ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 2 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

مامان نمايش بازي ميكند

جهت اطلاع خوانندگان ميگم كه بنده مدرك ليسانس هنرهاي نمايشي گرايش بازيگري دارم . ديشب ملودي كه از حموم در اومد قرار شد بغل بابا عيسي بشينه و من براش نمايش عروسكي اجرا كنم . خلاصه كلي نمايش دادم براش اونم ميخنديد و باباش ميگفت خيلي با تعجب نگاه ميكنه . اينم از تفريحات دردونه و يكي يك دونه ما . 
11 مهر 1390

روز دختر

عزيزم ببخش كه روزت دير بهت تبريك گفتم واقعاً اين چند روز خيلي سرم شلوغ بود . پنجشنبه تولد حضرت معصومه بود و اين روز رو روز دختر نام گذاري كردن . البته شما 2 تا هديه از طرف من و بابا بهت داده شد. اوليش اين بود مامان يه شلوار ناناز برات خريد و حالا سوپرايز بابا. اون روز بابا توي يه جشني كه به مناسبت تولد حضرت معصومه گرفته بودن اجراي كنسرت داشت و يه آهنگ به افتخار شما خوند . جالب اينجا بود كه لالا بودي اما تا اسمت و آورد بيدار شدي . الهي قربونت برم من . از اين تنپوش هاي عروسكي بزرگ هم 3 تا بود كه خيلي با هيجان نگاهشون ميكردي آخه تا الان عروسك به اين بزرگي نديده بودي. خلاصه كه به همه خوش گذشت . خاله حديث و پارسا هم باهامون اومده بودن...
11 مهر 1390

پيشرفت

عزيزم از ديروز يعني در 166 روزگي ياد  گرفتي كه پاهات و بگيري اما از اونجايي كه هنوز حرفه اي نشدي پاهات كه از دستت جدا ميشه نغ نغ ميكني و كلافه ميشي . كمكت هم كه ميخوام بكنم نميذاري ودستم و ميدي كنار خيلي خوشحالم كه دوست داري روي پاي خودت واستي و استقلال داشته باشي . اين خصوصيت اخلاقيت كپي خودمه .  
15 آذر 1390

وقتي ملودي خودش ميخوابه

ديروز تا حالا مامان يكم حال نداره سرما خورده البته امروز صبح آمپول زد و حالش بهتره . ديشب دخمل نازه من با مامانش همكاري كرد و ساعت 9:30 شب لالا كرد . تا دقيقا ساعت 5:47 دقيقه صبح حتي يكبارم بيدار نشدي . همون موقع بود كه متوجه شدم ملودي بيداره  و داره با خودش تعريف ميكنه چون جديدن جيغ زدن هم ياد گرفته و خيلي به اين كار علاقه داره مشغول جاغ و جيغ بود . شير گذاشتم دهنت نخوردي . تكون دادمت تا بخوابي اما شما با اون چشماي درشتت نگام ميكردي و لبخند ميزدي . ديدم گناه داري لالا نداري گفتم بزارم كارتون ببينه . گذاشتمت پاي تلويزيون و دورت و بالش چيدم كه دمر نشي و دستتت زيرت بمونه و دردت بياد . ساعت 6:30 بود كه احساس كردم عجيبه ملودي صداش نمي...
15 آذر 1390

دورت بگردم مهربون

عزیزم وقتی اون روز وقتی میخواستی بخوابی دستم و گرفتی یاد خودم افتادم هر وقت میخواستم بخوابم باید دست مامانم و میگرفتم تا خوابم ببره . چقدر روزها و عمر آدم زود میگذره . ...
15 آذر 1390

تصميم بزرگ واسه زندگيمون انشا الله

عزيز مامان ديشب با ،بابا در مورد زندگيمون يه تصميم بزرگ گرفيت . تا 1 سالگي شما منتظر 2 تا اتفاق بزرگ هستيم من و بابايي انشا الله اگه اين اتفاق بيفته زندگيمون كاملاً عوض ميشه . يه دنياي تازه . يكيش مال بابا هست يكيش مال من . اون كه مربوط به بابا هست صد در صد شدنيه فقط زمان ميخواد فقط دعا كن مال مامان هم درست بشه . اگه اين اتفاق ها بيفته آيندت خيلي روشن تر اوني ميشه كه الان هست خيلي خانوم خوشگله . برامون و براي زندگي خوبمون دعا كن . دعا كن زندگيمون و دنياي خانواده 3 نفريمون قشنگ تر و شيرين تر از ايني كه هست بشه . خدا حرف شما فرشته هاي معصوم رو گوش ميكنه . 
30 شهريور 1390