ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 5 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

دو شنبه 14 مرداد 92

عزیزه دلم چند روزی هست که بابا اسماعیل ( بابای باباشی ) فشارشون خیلی پایین و بالا میشه و به همین خاطر یکم حالشون خوب نبود دیروز رفتیم عیادتشون و شما هم کلی خوشحال بودی و وقتی که اسمت و به زبون آوردی نمیتونم وصف کنم که چقدر بابا اسماعیل و مامان مریم خوشحال شدن و ذوق کردن . این روزا صبحا با هم توی خونه هستیم و خیلی راحتم واقعاً هم به کارهای دفتر میرسم هم به کارای خونه و هم شما خیلی خیلی راحتی و گرما نمیخوریم . خلاصه که خیلی روزای خوبی داریم با هم . فقط از این ناراحتم که علاقه به یادگیری هیچ کاری نشون نمیدی و همه اش بی توجهی میکنی و یهو خودت یه کاری رو میکنی که شاخ در میارم و میگم اینو از کجا یاد گرفته ؟ دوست داری خودت کارا رو یا بگیری و همین ی...
15 مرداد 1392

یک شنبه 13 مرداد 92

عزیزه دلم دیروز عصر با ناهید جون رفتیم بازار و کلی بهمون خوش گذشت شما هم که خیلی خوشحال بودی و یه دستت و داده بودی به من و یه دستت هم به ناهید جون . خیلی جاهای باریک هم حاضر نبودی دست دوتامون و ول کنی و پشتمون ترافیک درست شده بود . حالا فکر کن هم زمان دلت میخواست یه دونه نی آب میوه هم دستتباشه. اما از اونجایی که طبیعتاً هشت پا نیستی با دهنت گفته بودیش . خلاصه که شکلت خیلی بامزه شده بود . توی بازار پر هست از یخ در بهشت و دستگاه های یخ دربهشتی با رنگای مختلف . اما همه اونایی که سر راهمون بود همه اش یخ خالی بود . دست یه بچه دیدی ، اما من چون یخ بود نخریدم برات گفتم شاید بعدیش یکم آب هم قاطیش باشه اما شما چنان کولی بازی ای در آوردی که هر کی نم...
14 مرداد 1392

این روزای ما و یه اتفاق خیلی خیلی بزرگ

عزیزه دلم این اولین پستی هست که از خونه خودمون برات میزارم بعد از چند وقت تونستم سیستم خونه رو فعال کنم و همین امروز صبح اینترنتمون هم وصل شد . و دیگه رسماً از امروز کارمون و توی خونه شروع کردیم . خب اینطوری خیلی راحت تره ، هم برای من هم برای شما چون که خب محیط خونه واقعا راحته . این دو روز چون شرکت و جابجا میکردیم نرسیدم زیاد ببرمت بیرون و بیشترش توی خونه بودی اما قول میدم که در اولین فرصت حتماً جبران کنم عشقه من . امروز بهترین هدیه دنیا رو بهم دادی و کلی دلم و شاد کردی . امروز بالاخره حرف زدی و اسم خودت و گفتی اونم نه یکبار بلکه هزار بار البته میگفتی لولودی اما اینکه بعد از 2 سال و 3 ماه و 14روز تونستی چیزی بگی اونم کلمه ای به این ...
13 مرداد 1392

يك روز خيلي خيلي خوب

عزيز دلم ديروز تعطيل بوديم و صبح تا ساعت 10 لالا كرديم . وقتي بيدار شديم من غذا رو گذاشتم روي گاز . بعد چند روز برات ماكاروني درست كردم و اميدوار بودم كه بتوني بخوري . بعد از اون كلي باهم بازي كرديم و صداي خنده هات همه خونه رو پر كرده بود و منم روي ابرا بودم . ناهيد جون  هم پيشمون بود . باباشي هم توي حسينيه شون داشت نذري ميپخت . ساعت 12 گذاشتمت توي صندلي غذات و بزنم به تخته يه بشقاب پر ماكاروني خوردي . بعد از چند روز بي اشتهايي ديدن غذا خوردنت انرژي خاصي بهم داد . بعد از ناهار هم باز كلي بازي و قلقلك و از اين مدل كارا كه حسابي هر دومون  خسته خسته شديم . ساعت 3 بود كه باز لالا كرديم .و ساعت 6 ناهيد جون بيدارم كرد. شما هم تا اون موقع...
9 مرداد 1392

اولين حموم با ، باباشي

عزيزه دلم تا الان فقط و فقط با مامان رفتي حموم . يكبارم وقتي خيلي نيني بودي با ناهيد جون رفتي البته بنده خدا ترسيده بود و نتونسته بود بشورتت و فقط آب بازي كرده بودي . روز يك شنبه 6 مرداد 92 وقتي عصري از خواب بيدار شديم نميدونم چرا اما اصلا رمق نداشتم ، دلم ميخواست برم حموم اما از اونجايي كه شما جديداً ياد گرفتي با دستاي فندقيت به آدم آب ميپاشي ترجيح دادم كه نريم حموم آخه واقعا حوصله شستن موهام و سشوار و نداشتم . باباشي از خواب بلند شد و ديدم حوله حموم دستشه منم از فرصت سو استفاده كردم و گفتم بابا عيسي ملودي هم ببر حموم . فكر نميكردم قبول كنه اما كلي استقبال كرد و خوشحال شد . ناهيد جون ميگه بابا حالا يه روز نره حموم . اما دست خودم نيست ا...
9 مرداد 1392

تلاش براي گرفتن از مامي

دخمل خوبم چهارشنبه از سر كار كه برميگشتم رفتم برات قصري خريدم كه كم كم شروع كنيم پروسه مامي گرفتن رو . هر چند كه زياد علاقه نشون نميدي اما خب تقريبا ديروز بيشتر اوقات مامي نداشتي و تايم ميگرفتم كه ببينم ميانگين هر چند دقيقه دستشويي ميكني و شما حسابي رو سفيدم كردي تقريبا هر 2 ساعت و نيم يه بار . در حالي كه اين روزا چون غذا ميل نداري و بيشتر مايعات ميخوري برام خيلي جالب بود . اميدوارم كه بتونم اين كارو انجام بدم البته استرس دارم خيلي، كه اذيت نشي . خدا رو شكر شرايطمون هم داره جوري ميشه كه بتونم راحت تر از مامي بگيرمت . چون محل كارمون داره جا به جا ميشه و من و شما ديگه مجبور نيستم بريم بيرون از خونه سر كار . و محل كار داره مياد توي خونمون و اين...
5 مرداد 1392

پنج شنبه 3 مرداد

ممنون از همه دوستاي خوبم كه جوياي حال ملودي بودين روي ماه همتون و ميبوسم و ممنون كه با پيام هاتون قوت قلبم بودين و هستين . خدا رو شكر ملودي حالش خيلي بهتره فقط كمي بي اشتهاست كه اونم مربوط به همين حال چند روزشه اما خدا رو شكر ديگه بالا نياورده و تب هم نداره ولي كمي نق نق ميكنه . در عوض پنج شنبه حال من بد بود . استرس و فكراي اين چند روزه از بس روم فشار آورده بود كه بي حال و بي جون توي تخت افتاده بودم از صبح و كارم عصري كشيد به دكتر و خودم هم رفتم زير سرم و آمپول . تو رو خدا مواظب خودتون و نيني هاتون باشين خيلي همه گير شده . اما خودم هم الان يكمي بهترم و اومدم سر كار . و الانم چند تا عكس از ملودي جون براتون ميزارم تا شما هم خيالتون راحت بشه و ...
5 مرداد 1392

اين روزاي ملودي

اول از همه ممنون از همتون كه اين همه با پيام هاتون شرمندم كردين و شرمنده كه نتونستم اكثرشون جواب بدم و بدوم جواب فقط تاييد كردم . سرتون درد نيارم ميرم سر اصل مطلب  ظهر يكشنبه ملودي و بردم دكتر و گفت اگه تا عصر بهتر نشه بايد بستري بشه و سرم بزنه و گفت فعلا يه آمپول براش ميزنم و اين اولين آمپول زندگيت بود  .اون روز تا عصر ملودي حدود 40 بار بالا آورد . كه واقعا وحشتناك بود بچم بي جون و بيحال افتاده بود توي بغلم و نميتونست حتي سرش و بلند كنه . باز بردمش دكتر  البته با ترس و لرز چون حتي تصور اينكه بخواد بستري بشه برام با مردن يكي بود . اما چاره اي نبود مجبور شديم به توصيه دكتر سريع برسونيمش بيمارستان .  خدا رو شكر ميكنم كه ...
2 مرداد 1392

دخملي بالا مياره

امروز صبح ساعت 7 بيدار شدي و چندين بار تا الان كه ساعت 11 هست بالا آوردي و همه اش خلط هستش و كلي ناراحت و بي تابي و بزور 20 دقيقه خوابوندمت اما الان توي بغلم نشستي و سرت و گذاشتي توي بغل من . اينم وقتي كه لالا بودي . مامان فداي حال نداريت بشه اگه ادامه پيدا كنه بايد بريم دكتر انشا الله كه چيزيت نباشه . راستي امروزم وقت بهداشت داشتي و گفت كه وزنت شده 13 كيلو و 900 گرم . يه مدتي بود داشتي وزن كم ميكردي كه خدا رو شكر از ماه گذشته 900 گرم اضافه كردي و مسئول بهداشت خيلي راضي بود . الانم مجبورم يه طوري سرت و گرم كنم كه نق نق نكني تا بريم خونه و اين طور ميشه كه ..... كلي خوشت اومد و فعلا سرگرمي ...
30 تير 1392

جمعه 28 تير خونه دايي باباشي

جمعه بعد از ظهر اومديم بيرون و قرار بود بعدش بريم خونه دايي بابا . قبلش يكم خريد داشتيم كه براي خونه انجام بديم . من و شما توي ماشين بوديم و بابا رفته بود خريد و اينجا شما داري در ملع عام روزه خواري ميكني  بعد از اونجا رفتيم خونه دايي . و كلي براي خودت بازي كردي و با اسباب بازي هاي روژان و آوا كلي بازي كردين و به ما هم خوش گذشت  ...
30 تير 1392