ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 4 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

ملودی قوی میشود 2

خب توی پست قبل مشاهده کردین که ملودی جون یه دونه از میله های تختش و شکونده بود . اما دید که زور و بازوش خیلی زیاد تر شده برای همین هی به کارش ادامه داد و شعر معروف بشکن بشکن بشکن من نمیشکنم بشکن و اجرا کرد . و در آخر این شد که ما تصمیماتی گرفتیم. از اونجایی که بد خوابه و توی خواب دور میخوره ، همه اش نگران بودم که از تخت بیوفته پایین و برای همین تا حدودی میله تخت و آوردم پایین که یکمش بمونه و جلوی افتادنش و بگیره و از این به بعد تخت ملودی جون این شکلی شد ...
12 شهريور 1392

ملودی قوی میشود

به نظرتون این چیه ؟ منظورم این میله هستش ها ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ بیاین ادمه مطلب تا ببینین بله آفرین میله تخت بیچاره هستش و کار کسی نیست جز همین خانوم خانوما ( ملودی در حال شیر خوردن قبل از خواب ) ...
4 شهريور 1392

چند روزی که گذشت

عزیزه دلم این چند روز بابا نبود پیشمون و من و شما تنها بودیم . قبل از اینکه بابا بره مسافرت خاله حدیث ( دوست مامان ) دعوتمون کرد برای تولد بچه هاش پارسا و طاها شیراز . اولش تصمیم نداشتم که بریم . از اونجایی که مامانت خیلی تنبله به مسافرت رفتن و وسایل جمع کردن . چهارشنبه ساعت 3 صبح تصمیم گرفتم که برم . با خودم گفتم چهارشنبه ظهر راه بیوفتم و عصری برسم و تا جمعه ظهر بمونم و برگردیم . اما صبح که از خواب پا شدم پشیمون شدم و نظرم عوض شد و نرفتیم . پنج شنبه صبح زنگ زدم به خاله حدیث که هم معذرت خواهی کنم هم ببینم که چکارا میکنه . کلی بهم گفتی پاشو بیا و تنبلی نکن و خلاصه قرار شد راه بیوفتیم . ساعت 11 تصمیم گرفتیم که بریم . ساک و وسایل و جمع کردم ماش...
4 شهريور 1392

باباشی سفر بخیر

عزیز دلم باباشی تازه دو روز بود که اومده بود اما الان دوباره رفتش . الان توی راه شیرازه و فردا صبح هم 6 روز میره عمان با گروهشون اجرای موسیقی دارن . دل من که از همین الان واسه اش تنگ شده و جاش خیلی معلومه . شما هم که لالا کردی . خوبه که تو پیشمی و مونس منی . امیدوارم زود زود باباشی بیاد اما خب باید دیگه به نبودش عادت کنیم چون احتمالا واسه کار میره دبی یکی دو ماه دیگه و اکثر اوقات نیست پیشمون. همه این سختیا و جدایی ها واسه آینده تو هست امیدوارم بعدا متوجه بشی که مامان و بابا ، با چه سختی هایی بزرگت کردن تا به اینجا برسی . البته وظیفمونه و همه اش فدای یه خنده تو .   کاش نامت باران بود ..... آنوقت تمام مردم شهر هم برای آمدنت دعا میک...
27 مرداد 1392

خانه بازی

خیلی وقته که دلم میخواد یه جایی ببرمت تا بتونی با هم سن و سالات بازی کنی . پارک نمیبرمت به دو دلیل یکی اینکه زمین زیر تاب و سرسره هاشون سیمان یا قلوه سنگه و اگه بچه زبونم لال بیوفته صد در صد آسیب میبینه و دوم اینکه از بس رطوبت هست هوا سطح همه اسباب بازی ها خیس خیسه . یه جورایی خیلی دلم برات میسوخت اما خب جای مناسبی هم پیدا نمیکردم که بتونم بزارمت و دلم مطمئن نمیشد . اما امروز دل و زدم به دریا . خونه بازی نیمانی ، اسمش و از مامان فاطمه جون یکی از دوستای همشهریمون که وبلاگ داره شنیده بودم . زنگ زدم و اطلاعات گرفتم و قرار شد که عصری بریم . بیشتر از این راضی بودم که حد اقل چند جلسه خودم هم میتونم باهات باشم . خلاصه عصر که از خواب بلند شدی طبق مع...
26 مرداد 1392

جمعه 25 مرداد

عزیزکم امروز هم تنها بودیم بابا نبود . شما هم که دندون درآوردنت خیلی داره اذیتت میکنه از صبح تا قبلی که بخوابی هم صد بار عکس سه نفره مون که روی اپن هست و آوردی و نگاه عکس بابا میکنی . الهی فدای دل کوچولوت بشم . شب و بخوابی صبح بابا پیشته نفسم . من هم امروز ظهر شما رو که خوابوندم ، نخوابیدم و دست زدم به خلاقیت و چند تا اثر هنری برای خونمون خلق کردم . خوبی خونه مستاجری اینه هر جا که بری یه سری پارچه پرده میمونه روی دستت . پرده های خونه قبلمون به درد خونه جدیدمون هم خورد خدا رو شکر . اما پرده های خونه اول ازدواجمون مونده بود ته کمد . منم اومدم با یکسری از اون پارچه ها برای بالای پرده هامون گل درست کردم و یه رومیزی هم برای میز ناهار خوریمون دوخت...
26 مرداد 1392

پنج شنبه 24 مرداد 92

امروز صبح ساعت 7 با صدای آواز خوندن گل دخملی بیدار شدم و دیدم که بابا خواب مونده و بیدارش کردم آخه امروز صدابرداری داشت و باید میرفت عسلویه . بابا رو که راهی کردم اومدم توی تخت و ملودی هم که توی اتاق خودش بود و بازی میکرد با عروسک های تختش . نمیدونم چطور شد که خوابم برد اما ساعت 9 بیدار شدم و دیدم صدای ملودی نمیاد رفتم و دیدم که باز خوابیده . منم که از خدا خواسته باز اومدم و خوابیدم . ساعت ده دیگه بیدار شدم ولی دخملی همچنان خواب بود . بالاخره با سر و صدای جمع کردن ظرفها از خواب بیدار شد و وقتی از تخت اومد پایین کلی دست دور گردنم انداخت و بوسم کرد و لاو ترکوند منم که بوسه بارونش کردم . صبحونه رو خوردیم و ناهار و آماده کردم جاتون خالی زرشک پلو...
24 مرداد 1392

خیلی ناراحتم

الهه جون ( مامان روشا ) البته منظورم شما نیستی . منظورم اون خانومه که به اسم مامی متنی رو که من با همه حس و عشقم فقط و فقط برای دخترم نوشتم و همه اش از بند بند وجودم اومد و تبدیل به خط شد ، رو دزدیده و برای اینو و اون به اشتراک میزاره . متن عاشقانه های جدید من رو فکر کنم همه خوندن  اما امروز میبینم که جایی نوشتنش بدون اینکه بگن مال کی بوده و از کجا کپی کردن . امیدوارم مدیریت وبلاگ پیگیری کنن . خیلی ناراحتم خیلیییییییییییی. آخه بگو از خدا بی خبر اینا خاطرات من و بچه ام هست کارایی که بچه من با من انجام میده . نه یه متن قشنگ که هر جا میشه خوندش این واقعیت زندگی منو ملودیه فقط من و اون .اگه خوشت  میاد چرا به خودم نمیگی و این ور اون ور ...
23 مرداد 1392