ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 3 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

ملودي در گذر ايام

ملودي 12 ساعته توي بيمارستان تامين اجتماعي بوشهر بقيه در ادامه مطلب ...................... ملودي 1 ماه و چند روزه  ملودي دو ماه چند روزه  ملودي سه ماه و چند روزه  ملودي چهار ماه و چند روزه  ملودي پنج ماه و چند روزه  ملودي شش ماه و چند روزه  ملودي هفت ماه  و چند روزه  ملودي هشت ماه و چند روزه  ملودي نه ماه و چند روزه ملودي ده ماه و چند روزه  ملودي يازده ماه و چند روزه  ملودي 12 ماهه ملودي 13 ماهه ملودي 14 ماهه خدايا شكرت . خيلي خانم شدي. امروز كه عكسات و ميديدم متوجه ش...
28 خرداد 1391

پارك بانوان جمعه 26 خرداد 91

ديروز صبح خيلي دختر خوبي بودي و تازه ساعت 11:30 با ، باباشي البته با ماشين مامان ( چون بابا كه صندلي ني ني نداره ) رفتين و واسمون از بيرون ناهار گرفتين . يه يك ساعت و نيمي شد و بابا ميگفت دختر خيلي خوبي بودي . فقط ميگفت كمرم درد گرفت. منم گفتم پس ببين منه بيچاره چي ميكشم قبلا با بابا تا سوپر سر كوچه رفته بودي اما اين اولين تجربه بيرون رفتنت به مدت طولاني بود.  الهي من فدات بشم كپله مامان  بقيه ادامه مطلب ♥♥♥♥♥♥♥ اينم يه كار جديد . قبلاً من بايد مي نشستم و شما رو مي نشوندم توي بغلم و تاب ميخوزديم اما ديروز بالاخره ترست ريخت و نشستي توي تاب البته شب قبلش هم توي پ...
27 خرداد 1391

چهار شنبه 24 خرداد ـ پارك تي وي

با هم بعد از ظهر رفتيم پارك تي وي و لب دريا نشستيم. از سر و صدا و آب بازي بچه ها كلي ذوق كردي. بعدش هم كه رفتيم تريا ساحل و يه شكلات بستني خوشمزه خورديم .  تو هم كه عاشق بستنييييييييييييييييي بقيه ادامه مطلب ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥   اين لاك پشته هم لب دريا ديديم و كلي ذوق خوردي واسه اش اما تا خريداري شد و اومد دست شما با يه گاز قشنگ سوراخش كردي. دست گلت درد نكنه دخترم  ...
27 خرداد 1391

اولين خراب كاري ملودي توي مهموني

جونم برات بگه توي بوشهر ما به دلايلي زياد خونه كسي نميريم . دليل اول از خانواده خودم كسي رو اينجا ندارم . دليل دوم  خونه بابا و مامان باباشي هم به دلايل متعدد صد سالي يه بار ميريم البته من و شما ، بابا سر ميزنه . خونه دوستاي مامان هم فقط خاله نرگس هست كه ميريم اونم چون شوهر نداره و وقتش باز تره البته اونم فقط جمعه ها چون سر كار ميره  و بقيه دوستام شوهر دارن و شبا ميخوان اگرم مهموني ميرن يا مهمون براشون مياد با همسراشون باشن و از اونجايي كه باباشي زود زودش ساعت 11 شب مياد خونه ما نميتونيم بريم توي محافلشون. بيشترين جا و ميشه گفت تنها ترين جا خونه عموي باباشي هست و چند ماهي يه بارم خونه دايي كوچيكه باباشي . خلاصه حسرت يه شب نشيني مون...
24 خرداد 1391

اون اتفاق بزرگ افتاد ( پست قبلي ).......... اما حالا توي قلبه منم يه اتفاق بزرگتر افتاده

اون اتفاق بزرگ افتاد . الان دو روز و دو شبه كه خودت تنها مي خوابي. مي خوام وقتي بزرگ شدي و اين پست و خوندي بدوني كه سر تا سر صورتم از  اشكام باروني و درياي چشمام بد طور مواجه.وقتي كوچيك تر بودي ، منظورم چند ماه اول زندگيت بود .هميشه آرزو ميكردم كه زود تر بزرگ بشي و بتوني خيلي از كاراي خودت و انجام بدي و كمتر خسته بشم. روز ها گذشت و تو بزرگ شدي تا الان كه يك سال و يك ماه و  24 روزته . اينقدر بزرگ شدي كه اگه من هم بهت غذا ندم خودت ميتوني بخوري ، خودت مي خوابي ، خودت بازي ميكني و سرگرم ميشي حتي اگه ساعت ها من كنارت نباشم ، خودت از همه كارهايي كه ميكني لذت ميبري حتي اگه من نباشم . ديشب خيلي دلم گرفت . خيلي خيلي . شايد اين حس براي هر ما...
23 خرداد 1391

نه نه نه نه

كاره جديدي كه ياد گرفتي اينه كه تا يه كار اشتباه ميكني يا ميخواي دست به چيزي بزني نگاه من ميكني و من انگشته اشارم و به علامت انجام ندادن تكون ميدم و خودت تندتند ميگي نه نه نه نه و بعدش ريسه ميري از خنده . منم ماچ بارونت ميكنم. فسقلييييييييييييييييييي  اينم يه عكس كه پستت بدون عكس نباشه    ...
22 خرداد 1391

شايد يه اتفاق بزرگ ميخواد بيفته ...........

خوابيدن ملودي همه چيزش خوبه  جز مدل خوابوندنش. خوب ميخوابه . سر تايم ميخوابه . اما همين كه بايد تكونش داد كلي اذيتم ميكنه . منم از بس كه پله ميرم بالا و پايين طي روز جوني نميمونه واسه پاهام كه بخوام تكونش بدم. حالا اتفاق بزرگي كه ميخواد بيفته  اينه ........ ديشب كلي تكونش دادم اما هيچ اتفاقي نيفتاد ساعت 10:15 دقيقه بود گفتم ميزارمش توي تختش . شيشه ميدم دستش تا خودش بخوابه . دو بار با صداي بازيش رفتم توي اتاق . بار آخر صدام و جدي كردم و يكم بلند تر از هميشه . گفتم ملودي چشماش و بسته و خوابيده . درازش كردم و روش و پوشيدم. سريع چشماش و بست . از اتاق اومدم بيرون ساعت 10:30 بود. يه 10 دقيقه اي ديدم صداش نمياد بهش سر زدم ديدم...
22 خرداد 1391