ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 5 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

عيد ديدني خونه بابا اسماعيل

عزيزم 4 فروردين رفتيم خونه مامان و باباي باباشي . با تاخير رفتيم چون بابا عسلويه چند روز اجرا داشت و نبود . ناهيد جون و بابا سعيد هم باهامون اومدن . شما هم كه كم فضولي نكردي و همه چي و امتحان نكردي . از بس كه مهربونن همه اش ميگفتن بابا ولش كن بزار راحت باشه اما من خودم دلم طاقت نمياره و مثل هميشه دنبالت بودم .  بابا عيسي - بابا اسماعيل - مامي  و ملودي  مامان مريم- بابا اسماعيل - مامي و ملودي - بابا عيسي ناهيد جون و ملودي - بابا سعيد - بابا اسماعيل - مامان مريم  انشا الله هزار سال سايه هر 4 تاشون روي سرمون باشه  ...
17 فروردين 1392

اين روزهاي ما

عزيزم اين روزا همه اش به گشت و گذار ميگذره . شهرم كه حسابي پره از مسافراي نوروزي . بوشهر واقعا عيداي قشنگي داره . و اينقده همه جا شلوغه كه حد نداره . هوا هم كه بهار بهار .  بقيه ادامه مطلب .................... فدات بشم كه عاشق نيني هايي و مهربون روي پاي ناهيد جونم لالا كردم . آخه از بس بدو بدو كردم خسته شدم يك صبح بهاري توي پارك بانوان حسابي چمن ها رو كوتاه كردم . نميدونم اين باغبونا پس چيكار ميكنن باباشي دوست داشت اگه پسر باشي اسمت و بزاره همايون . مهم اين بود كه اسمت به موسيقي ربط داشته باشه . همايون هم كه اسم يك دستگاه موسيقيه . ما هم رفتيم برات يه لباس نيمه پسلونه خريديم تا باباهي كلي خو...
6 فروردين 1392

چهار شنبه سوري

امسال  چهار شنبه سوري يعني 29 اسفند كه همزمان بود با ماهگرد خودت . البته اول شب جايي نرفتيم گفتيم خطر ناكه و بردمت سر تراسي ناهيد جون اينا و چند تا فشفشه برات روشن كردم كه خيلي خوشحال شدي.  شب من و شما و ناهيد جون رفتيم كنار دريا دور بخوريم كه تا ماشين ما رد شد راه و پليسا بستن و شانس آورديم كه گير نيوفتاديم وگرنه معلوم نبود تا كي بايد اونجا بمونيم و خب قطعا خطر ناك بود . من آخرين باري كه چهارشنبه سوري رفته بودم سال 83 بود كه تازه با، باباشي آشنا شده بوديم . خودم دلم ميخواست برم اما خب شما واجب تري و سلامتت از هر چيزي برام واجب تره . وقتي بزرگ شدي باهم ميريم عشقم.  ...
1 فروردين 1392

هفت سين امسالمون

امسال يه هفت سين كوچولو هم گذاشتيم مغازه بابا عيسي  البته ماهي هم خريديم كه عكسش و نگرفتم و كف سيني رو هم پر گل برگ هاي گل كاغذي كردم . . .  اينم هفت سين خودمون اين تيپ عشقم سر سال تحويل 30 اسفند 91 ساعت 2:31 دقيقه بعد از ظهر سيب شور رويتان ، سرخ و سپيد قشنگ سبز شود جانتان ، سبز و بلند و كمند سير شود كامتان ، از كرد كردگار سكه شود كارتان ، روزيتان برقرار ماهي عمرت بود پر حركت پر تلاش غم بشود سنجدي رخت ببندد يواش پر زحلاوت شود چون سمنو زندگي غرق سعادت شود ، شيوه اين بندگي سال نوي همتون مبارك ...
1 فروردين 1392

اومدن بهار مبارك

سلام به همتون . درسته كه بهار شده اما توي خيلي از شهرا هنوز زمستونه و سرما و برف . اما بوشهر واقعااااااا بهاره . اون شب يعني دو شنبه 28 اسفند رفتيم كه لاله و سبزه بخريم . حيفم اومد از گلايي كه هم كه بود براتون عكس نزارم . همه جا عطر گلا مشام آدم و نوازش ميكنه . هوا هم كه نگووووووووو عاليه.  اينم گل من كنار اون همه گل ...
1 فروردين 1392

شنبه 26 اسفند تولد مامان نسيم

امسال دومين ساليه كه تولد مامان بودي . البته سال 89 هم توي شكم مامان بودي كه ميشه سه سال . اما امسال يه جورايي خاص بود چون 26 اسفند تولدم بود و 26 سالم تموم شد . دو تا 26 . دايي حامد و ناهيد جون و باباسعيد و مامان پوري و باباشي هم شرمنده كردن و حسابي سنگ تموم گذاشتن . ما عصري رفتيم بيرون و وقتي برگشتيم فكر كرديم كسي خونه نيست چون چراغا خاموش بود . اما وقتي اومديم ديديم كه سوپرايز كردن منو . كيك و كادو و فشفشه و شمع . دست همشون درد نكنه . از دوستاي خوبم هم كه از ديشبش بهم تبريك گفتن تشكر ميكنم . خوشحالم كه دوستم دارن و به فكرم بودن اين بزرگترين هديه است كه ميشه به هر كسي داد دايي حام هم به جبران كيكي كه من براش گرفته بودم برام كيك ...
27 اسفند 1391

پنج شنبه 24 اسفند

اون شب عروسي پسر خاله بابا  بود با دختر خاله بابا . ما هم رفتيم البته 2 ساعت بيشتر نمونديم اما به شما كه خيلي خوش گذشت . الهي فدات بشه مامان همه اش وسط ميدون رقص بودي و خودت و دستات و بالا و پايين ميكردي و مثلا ميرقصيدي . و سعي ميكردي جاهايي بري كه من نباشم و تند تند ازم فرار ميكردي . اي شيطون آدم از مامانش فرار ميكنه ؟  قبلا رفتن اين لباست بود اما از اونجايي كه خيلي راحت طلب تشريف دارين مجبور شدم چيز ديگه تنت كنم  الهي فداي اون قد و بالات و تيپت بشه مامي و اين اولين عروسي اي بود كه توش شركت كردي . قبلش خيلي نگران بودم اما خداروشكر نيني خوبي بودي . ( همه ميگن نگو نيني ديگه بزرگ شده ، اما من دوست د...
26 اسفند 1391

♥♥♥♥

از خودم ناراحتم چون وقتي بچه بودم بعضي وقتا كه مامانم مثلا باهام دعوا ميكرد يا قهر ميكرد ، پيش خودم فكر ميكردم كه مامان اصلا منو دوست نداره . اين فكر اون زمان برام واقعيت داشت . اما الان كه خودم يه مادر شدم ميفهمم كه خيلي اشتباه ميكردم . چون ميبينم كه حاضرم هر بلايي سرم بياد اما بلايي سر تو نياد دختر خوبم . بند بند وجودم به وجود و نفسات دلگرمه . تصور اينكه قبلا ها نبودي و يا اينكه زبونم لال اگه نباشي چطوري زندگي ميكردم نميتونم بكنم . خيلي دنبال جمله هاي زيبا گشتم اما چيزي پيدا نكردم . اما دوست دارم بدوني اگه كار بدي ميكني و سرت داد ميزنم و يا باهات قهر ميكنم فقط و فقط جهت اينه كه همه جوره يه خانم بار بياي و همه از بودن با تو لذت ببرن . تو تم...
26 اسفند 1391

تولد دايي حامد 22 اسفند 91

عزيزم تولد دايي حامد 21 اسفند هست . اما اون روز ناهيد جون نيومده بود منم تصميم گرفتم فرداي روز تولدش كه ناهيد جونم باشه سوپرايزش كنم . ديروز عصري رفتم و يه كيك براي تولدش خريدم . 31 سالش تموم شد . انشا الله هزار ساله بشي داداش جونم .  جاتون خالي خيلي خوشمزههههههههههه بود بسي لذت برديم دخملي در حال فضولي فداي اون عشوه هات و زير چشمي نگاه كردنات بشه مامي كفشاش و داشت تست ميكرد ببينه اندازه است يا نه  ديروز هم كلي با ناهيد جون بهت خوش گذشته بود و بازي كرده بودي . اينم لباس هم عكسش و نزاشته بودم جز خريداي عيدت هست . خودم عاشقش شدم . خيلي ناززززززززز ميشي باهاش عشقه من    ...
23 اسفند 1391