گفتن ماشا اله ماشا اله ( ريتميك بخونيد ) . تازه فهميدي چكار كردي و خودت تنها...
12 تير 1391

2 تا كار جديد

اولين كارت اينه كه ماشا الله از هر جا ميكشي بالا. بنده هم حريف تمرينيتون هستم . انگار ميخواي قله فتح كني . حالا فكر نميكني كه من دردم مياد . به خدا دل و روده ، دنده منده برام نمونده از دست پاهاي كوچولوي شما . از تخت خواب ما ياد گرفتي مياي بالا و هم چنين از مبل . خيلي دوست داري بري بالاي ميز اما خداروشكر قدت نميرسه هنوز  . كار جديد بعديت اينه كه دستت و از در و ديوار ميگيري و دور تا دور خونه رو با پاهاي فسقليت قدم ميزني و همزمان زير لب آواز ميخوني  . در كل خيلي بلا شدي . مثلا جايي واستادي و مي خواي بياي پيش من ، دستم و دراز ميكنم سمتت ، انگشته من و ميگيري و قدم قدم مياي پيشم. فكر كنم چند روزه آينده بدو بدو كني . يا به قوله بابا...
12 تير 1391

مسابقه اتاق من

با توپ نوشتم ني ني وبلاگ  بقيه ادامه مطلب ♥♥♥♥♥♥           فضاي داخل خونه ات  استخر توپ  فضاي داخلي تختت  نماي كلي اتاقت  تزئينات ديوار  نمايي از سقف اتاقت ...
11 تير 1391

تولد 31 سالگي باباشي ده تير 91

  مي خوام واسه ات يه قصه بگم عزيزم  قصه زندگي ما : الان 8 ساله كه مامان و بابا ،با هم ديگه هستن . دوران نامزدي تا الان . البته الان 2 سال و نيمه عروسي كرديم . توي اين 8 سال نشده يه شب تولد نه من نه خودش باشه كنارم بابائيت. البته چون گرفتار بوده نبوده ها پيش خودت فكر نكني از قصد نيومده. نود درصد اوقات زندگي مامان توي اين 8 سال به تنهايي گذشته واقعا فكر كنم توي كل اين 8 سال شايد يك سال و نيمش و كلا پيش هم بوديم و بقيه اش جدايي و جدايي. بابا همه اش سر كاره و واقعا گناه داره. حتي يه مهموني هم نميتونيم بريم كه پبيش هم باشيم . چون مامان كه اينجا فاميلي نداره و مهموني هاي خانواده بابا هم كه اكثرا توي تالار بابا هست و ب...
10 تير 1391

كادوي خاله نازنين و عمو آرمان

عزيزه دلم دوتا از دوستاي مامان از شيراز اومده بودن بوشهر و شما رو فقط توي فيس بوك و وبلاگت ديده بودن. اون شب يعني پنج شنبه 8 تير رفتيم با هم كافي شاپ زيتون .دستشون درد نكنه يه پيراهن خوشگل انگيري برد و يه جعبه شكلات واسه شما آورده بودن . خيلي شب خوبي بود واقعاً خوش گذشت. كلي ياد قديما افتادم . ...
10 تير 1391