ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 5 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

اين روزاي ما

اين روزا بيشتر و بيشتر به چشمم مياد كه چقده بزرگ و خانم شدي . يه كارايي و رفتاري ميكني كه دلم ميخواد درسته قورتت بدم . خيلي خانم شدي و البته يكم هم فلفلي . پنج شنبه صبح يعني 12 بهمن رفتيم صبح باهم پاساژ مي خواستم خريد كنم اما مگه شما گذاشتي . جاتون خالي بارون هم ميومد و كلي هوا عالي بود . تا پات و گذاشتي زمين شروع كردي به راه رفتن و از اينكه صدات توي پاساژ مي پيچيد لذت ميبردي . كل فضا رو گذاشته بودي سرت . همه نگاهت ميكردن و بهم نشونت ميدادن . هر كي هم از راه رسيد دو تا ماچ و يه ماشا الله . همه ازت لذت ميبردن اما من از اينكه اين همه چشم رومون بود موذب بودم . همين شد كه خريد نكرده برگشتيم خونه . شبش هم رفتيم خونه بابا و مامان همسري . اونجا هم ...
14 بهمن 1391

چند تا روز و خبر خوب

عزيزم فردا يعني 10 بهمن عقده خاله مينا ( دختر دايي مامي نسيم ) هست . بهترين ها رو برات ميخوام دختر دايي عزيزم  12 بهمن هم عروسي خاله مهسا ( دختر عموي مامي نسيم ) هست . عزيزم انشا الله كه خوشبخت بشي .  جالبش اينه اسم هر دو تا داماد علي هست  و اما 12 بهمن  . . .  . ♥ اولين روز آشنايي مامان و بابا ♥ 8 سال گذشت  همسر عزيزم ممنون براي بودنت   ...
9 بهمن 1391

باورم نميشه اين روز هارو

زماني كه حامله بودم ، وقتي بيرون يه نيني مثلا 2 يا 3 ماهه ميديم به خودم ميگفتم يعني ميشه ملودي هم دنيا بياد و اينقده بشه ؟ بعد كه دنيا اومدي نيني هايي كه ميديدم غلط ميخورن يا چهار دست و پا ميرن ، ميگفتم يعني كي ميشه ملودي هم از اين كارا كنه و همين طور اين آرزوهاي ادامه داشت و يكي بعد از ديگري تحقق پيدا كرد . هنوز هم داري روز به روز بزرگ تر ميشي و من هم عاشق تر از ديروز . اين روزا خيلي خوشحالم . خيلي لذت بخشه كه تقريبا يك ماهه از كالسكه استفاده نكردم . توي سفرمون به شيراز بود كه ديگه گفتم بسه . بهش اعتماد كن بزار اونم راه بره واسه خودش . ممكنه يكم خسته بشم چون قدم هات كوچيك و تنده اما با هر قدمي كه بر ميداري قلبم تند تر ميزنه و روي ابرا ...
7 بهمن 1391

خب آخه من شلوار ندارم

اين ماماني واسم هيچي نميخره  دوستان عزيز خودتون شاهدين من كلي لباس واسه اين فينگيلي ميخرم الانم اگه ميبينين اين مدليه بنده بي تقصيرم لطف كرده اول صبح آب ريخته روي خودش . شلوارش رفته دد تا خشك بشه . مجبور شدم ژاكتش و ببندم كمرش . از بس كه فضولههههههه .اما خوشگلم شده ها .  ...
4 بهمن 1391

دندون 15

يه مرواريد ديگه هورا       خبر خوب بعدي اينكه كه لباس تولدت هم ديشب تموم كردم و تنت كردم فوق العاده شده اما فعلا عكسش و نميتونم بزارم چون مزه اش ميره  ...
3 بهمن 1391

تقويم سال 1392

عزيزه دلم مامان كوثر جون زحمت كشيدن و برات تقويم طراحي كردن . اينا رو به عنوان گيفت تولد ميخوام به مهمونا بدم  اينم آدرس وبلاگ مامان كوثري براي كساني كه مي خوان تقويم سفارش بدن   temparti.blogfa.com ...
2 بهمن 1391

آشپز باشي زنده باشي

اين روزا علاقه زيادي به ظروف آشپزخونه از فبيل ملاقه و قاشق چوبي و لگن و قابلمه پيدا كردي . دخملي ديگه بايد هم علاقه مند باشي . اما در حين كار دوست داري خودت هم نگاه كني . اينم شاهده ماجرا نون پختي ههههههههه دخترت حواست به غذات باشه سوخت غذا درست كردن و ولش كن خودم و ببين چه خوشگلما  ...
1 بهمن 1391

جمعه 29 دي

سلام عشقه مامان ديروز شما وارد 22 ماهگي شدي . ديگه چيزي نمونده تا تولد دوسالگيت . واي كه چه شبي بشه اون شب با وجود گلي مثل تو. ديشب با خاله نرگس رفتيم خونه خاله حديثه . خيلي عالي بود . بهترين قسمتشم نيني بازي بود. خاله حديثه گفته بودم كه يه نيني 5 ماهه داره به اسم طاها و پارسا هم كه ماشا الله مرديه 8 سالشه . شما هم تا تونستي آتيش سوزوندي . خيلي عالي بود. طاها هم كلي خوش اخلاق بود و از بازي هايي كه من باهاش ميكردم لذت برد . بازي هارو به خاله حديث هم ياد دادم اما فكر نكنم حوصله اش بشه .   حالا اينم عكساي ديروز  الهي خاله قوربونت بره اينم طاها جيگره من تازه از خواب بلند شده بود تنبل خان    ادامه ...
30 دی 1391

پايان 21 ماه و ورود به 22 ماهگي

عزيزه مامان البته 29 دي پايانه 21 ماهته اما چون ميوفته جمعه و دسترسي به نت ندارم گفتم زودتر بهت تبريك بگم . خيلي اين روزا خانوم شدي و دستت و ميدي به مامان و يه مسير ماشين تا محل كارو پياده با پاهاي كوچولوت طي ميكني . من آروم راه ميرم كه خسته نشي اما شما ماشا الله از من جلو ميزني . عاشقتم . خدايا ممنون بابت اين فرشته ناز و خوب  ...
27 دی 1391