♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

تولد سروش و سیاوش♥28 ابان 94 ♥

               عزیزم دیشب عمو امید و زن عمو سهیلا واسه دوتا پسراشون بیرون یه جشن تولد گرفته بودن . سروش جون 9 سالش تموم شد و سیاوش جون هم 6 سالش . خیلی خوب بود و به شما هم کلی خوش گذشت . اینم کادوی ما واسه سروش و سیاوش جون قبل و بعد از کادو پیچ کردن . چون اتاق خواباشون باهمه گفتم یه چیزی بگیرم که بدرد هر دوتاشون بخوره ...
29 آبان 1394

♥ عکس های اتلیه 4 سالگی ♥

عشقم تم اتلیه تولد امسالت دزد دریایی بود و لباسش و خودم واست دوختم و تم دوم هم فرشته بود که قسمت بالاتنه و تل کار خودم بود و دامن هم اماده خریده بودم . عکسا الان اماده شدن و البته دو تا شاسی هم داری که هنوز تحویل نداده به محض تحویل گرفتن عکس اونا رو هم میزارم واست خوشگلم بعدا نوشت: عکسای روی شاسی هم رسید   ...
28 آبان 1394

جشن هفته کتاب خوانی 26 ابان 94

عشقم به مناسبت هفته کتاب خوانی امروز توی مدرسه مراسم داشتین شامل سرود و نمایش و مسابقه .من هم از طرف شما 5 تا کتاب خریدم و اهدا کردم به مدرستون . دوست داشتم ازت یادگاری بمونه و سهمی داشته باشی به همین خاطر به شما و 4 تا دیگه از دوستات که کتاب هدیه کرده بودین جایزه دادن که حوله دست و صورت بود . اینم عکس پرسنلی مدرسه که برای پروندت اماده کردیم   من یه کتاب دارم پر از گل و ستاره یه خونه ع...
27 آبان 1394

♥♥♥گردش یکروز شیرین ♥♥♥

عشقم روز پنجشنبه یعنی 14 ابان دیدم ظهر خوابت نمیاد و الکی واسه خودت توی تخت فقط دراز کشیدی . نگاه کردم دیدم هوا همخوبه و طی یک لحظه تصمیم گرفتم باهم بریم لب دریا واسه خودمون . تند تند امادت کردم و ساعت 4 و نیم در اومدیم و تا بنزین زدیم  و رفتیم رسیدیم بندرگاه شد ساعت 5 . هوا عالی بود و افتاب هم داشت غروب میکرد . شما هم نشستی و مشغول ماسه بازی شدی و چیپس میخوردی . باباشی هم زنگ زد که منم دارم میام . خلاصه شوخی شوخی شد یه پیک نیک اونروز . ساعت 6 و نیم از اونجا راه افتادیم . طی مسیر چون باباشی با ماشین خودش اومده بود و پیشمون نبود زنگ زد که بیا بریم سفره خونه دوستم . منم اولش گفتم نه و بعد پشیمون شدم و زنگ زدم که بریم . وای چه جای با...
16 آبان 1394

12 ابان - روز دانش اموز

جالبه امروز مصادف شده با 4 سال و شش ماه 13 روزگیت ( 13 ابان و 13 روزگی ) عزیزه دلم توی تقویم روز 13 ابان روز دانش اموز نام گذاری شده . اما برای شما امروز برنامه داشتن توی مدرسه . کلی بهت خوش گذشت جز سر موقع دیدن بستنی که کلی اشک ریختی . چون مریضی برات خوب نیست و کلی نق زدی . یدونه دادم بهت که دیگه اب شده بود اما خب به اون راضی نبودی منم اومدم و هر چی بستنی بود واز وفه مدرسه خریدم و انداختم سطل اشغال تا خیالت راحت بشه .تنها کاری بود که از دستم بر میومد عشقم . واسه سلامت خودت ندادم بهت وگرنه تو هزار تا بستنی هم بخوای من واست میخرم            ...
12 آبان 1394

اینروزای ما ♥♥♥♥

عشقم اینروزا سرگرم مدرسه رفتن بودیم تا دیشب که در عرض کمتر از یک ساعت تب کردی البته مطمئنم به خاطر روز قبلش بود که بعد از برگشتن از مدرسه بردمت حموم و برق رفت و نشد موهات و خشک کنم . هر چند کولر خاموش بود اما خب مثل خودم شما هم سینوزیتت خیلی حساسه . خلاصه ساعت ده و نیم بردمت درمونگاه و دکتر گفت اره سینوساش و ته گلوش عفونت کرده و دارو نوشت البته قبلش خودم داده بودم دارو بهت و دکتر هم گفت اره همین دارو ها رو بده و یه دونه پنیسیلین هم گفتم اگه نیازه بهت بزنه و اونم تایید کرد که زودتر خوب بشی . خلاصه یه پا دکتر شدم . اومدیم خونه و داروهات و دادم بهت و اب پرتقال هم واست گرفتم و دادم خوردی و خداروشکر تا صبح راحت خوابیدی . البته دکتر گفت ممکنه حا...
9 آبان 1394

5 ابان 94 - اولین امتحان

عشقم امروز توی مدرسه ازتون ازمون گرفتن . کلی دیشب استرس داشتم من . البته اون استرس مال دوران ما بود که دانش اموز بودیم هر چند همیشه من درس خون بودم اما تا برگه رو بدن و مطمئن بشم همه رو بلدم قلبم تپش میوفته . خلاصه ازمون و دادن خیلی هم خوب همکاری کردی باهام . اینم یه اولین دیگه عکسش و میزارم توی وبت به یادگار بمونه           افرین عشقم ایشا الله همین طور پیش بری و همیشه موفقیتت و ببینم . چند تا عکس هم از بازی با دوستات میزارم توی زنگ تفریح امروز بعد از امتحان           شب یه س...
6 آبان 1394
1