ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 2 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

روز جهاني كودك

عزيزم امروز روز جهاني كودك هست . قبل از هر چيز اين روز و بهت تبريك ميگم . به همين مناسبت توي ني ني وبلاگ مسابقه بود كه در مورد كودك خود جمله اي بنويسيد من هم اينو نوشتم برات : زيبا ترين فرشته دنيا اومدي و با اومدنت زندگي من و بابايي رو جور ديگه اي نقاشي كردي با مداد رنگي اي از جنس رنگين كمون كه رنگاش از ناب ترين رنگاست. روزت مبارك آخرين بهانه زيستن . دوستت داريم . اميدوارم برنده بشي خوشگل من .  ...
16 مهر 1390

چند ثانيه نشستن

الهي قوربونت برم من .ديشب داشتيم آماده ميشديم كه با بابا بريم دوري بزنيم بغل بابا بودي گفتم بزارش زمين من هستم برو لباس بپوش اومد بخوابوندت كه نشستي به جاي دراز كشيدن و همه اش خودت و عقب و جلو ميبردي . من و بابا هم جيغ ميزديم و خوشحالي ميكرديم . متاسفانه اينقده ذوق زده شده بوديم كه يادمون رفت ازت عكس بگيريم . الهي من دورت بگردم خوشگلهههههههههههههه
16 مهر 1390

اولين كالسكه سواري

عزيز مامان قبلاً يعني 2 ماه پيش سوار كالسكه شده بودي اما مال آنوشا جون بود . اما ديشب ساعت 7 مامان آماده ات كرد و راه افتاديم پياده از خونمون به سمت خونه عمو رضاي بابا . از خونمون تا اونجا 10 دقيقه راه هست پياده . اما چون مي خواستم مراقب شما باشم و تازه كالسكه مي روندم و هنوز دست فرمونم خوب نبود آخه تازه گواهينامه كالسكه روني گرفتم 15 دقيقه طول كشيد . هوا هم كه چشمش نكنم خوب شده بهاره بهاره . خلاصه كلي باهم خوش گذرونديم تا رسيديم . پسر عموي بابا ( مرتضي ) دم خونشون تعويض روغني داره داشت كار ميكرد و حواسش نبود گفتم آقاي روغن كالسكه هم عوض ميكنين ؟ تا ديدمون مرده بود از خنده . خلاصه رفتيم توي خونه و كلي خاله عاطفه و زن عمو و عمو رضا بهت ابراز ...
14 مهر 1390

واي كه چقدر شكمو يي دخمل بلا

جرات نميكنم جلوت چيزي بخورم . پاي غذا كه ميشينيم از بس نگاه بشقاب ميكني و با هر قاشق از بشقاب تا توي دهن من نگاه ميكني كه عذاب وجدان ميگيرم و كوفتم ميشه . ميگم الهي بميرم دلش ميخواد بچه ام . صبحي نشستم يه كيك باز كردم بخورم . صداي پلاستيكش و كه شنيدي فهميدي خوردنيه شروع كردي دست و پا كوبيدن كه احياناً شما رو يادم نره . با اجازه شما تا نصفش و نخوردي رضايت ندادي . حالا من بيچاره تا ميومدم يه تيكه هم خودم بخورم همچين نگام ميكردي كه نگو انگار داشتم سهم تو رو ميخوردم . به خدا دوبار شكست گلوم ميدونم ديگه راضي نبودي ميخواستي همه رو تنهايي بخوري . مردم ميگن خدايا چيكار كنم بچه ام چيزي بخوره ما از ترس شما بايد بريم قايمكي يه چي بخوريم . حالا ...
15 آذر 1390

كالسكه مبارك فسقلي

جيگرم تا ديشب نتونسته بودم كالسكه اي رو كه باب دلم باشه پيدا كنم يه چيز سبك و خوب ميخواستم كه ديشب بالاخره پيدا كردم وزن كالسكه همه اش يك كيلو نيم هست . با يه انگشت ميشه بلندش كرد . شما هم كه خوشحال. اينشا الله ماشين بخري مامان جونم .      
15 آذر 1390