♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

9 مهر 1397 فوت بابا بزرگ اسماعیل

1397/7/14 14:00
298 بازدید
اشتراک گذاری

عزیز دلم اصلا دست و دلم به نوشتن نمیره متاسفانه بابا بزرگ از پیشمون رفت و مارو تنها گذاشت خیلی روزهای سختی و گذروندیم و همچنان هم میگذرونیم اما تقدیر الهی هست و چاره ای جز کنار اومدن با موضوع نمیمونه . صبح من شما رو بردم مدرسه و برگشتم خونه مشغول غذا درست کردن بودم که عمو امین زنگ زد به تلفنم و گفت کجایی گفتم خونه گفت عیسی کجاست گفتم اینجاست و گوشی و دادم بهش . عمو امین گفته بود بیا بیمارستان زود . بابا عیسی گفت من خواب دیدم خونه بابام شلوغه حتم امروز چیزی میشه گفتم نه بابا نترس شاید امین خسته است میخواد تو بری تا بتونه بره خونه . هر چند ته دل خودم خیلی ترسیده بودم . خلاصه بابا رو رسوندم بیمارستان و منتظر موندم گفتم اگه چیزی میخواین تا برم از خونتون بیارم و زنگ زد و گفت که نه تو برو خونه . اومدم خونه یکم بعد زنگ زدم که چه خبر گفت دارن بهش شوک میدن و گریه میکرد و قطع کرد . چند دقیقه بعد زنگ زد گفت خداروشکر برگشته . اما هوشیاری نداره . خیلییی ترسیدم گفتم بنده خدا اگه زبونشم از دست بده دیگه هیچی . یازده و نیم زنگ زدم عیسی که بیام دنبالت یا نمه که گفت بابام فوت کرد بدو دوییدم بیمارستان وقتی رسیدم دیگه در گیر و دار اماده کردنش بودن جهت بردنم به سردخونه اما خب خوب شد که دیدمش رفتم بوسش کردم و از اینکه دیدم بعد از مدت ها انقدر اروم خوابیده دلم اروم شد کمی . روز بعدش هم خاکسپاری بود و دست ناهید جون درد نکنه اومد و شمارو این چند روز نگه داشت تا من بتونم برسم به مراسم ها . چون دوست نداشتم توی این شرایط اونجا باشی و روحیه ات خراب بشه بابا سعید هم اومدن و دیشب رفتن . این هم داستان خاموش شدن شمع زندگی بابا بزرگ بود . ایشا الله خدا مامان مریم و برامون نگه داره . واقعا دلم میسوزه چون سنی نداشتی برای اینکه یکی از بابا بزرگ هات و از دست بدی 

 

 

 

نفسم دیروز مراسم هفتم بابا یزرگ بود . حلوا و همه چیزش و خودم اماده کردم امیدوارم ازم راضی باشه و اگه حقی باشه حلال کنه 

 

 

 

اینم شما که کلی همیشه کمک کردی اما نمیشد عکس گرفت با اون حال و احوال

 

 

تازه نوشت :

عزیزم هفته گذشته اولین شب جمعه بابا بزرگ بود رفتیم همگی سر خاک . شما هم بردم و نشستی و بالای قبرشون فاحته خوندی . الهی من فدات بشم که انقدر خانم و با وقاری 

 

 

پسندها (7)
نظرات (9) مشاهده جعبه ارسال نظر
انصراف
آجی هاناآجی هانا
14 مهر 97 15:44
انشاالله خدا بیامرزتشون . غم آخرتون باشه ... مارو هم شریک بدونین ...
مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀
پاسخ
ممنون عزیزم عزیزاتون روخدا حفظ کنه 
مامان ارشیا و پانیامامان ارشیا و پانیا
15 مهر 97 6:31
تسلیت می گم غم اخرتون باشه. 
مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀
پاسخ
ممنون عزیزم الهی امین 
مامان صدرامامان صدرا
15 مهر 97 15:05
خدا بیامرزدش😔
مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀
پاسخ
ممنون گلم زنده باشید
مامانمامان
15 مهر 97 20:55
سلام.خدارحمتشون کنه و به بازماندگان صبر عنایت کنه
مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀
پاسخ
ممنون گلم خدا رفتگانتون رو بیامرزه
بهناز خانومی
16 مهر 97 16:23
نسیم عزیز تسلیت میگم
مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀
پاسخ
ممنون عزیزم .عزیزاتون زنده باشن
💟مامان و بابای حسین💟💟مامان و بابای حسین💟
16 مهر 97 21:46
تسلیت میگیم 
خدا رحمتشون کنه
غم آخرتون باشه
مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀
پاسخ
ممنون گلم خدا رفتگانتون رو بیامرزه زنده باشید 
بهار
17 مهر 97 16:24
سلام
عزیزدلم من اهل ساری ام ،بچه ندارم ولی همیشه پست های شمارو دنبال میکنم
تسلیت میگم غم آخرتون باشه عزیزم
مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀
پاسخ
سلام مهربون چه قدر خوب که از اون گوشه نقشه هم افرادی مثل شما هستن و دنبالمون میکنن . ممنون خانومی خدا رفتگانتون و بیامرزه و انشا الله عزیزاتون زنده باشن
مامان باران مامان باران
30 مهر 97 14:52
عززیز دلممم از صمیم قلب بهتون تسلیت می گم ، میدونم که گذروندن این روزها اصلاً کار راحتی نیست اما با تقدیر الهی نمیشه مبارزه کرد ، از خدای بزرگ براتون سلامتی و آرامش آرزو میکنم . روحشون شاد و قرین رحمت بیکران الهی دلشکسته
مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀
پاسخ
ممنون عزیز دلم واقعا همینطوره که میگی چقدر خوشحال شدم دوباره دیدم اومدی بوس
مامان پسملامامان پسملا
14 آبان 97 22:39
عزیزم 
خیلی غصه خوردم 
روحشان شاد
خیلی وقت بود نیامده بودم نی نی وبلاگ

دلم براتون تنگ شده بود
فکر کنم پنج سالی هست دنبالتون میکنم
گویا یکی از خانواده خودم از دست دادم
فاتحه فرستادم و ارزوی مغفرت برایشان کردم
مامی نسیم❀◕ ‿ ◕❀
پاسخ
سلام خانومی الهسی چقدر زمان زیادی باعث افتحاره که مهمون خونمون هستین . ممنون لطف دارید عزیزم خدا همه رفتگان شما رو بیامرزه
1