ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 5 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

عروسی دایی حامد 16 خرداد

این پست اگه طاقت ناراحتی ندارین نخونین واقعا . دلم نمیخواد ناراحتتون کنم اگه خواستین بیاین ادامه مطلب ♥♥♥♥♥♥ عروسی داداشم 16 خرداد بود . ظهر من و ناهید جون رفتیم آرایشگاه . حدود ساعت 3 و نیم بود که اومدیم و شما رو َآماده کردم و ساعت 4 و نیم به سمت باغ حرکت کردیم . یکی دو ساعت اول خیلی دختر خوبی بودی و با خانوم بابایی و بلوکی همه اش توی چمنا بازی میکردی . اما تا دایی حامد و دیدی و اون بغلت نکرد شروع کردی به گریه و تقربا 2 ساعت تموم توی بغل من و ناهید جون زار میزدی اونم چه زاری . یکم که آروم شدی گذاشتمت که بری مثلا برقصی و خودم رفتم دستی به سر و روم بکشم از بس بغلم بودی آشفته شده بودم . از دستشو...
19 خرداد 1392

دیدار وبلاگی

صبح 15 خرداد بردمت پایین بلوک ناهید جون اینا و کلی بازی کردی دو تا نینی دو.قلو هم بودن که کلی باهاشون بازی کردی عصر 15 خرداد باران جون و مامان عزیزش فاطمه رو قرار بود ملاقات کنم کلی خوشحال بودم چون تلفنی زیاد با هم حرف زده بودیم و واقعا مشتاق دیدنش بودم از نزدیک . اما اون روز شما حسابی آبروی منو بردی و اصلا به حرفم گوش نمیدادی و با وجود اینکه جلوی کسی سعی میکنم دعوات نکنم اما اینبار مجبور به این کار شدم اینقده حالم بد بود که دلم میخواست زار زار گریه کنم . همین جا از فاطمه عزیزم معذرت خواهی میکنم بابت اون روز . واقعها شرمنده و خجالت زده هستم . اینم عکس باران عزیزم. همیشه فقط با چمن ها بازی میکردی اما اون روز ه...
19 خرداد 1392

تولد ملودی تهران 13 خرداد

عزیزه دلم سیزدهم خرداد توی تهران همون طور که قول داده بودم برات جشن گرفتم . روز 12 خرداد از صبح تا شب همین طور مشغول تدارک دیدن بودم و چون روز قبلش هم توی جاده بودیم واقعا خسته شدم اما همه اینا فدای یه تار موت . مهمون هامون عبارت بودن از : خانواده خاله ام ( خاله مامی نسیم ) : خاله - عماد -غزل و شوهر خاله خانواده عمو جمشید ( عموی مامی نسیم ) : عمو - زن عمو - سارا و سینا و همچنین شوهر سارا حمید ( بر ادر زن عموم ) خانواده عمو وحید ( عموی مامی نسیم ) : عمو - زن عمو - مهسا و پریسا .(لازم به ذکره بگم که این عموم قرا بود فردای روز تولدت برسن اما چون فهمیدن تولد شماست کل راه از مشهد تا تهران و یکسره اومدن تا به جشن برسن . واقعا ازشون ممن...
19 خرداد 1392

ادامه سفر نامه ما

پست کامل شد . پایان داستان تا آخر 12 خرداد . ادامه در پست های بعدی با موضوعات  ♥دیدار وبلاگی با فاطمه و باران جون  ♥عکسای عروسی  ♥عکسای پاتختی  هشت خرداد 1392 - حجرکت به سمت تبریز  عزیزه دلم ساعت 7 و نیم صبح به همراه بابا سعید و ناهید جون به سمت تبریز راه افتادیم اول راه شما رفتی پیش ناهید جون و بابا سعید  حدود ساعت 9 بود که یکمی نگه داشتیم تا صبحونه بخوریم جای خوشگلی بود نزدیکای تاکستان . شما هم حسابی از خجالت چمن ها در اومدی  جالب اینجا بود می خواستی چمن ها رو بخوری و به همه هم تعارف میکردی اینجا هم داری بزور میزاری دهن ناهید ...
13 خرداد 1392

مسابقه وبلاگی

فاطمه جون ممنون که منو قابل دونستی عزیزم .  1 - بزرگ ترین ترس زندگی شما ؟ ملودی بعد من چه حالی خواهد داشت  2 - اگه 24 ساعت نامرئی میشدی چیکار میکردی ؟ به همه جا سرک میکشیدم ببینم کیا واقعا دوستم دارن و کیا تظاهر میکنن  3 - اگه غول چراغ جادو توانایی بر آورده کردن یه آرزوی 5 الی 12 حرفی شما رو داشته باشه اون آرزو چیه ؟ دیدن آینده  4 - از میان سگ - اسب - گربه - عقاب و پلنگ کدام را دوست داری ؟ اسب و گربه   5 - کارتون مورد علاقه دوران کودکی ؟ لولک و بولک   6- در پختن چه غذایی تبحر ندارید ؟ ت عریف از خود نباشه همه رو بلدم  7 - اولین واکنش شما موقع عصبانیت ؟ مستعصل میشم &nb...
12 خرداد 1392

روز سوم سفر -7 خرداد 92

عشقم امروز صبح ساعت 7 و نیم بود که طبق عادت روزایی که میریم سر کار از خواب بیدار شدی و اومدی بغل من یکم دراز کشیدی و با زبون خودت تعریف میکردی . دیدم نمیشه هر چی هم خودم و به خواب میزنم کوتاه نمیای و بهتره که بلند بشم . خلاصه اومدیم پایین و دست و رومون و شستیم و صبحونه خوردیم . ساعت 10 خاله زهره ( خاله مامی نسیم ) یه سر اومد دیدنمون و ساعت 11 رفت . ما هم دیدیم بیکاریم گفتیم بریم یه سر تا پاساژ های فاز یک اکباتان . پس به همراه باباشی و ناهید جون راهی شدیم . هوا هم خیلی خوب بود . یه خورده گشت زدیم و بالاخره تونستم برای عروسی و پاتختی کادو بخرم . ( عکس کادو ها رو حتما میزارم ) اینجا هم ناراحتی که داریم بر میگردیم خونه . کلی بد...
7 خرداد 1392

روز دوم سفر - 6 خرداد 92

صبح ساعت 8 حرکت کردیم از اصفهان به سمت تهران . هنوز هم از دیشب کلی کلافه بودی . اشک گوشه چشمات بیانگر همه چیز هست  طی مسیر خیلی اذیت کردی و تقریبا نصف راه و بغل من بودی و نق نق میکردی . از شانس بد دندونات هم مثل اینکه دوباره میخواد در بیاد و برای همین اذیت هستی . برای همین نتونستم زیاد ازت عکس بگیریم . هوا خوب و بود تونستیم یکم باد بخوریم و بیشتر جاده هم هوا ابر بود و یکم بارون اومد و هوا کلی لذت بخش بود . ساعت 2 بود که رسیدیم تهران خونه ناهید جون اینا . ظهر که رسیدیم شما خوابیدی و من با ناهید جون رفتم بازار که برای شب عروسی لباس بخرم و شما موندی پیش بابا عیسی . تا 5 خوابیده بودی و وقتی بیدار شده بودی شروع کرده...
7 خرداد 1392

آغاز سفر - 5 خرداد 92

عزیزه مامان یک شنبه صبح ساعت 8 از بوشهر به سمت یاسوج حرکت کردیم . از بوشهر تا کنار تخته رو من رانندگی کردم تا بابا برای جاهای پر پیچ  و خم جاده کمتر به کمرش فشار بیاد برای رانندگی کردن . شما  هم واقعا نینی خوبی بودی و کلی همکاری کردی و مثل خانوما نشسته بودی عقب روی صندلیت . کنار تخته که رسیدیم یه فالوده بستنی خوشمزه خوردیم . بقیه ادامه مطلب ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ بعد از خوردن بستنی راه افتادیم  و شما حدود ده دقیقه کلا بیشتر نخوابیدی   ساعت 12 رسیدیم یاسوج و غذا خوردیم جاتون خالی واقعا غذاش هم عالی بود . البته ملو...
7 خرداد 1392

يه اتفاق ديگه

عزيز 9 خرداد حنابندون دايي حامده و 16 خرداد هم عروسيشون . براي همين ما 5 خرداد انشا الله راهي ميشيم با ماشين من به سمت تهران . براي همين بايد كم كم عادت ميكردي كه صندليت و بزارم عقب . فكر ميكردم كه نشيني و براي اينكه عادت كني تا اون روز از ديروز تصميم گرفتم صندليت و ديگه عقب نصب كنم . اما يادم نبود كه خدارو شكر شما با هر شرايطي خودت و وقف ميدي و اصلا ناسازگاري نميكني . تازه كلي هم خوشت اومده و خوشحالم از اينكه ميشيني و سعي نميكني بلند بشي . خلاصه از ديروز بنده شدم رسماً راننده خصوصي شما فينگيل خانوم . تا الان دوستانه ميرفتيم بيرون چون بغل دستم بودي اما از ديروز شما مثل خانم هايي شدي كه راننده خصوصي دارن .  انشا الله قراره 5 خرداد شب ...
30 ارديبهشت 1392