ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 5 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

اين روزهاي ما

* اين روزا خدارو شكر كم كم كار جمع كردن اثاث ها تموم شده و مونده يه سري خورده كاري كه تا دقيقه نود بايد بمونه . انشا الله فردا 25 فروردين كليد و كه تحويل بگيرم ميرم يكم تميز كاري . هر چند كسي توش نرفته اما خب بازم نياز داره . و نهايتا يكي دوروز بعد منتقل ميشيم . ملودي هم واقعا ازش ممنونم چون اصلا توي اين جمع و جور كردنا اذيتم نكرد و مثل هميشه خانوم بود . فدات بشه مامي الهي . * زلزله هم خدارو شكر مثل اينكه داره كم كم ميره و پشت سرش و نگاه نميكنه .  * اين چند روزه نيست خونمون نيمه جمعه خب آدم دوست نداره زياد خونه بمونه . من توي بوشهر فقط مامان و بابا و داداشم و داشتم كه الان مامان و بابام هم ديگه نيستن و داداشم هم خيلي نميبينم . كلا...
24 فروردين 1392

ملودي در روز اول جمع كردن اثاث

واي چند روز بود عجيب استرس داشتم و ذهنم از بس آشفته و در گير بود كه نگو . داشتم افسردگي ميگرفتم اما ديدم كه چاره اي نيست و بايد انجام بشه پس بهتره به خودم مسلط باشم و مثل هميشه با ذهن باز و برنامه ريزي برم جلو . روز قلبش رفتيم كارتن خالي و روزنامه باطله و چسب كارتن و مشتي از اين قبيل خرت و پرت كه نياز هست براي اثاث كشي خريديم . و يه سر هم رفتيم خونه جديد و چند تا چيز و سانت زديم . ديروز عصر شروع كردم . گفتم از يه گوشه شروع ميكنم و ميام جلو . گفتم اول ميرم اتاق ملودي كه روز اول زياد خودم و خسته نكنم . با اجازتون از ساعت 6 شروع كردم و ديشب تا 2 داشتم جمع ميكردم . البته اتاق ملودي ساعت 10 تموم شد . اما ماشا الله هر چي جمع ميكردم ميديدم باز يه ج...
24 فروردين 1392

20 فروردين باز هم زلزله بوشهر را لرزاند و خبرش دنيا را

اول از همه ممنونم از همه دوستاي خوبم كه نگران شده بودن و جوياي حالمون شدن هزاران بار ممنون . اولين بار مثل اينكه 6 صبح ديروز بوده كه من متوجه نشدم اما ديروز ساعت 4:30 بود كه واقعا وحشتناك بود . من خواب بودم يهو حس كردم يكي داره روي خوش خواب ميپره و صداي لرزش شيشه ها مياد . چشمام و كه باطز كردم ديدم لوستر ها هم داره تكون ميخوره و ملودي با صداي گريه بيدار شد  و شوهرم هراسون نميدونه بياد سمت من يا بره پيش ملودي . حدود 15 تا 20 ثانيه بود . حدود يه رب بعد هم يكي ديگه و خفيف تر از قبلي اما باز همه جا رو لرزوند . توي شهرستان هاي اطراف كشته  و زخمي هم داديم . خدا بهمون رحم كنه . ديشب هم ساعت 2 بود كه باز شدتش زياد بود . اما خدارو شكر ما خو...
21 فروردين 1392

اسباب كشي به خونه جديد

بعد از كلي نگراني بالاخره خونه خيلي خيلي خوبي كه دلم ميخواست و پيدا كردم و از امروز عصر بايد اساس جمع كردن و شروع كنم چون  تا آخر ماه بايد اينجا رو خالي كنيم و بريم خونه جديد . اميدوارم كه با وجود تو زياد اذيت نشم . اما اينم ميگذره . تو نيني خوبي هستي و قراره به مامامان كمك كني . 
19 فروردين 1392

عيدي هاي ملودي 1392

مامان پوري ( مامان بزرگ مامي نسيم ) 60000 تومان دايي حامد 20000 تومان بابا سعيد و ناهيد جون يك كفش پوما + يك صندلي چوبي + 10000 تومان مامي نسيم يك دست لباس + 10000 تومان باباشي 50000 تومان بابا اسماعيل 30000 تومان مامان مريم 30000 تومان عمو اميد و زن عمو سهيلا يك كيف كيتي + 5000 تومان  ♥ دست همگي درد نكنه ♥ ...
17 فروردين 1392

سيزده به در

عكس اولين سيزده بدر ملودي 13/1/91 اصلا قرار نبود اون روز جايي بريم . باباشي ناهيد جون و برد برسونه خونه و ملودي رو هم برد كه دور بده و بيان خونه . اما يهو زنگ زد پاشو بريم بيرون . همين طوري شد  كه ساعت 11 رفتيم از بيرون برنج و قورمه سبزي گرفتيم و رفتيم پارك جنگلي چاهكوتاه . هوا گرم بود و همه جا خشك . اما بد نگذشت . كلا 2 ساعت شد رفت و برگشتمون . مهم اين بود كه سيزدمون به در شد . دست باباشي درد نكنه  از گرما لپات گل انداخته بود  ...
17 فروردين 1392

15 فروردين تولد بابا سعيد

البته بابا سعيد خودش نبود چون اساس خونه اينجاشون و ديگه بردن همدان . ولي ما كيك درست كرديم و بهش تبريكامون و گفتيم . عصرش هم طبق هر روز رفتيم لب ساحل و بازار آقا اين لباسا چند ؟  اينم كيك كاكائويي مامي پز  ...
17 فروردين 1392

يه سيب و بندازي بالا هزار تا چرخ ميخوره

رفتنمون به شيراز براي زندگي به دلايل زيادي افتاد به عقب . اولين و مهم ترين دليلش هم اينه كه باباشي هم باهامون بياد اونجا و كاراش و رديف كنه . اينطوري مطمئناً بهتره . و شما دوباره كارمند شدي همچنان همين الانم بغل من داري وووول ميخوري 
17 فروردين 1392

آب تني

10 فروردين رفتيم ساحل بندرگاه . هوا فوق العاده گرم شده . گفتم بزارم براي اولين بار دلي  به آب بزني . البته اولش تند تند دوييدي توي آب و با صورت افتادي . آب دريا هم كه از بس شوره سينه آدم و ميسوزونه . يه قلوپ آب نوش جان كردي و تا شب سرفه ميكردي . اما ديگه ياد  گرفتي يهويي خودت و پرت نكني توي آب  دخملم فكر كرده خارج از كشوره و لب ساحل همه خوجلي هاشو ريخته بيرون . منم ماميش و باز كردم تا حسابي هوا بخوره و كيف كنه . عاشقتم نانازه مامان ...
17 فروردين 1392

5 فروردين تولد ناهيد جون

5 فروردين تولد ناهيد جون بود اولش رفتيم بيرون باهم و شب هم خونه ما بودن . فقط كادو و شيريني بود و جشني در كار نبود اما همين كه در كنار هم بوديم خودش خيلي ارزش داشت. شيريني كه باباشي زحمتش و كشيد توي  پاركينگ ناهيد جون اينا . مامان بيا بريم عكس گرفتن بسههههههههه دوربين و بده به من ديگه اصلا من ميرم  نميايييييييييييي ؟ اومدم عشقم دعوا نكن مامي رو به به چه اسمارتيزاي خوجلي . كدومش و اول بخورم ؟ بابا پس اين بستني ما چي شد ؟ قوربون اون نشستنت روي صندلي برم من فينگيلي ♥   ...
17 فروردين 1392