ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 5 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

دو روز تعطيلي خيلي خوب

جاتون خاي ما آخراي هفته غذاي دريايي داريم . براي ناهار يه باقالي پلو با ماهي درست كردم كه خيلي مزه داد و واقعا چسبيد . مخصوصا اينكه باقالي تازه بود دست ناهيد جون درد نكنه كه هميشه به فكرمونه .عزيزه دلم پنج شنبه رو رفتيم عصر خونه بابا اسماعيل اينا . آخ كه اين روزا چقدر مزه ميده خونه پدر شوهر رفتن . خيلي عاليه و دلچسب . از شانس خوب ما همه بچه ها هم انگار ميفهمن و همه دور هم جمع ميشن . واقعا نميفهميم زمان كي ميگذره از بس ميگيم و ميخنديم و خوشيم . جاتون خالي ديديم داره زياد از حد خوش ميگذره پس تعارف مامان مريم و روي هوا زديم و براي شام هم مونديم . واقعا كلي انرژي مثبت گرفتيم و حدوداي يازده برگشتيم خونه . عالي بود . از اول هفته قرار گذاشته بوديم...
15 تير 1392

تولد باباشي 10 تير 92

ديشب بالاخره تولد بابا انجام شد البته بايد قبلش معذرت خواهي كنم چون اين دخملي اصلا نزاشت كه با پدر گرامي ازشون عكس بگيرم و يكسره در حال ورجه ورجه بود و خلاصه عكسا ناقصه كه سعي ميكنم با نوشتن مطالب جبرانش كنم .  مهمونايي كه دعوت كرده بوديم  مامان مريم + با اسماعيل و عمو امين ( سه تاشون اومدن ) عمو اميد + زن عمو سهيلا +سروش و سياوش ( كه نيومدن ) عمه انيس + شوهرشون و فاطمه ( كه نيومدن ) عمه ذروشن + شوهرشون ( كه اومدن )  خلاصه كه كل مهمونامون شدن 5 نفر اما اشكال نداره بازم خيلي خوب بود و به ما كه خوش گذشت اميدوارم به اونا هم خوش گذشته باشه .  حدوداي ساعت 9 بود كه اومدن بعد از خوردن يه شربت تمشك خنك و حدود...
11 تير 1392

تولد 33 سالگي بهترين باباي دنيا

سوسوي ستارگان آسمان در التهاب آمدن توست آمدي و آسمان و زمين را برايم بهشت كردي تنها ستاره آسمان دلم تولدت مبارك عزيزم امروز تولد بابا هست و وارد 33 سالگي شد در حالي كه شما 2 سال و 2 ماه و 12 روزه اي   همسرم تو آن شبنم عشقي كه با آمدنت به روزگار تارم رنگ مهر و وفا بخشيدي   امشب تصميم گرفتم كه به بهونه تولد همسري خانواده اش و دور هم جمع كنم و براي شام دعوتشون كنم . با بچه كوچيك كه ميدونين خيلي سخته و از ديشب حسابي در حال تدارك ديدن بودم و الانم سر كارم و هنوز كلي كار مونده كه بايد انجام بدم . اما همه خستگي هام با يه لبخند عيسي و ملودي بيرون مياد امشب . حتما منتظر عكساي امشب باشين . ملو...
10 تير 1392

دندون 17 و 18

بله بله درست متوجه شدين دليل بي قراري هاي دخملي دو تا مرواريد ناز بود  دندون 17 و 18 دوتا دندوناي كرسي پايين حالا 6 تا دندون كرسي داري و 12 تا دندون ديگه  ...
8 تير 1392

اين روزهاي ما

واقعا از همتون ممنونم چه اونايي كه تلفني و اس ام اسي حالمون و پرسيدن و چه اونايي كه از طريق پيام گذاشتن توي وبلاگ جوياي حالمون شدن . عزيزاي من آخه چيز خاصي اتفاق نيوفتاده بود كه بخوام بنويسم . اما نگران نباشين اين هفته پستاي خوبي براتون ميزارم قول ميدم كه خوشتون بياد .  اين روزاي ما همه اش دخملي غر غر ميكرد و ناراحت بود و از هميشه وابسته تر جوري كه واقعا كلافه ميشدم اما خب چاره اي نبود و اين روزها هم بايد ميگذشت . يكي دو روز هم تنها بوديم و بابا عيسي رفته بود عسلويه اجراي موسيقي . در كل خيلي هفته بدي بود . اما خدا رو شكر كه پنج شنبه و جمعه حالت خوش بود . پنج شنبه رفتيم خونه بابا اسماعيل و كلي براي خودت با فاطمه بازي كردي و كلي هم برا...
8 تير 1392

نظر سنجي وبلاگي

ممنونم مهسا جون  اگ ر ماهي از سال بودم ....... بهمن ماه چون عشق و توي اون ماه پيدا كردم و براياولين بار ديدم  اگر روزي در هفته بودم ....... دوشنبه چون ملودي دوشنبه روزي دنيا اومد اگر عدد بودم ........ 29 روز تولد ملودي جونم اگر نوشيدني بودم .............. آب چون از هر چيزي گوارا تره اگر ثواب بودم ............ دوست داشتم يه بچه يتيم و سرپرستي كنم اما شرايطش و ندارم اگر درخت بودم ........... بيد مجنون چون وقتي باد توي برگاش ميپيچه آدم حس پرواز بهش دست ميده اگر ميوه بودم ......... هندوانه چون عطش آدم و مينشونه  اگه گل بودم ........ گل لاله  اگه آب و هوا بودم .......... گرم و مرط...
29 خرداد 1392

پايان 26 ماهگي ............ ورود به 27 ماهگي

عزيزم وارد 27 ماهگي شدي  و اينم عكساي آتليه ات كه مال 8 ارديبهشت 1392 هستن  بقيه ادامه مطلب ♥♥ ♥♥ ♥♥ ♥♥ ♥♥ ♥♥ ♥♥ عكس اول و عكس آخر روي شاسي هستن و بقيه عكس . الهي مامان فداي اون شكل ماهت بشه  اسفند دونه دونه چشم نخوره يدونه  ...
29 خرداد 1392

برگشتنمون از تهران

22 خرداد ساعت 6 صبح از تهران حركت كرديم . خدا رو شكر اول راه يه دو ساعتي خوابيدي و كلا بچه خوبي بودي با اينكه از تهران يكسره اومديم تا بوشهر اصلا اذيت نكردي و خيلي  خيلي دختر خوبي بودي فدات بشم الهي . ناهار و سميرم خورديم و يكم استراحت كرديم و نزديكاي ياسوج بود كه به علت پنچري يه بيست دقيقه اي لب جاده مونديم و مجبور بوديم پياده بشيم كه زير آفتاب پوستمون كنده شد اما ما بقي سفر عالي بود . بازم كنار تخته واستاديم و بستني خوشمزه خورديم و ساعت 10 شب بود كه رسيديم خونه و من و شما مستقيم  رفتيم توي حموم و كلي آب بازي كردي و رو حيه ات عوض شد . و بعدش شما خوابيدي و منم مشغول جمع كردن ساك ها شدم و اون شب از خستگي نفهميدم كه كي خوابم برد و خد...
26 خرداد 1392

پایان سفر

ممنون از همه دوستایی که احساس هم دردی کردن و اظهار تاسف کردن  . خدا رو شکر زخماش بهتره و خشک شده و حالش بهتره .انشا الله فردا صبح راهی میشیم به سمت بوشهر . اینبار یک سره طی میکنیم مسیر رو . شب انشا الله بوشهر هستیم . عکسای توی مسییر و حتما بر اتون میزارم . فعلا خداحافظ تا چند روز
21 خرداد 1392