ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 4 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

20 و 21 مهر

عزیزه دله مامان شنبه با ناهید جون رفتیم یکم بازار و کلی هم پیاده روی کردیم و گشتیم و هوا هم که عالی بود بهاره بهار . رفتیم بستنی خوردیم و خیلی برام جالب بود تا وارد شدیم بر عکس همیشه که بدو بدو میکردی مثل دخمل خانوما رفتی و از صندلی کشیدی بالا و نشستی .اون موقع بود که کلی ذوق زده شدم از این همه خانم بودنت . فالوده بستنی و نوش جان کردیم و راهی شدیم به سمت ماشین و ناهید جون وگذاشتیم خونه دایی حامد چون شب شام اونجا بودن . این چند روز هم به خاطر وجود ناهید جون و بابا سعید شبا ساعت 12 لالا میکردی و تایمت ریخته بود بهم که منم بهت گیر ندادم تا حسابی چند روز خوش بگذرونی و شما هم حسابی باهاشون بازی میکردی و دلبری .     &n...
22 مهر 1392

19 مهر 92

فدای اون چشمات بشم ، دیروز عصری به همراه بابا سعید و ناهید جون رفتیم نمایشگاه لوازم خونگی . شما هم اونجا کلی بدو بدو کردی و بابا سعید همه اش مواظب شما بود تا من و ناهید جون بتونیم راحت بچرخیم . و حسابی بهمون خوش گذشت . از اونجا هم رفتیم کنار دریا و از بس شلوغ بود که بزور جای پارک پیدا کردیم و کلی پباده روی کردیم و باز سوار شدیم به دنبال جایی که چمن داشته باشه . چون عاشق چمن کندن هستی . حدود یک ساعتم با چمن بازی سرگرم بودی و حدودای 9 و نیم بود که اومدیم خونه . مدت ها بود که من این همه پیاده روی نکرده بودم و تا شب همه اش بیحال و بی جون بودم انگار که یکی با چوب کتکم زده باشه ، همه بدنم درد میکرد . اما وقت خوابیدن نبود چون شما که رفتی بخوابی تاز...
20 مهر 1392

18 مهر

امروز صبح ناهید جون و بابا سعید اومدن بوشهر و حسابی خوشحالمون کردن هرچند چند روز بیشتر نمیمونن اما همینم عالیه . صبح که از خواب بلند شدی و دیدیتشون کلی ذوق کردی و خودت و مثل گربه لوسا میمالیدی بهشون . فدات بشم که میدونی خیلی دوست دارن و خودت لوس میکنی . کلی هم سوغاتی های خوشمزه از مربا گرفته تا انواع آلوچه و لواشک و شیرینی برامون آوردن و مثل همیشه شرمندمون کردن . کلی هم باز سوغاتی های خوشگل برای شما آوردن .           ممنونم مامان و بابای خوبم . . واسه ناهار آبگوشت درست و کردم و جاتون خالی حسابی چسبید و به بابا سعید گفته بودم برام کتاب بیاره و از ظهر شروع کردم خوندن رو به امید خ...
18 مهر 1392

روز کودک

      ♥ عشقه مامان روزت مبارک ♥         کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود، ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم ، ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم                                           روز کودک مبارک   &n...
16 مهر 1392

بابا اومده ...... چی چی آورده

عزیزم دو شنبه گذشته بابا برای یه سری از کاراش رفته بود کیش و دیشب برگشت . دیشب تا حدود 11 بیدار نگهت داشتم که وقتی میاد ببینیتش اما خب بابایی ساعت 1 رسید و شما خواب بودی . در عوض صبح که بیدار شده بود کلی براش دلبری کردی . باباشی برات سوغات های خوشگلی هم آورده بود . مرسی بابای مهربون . توی هفته ای گذشت هم به من هم به تو خیلی خوش گذشت و زیاد نبود بابا رو متوجه نشدیم . خونه عمه روشن ، خونه بابا اسماعیل ، خونه عمه انیس رفتیم و بقیه روز ها هم با هم رفتیم بازار و کنار دریا و کلی خوش گذشت .       اینم سوغاتی های باباشی . البته این دو تا عروسک دومی رو از اونجایی که مامانت هم بچه تشریف داره قرار شد بزارم توی ماشین...
13 مهر 1392

جشن عاطفه ها

دنیای من و تو..... با عاطفه زیباست شیرین است می اندیشم ..... هرگز !عاطفه را قربانی نکنیم عصر یخبندان ، دنیای بی عاطفه  است قلب هایمان گرم میماند با عشق ، با مهربانی ..... من و تو ...... شانه به شانه در مسیر بودن این را باور میکنیم ... دنیای ما با عاطفه شیرین است                 اینم هدیه های ملودی برای دوستای کوچولوش   ...
11 مهر 1392

دیگه نمیشه نزدش

همیشه مخالف تنبیه بدنی هستم و کتک زدن اما این دفعه نمیشد کوتاه اومد البته فکر نکنین زدمش ها . نه با عروسک هاش که خیلی هم نرمن چند تا زدم روی مامیش از پشت و دردش نیومد فقط خواستم بدونه اگه کار بد کنه عاقبتش چیه و مامان همیشه مهربون میتونه نباشه . حالا شرح داستان حدود 4 ماه میشد که مداد ابروی من گم شد نگو که بلا خانوم جاسازیش کرده برای یه روز مناسب . دیروز ساعت 1 بردمت توی اتاقت تا بخوابی و طبق معمول اومدم بیرون . ساعت شد 2 و دیدم هنوز صدات میاد . این شد که اومدم ببینم چرا نمیخوابی . چشمتون روز بد نبینه تموم تخت ، در و دیوار خونه مردم ، رو تختی و رو بالشی و لباسات و خودت و کرده بودی سیاههههههههه. وای که همه دنیا دور سرم چرخید و شما هم ...
9 مهر 1392

حال و هوای این روزای خونه ما

این روزا هر موقع یه جا یه بندی ، روبانی ، یا کشی میبینم اصلاً دور نمیندازم چون میدونم که در آینده نچندان دور حتما به کار میاد . این روزا فندق کوچولوی مامانش حسابی شیطون شده و درست مثل فندق قل میخوره و به همه جاهایی که تا الان سرک نمیکشید سرک میکشه و من هم ساعت ها باید خراب کاری هاش و جمع کنم . البته به چیزی آسیب نمیزنه اما جمع کردنش مصیبته . مثلاً لباس های توی کشو و میریزه بیرون یا از توی کمد خودش کش مو ها و لباس هاشو میریزه بیرون که من دونه دونه میزنم سر جاش و 5 دقیقه بعد تمومش روی زمینه . منم که دیدم تموم وقتم داره صرف این مدل کارا میشه گفتم باز دست به ابتکار بزنم و اینجا بود که همون بند ها به کار اومد و نتیجه شد این جوری این ...
8 مهر 1392

بوی ماه مدرسه

خودم وقتی بچه بودم همیشه عاشق درس و مدرسه رفتن بودم و یادمه آخرین نفری که از کلاس در میومد من بودم . همیشه هم انصافا نمره هام خوب بودو معلما هم دوستم داشتن و ناهید جون هم اصلا سر درس خوندنم اذیت نشد اینو همیشه خودش میگه . ملودی جونم هم امروز رفتم دیدم توی اتاقش رفته پشت میز تحریرش نشسته و کلی ذوق کردم البته ملودی جون رویای زیبامو زود خراب کرد و این طوری شد میز و صندلی بنده خدا بازگرد ای خاطرات کودکی بر سوار اسبهای چوبکی                              &nb...
7 مهر 1392

دخملی چی چی دوست داره

خوراکی ها : بستنی  کیک  میوه ترجیحا موز و پرتقال سیب زمینی سرخ کرده ماکارونی که میمیره براش سبزی پولو با ماهی کباب تابه ای و برنج البته با گوجه و سیب زمینی کبابی نون همه مدله عاشقشه میگو همه مدله دوپیازه ، با پلو برنج و خورشت ترجیحا قیمه انواع آب میوه یخ در بهشت از ترشیجات زیاد خوشش نمیاد پیاز خام میخوره همچین که نگو خیار شور پنیر پیتزا لیمو ترش سالاد شیرازی با آبغوره سس مایونز با هویج رنده شده باقالی پلو ، لوبیا پلو . برنج و گوشت چرخ کرده و کلیه پلو ها از غذاهای آبکی مثل سوپ ، آش و این چیزا متنفره و حتی لب نمیزنه در کل خیلی دخمله خوش غذاییه ماشا الله   ...
7 مهر 1392