ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 2 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

چند روز اخیر و عروسی سارا جون

عشقه من این چند روز همه اش مشغول عروسی سارا جون بودیم واییییییییییییییییی که بعد مدت ها تونستم کلی خوش بگذرونم . خانواده ما چون هر کدوم یه شهر هستن کم پیش میاد که همگی کنار هم باشیم از طرفی هم واقعا بهم علاقه داریم سمت خانواده پدری . روابطا عالی و همه جنبه ها هم بالا و از طرفی هم همه شیطون حتی عمو ها و عمه . خلاصه که یه دل سیر گفتیم و خندیدیم . روز سه شنبه عمو وحید به همراه دختراش و خانومش ودومادش اومدن از مشهد به سمت تهران و اومدن خونه بابا سعید  و پیش ما بودن . صبح چهارشنبه همگی دعوت بودیم خونه عمو جمشید که میشد  بابای عروس . کلی تا عصر قر دادیم و گفتیم و خندیدیم . شب هم سارا جون و وهاب شوهرش اومدن و جمعمون حسابی جمع شد تا ساعت ...
26 ارديبهشت 1394

21 اردیبهشت 94

عشقم دیشب اومدیم و رسیدیم تهران خونه ناهید جون و بابا سعید . صبح امروز هم رفتیم توی محوطه و تا دلتن خواست برگ بازی کردی و عصری هم رفتیم تا من کادوی عروسی خاله سارا رو بخرم . در کل بچه خوبی بودی اما نمیدونم چرا تا دوربین میدیدی عصبانی میشدی و نمیزاشتی عکس بگیرم ازت . توی عکسات کاملا معلومه که ناراحت میشی                 مامان فدای اوش شکلت بشه . وقت برگشتنمون هم به خونه در عرض 5 دقیقه رعد و برق زدن شروع شد و یهو باد شدید و یه رگبار . وای که الان پنجره بازه هوا به معنی واقعی بهاره .       ...
21 ارديبهشت 1394

.....هوای ناراحتی

.....هوای ناراحتی ""دخترا""روداشته باشید.…… ~دخترا مثل شما پسرا نميتونن تا دلشون گرفت زنگ بزنن دوست و رفيقاشونو جمع کنن برن دور دور... ~مثل شما پسرا نميتونن تا با کسى دعواشون ميشه قهر کنن از خونه برن بيرون... ~نميتونن وقتى عصبانى ميشن بزنن يه چيزى رو بشکنن بعدم بگن پسره.. حق داره.. ~نميتونن داد بزنن... نميتونن بگن از چى ناراحتن... ~آره عزيزم... دخترا وقتى غمگينن خودشونو حبس ميکنن تو اتاق... ~از تمام دنيا خودشونو دور ميکنن... ~دخترا چيزى ندارن که با اون خودشونو آروم کنن... ~~~تنها تکيه گاهشون بالشتشونه... ~سر ميذارن روشو بى صدا اشک ميريزن.... ~~~تنها همدمشون اهنگای غمگین ...
15 ارديبهشت 1394

ما اومدیم هوراااااااااااا

سلام عشقه یدونه مامان . وای که دلم کلی تنگ شده بود . عادت ندارم که خیلی وقت بگذره و نتونم بنویسم اینجا . بالاخره روز پنجشنبه 10 اردیبهشت اثاث کشی کردیم به خونه جدید . البته من و شما رفتیم خونه بابا اسماعیل و باباشی و عمو امین هم به همراه کارگرا اثاث کشی رو انجام دادن . آخه واقعا هم شما اذیت میشدی توی اون شرایط هوا هم که خیلی گرم بود اون روز . ناهار مامان مریم برامون یه زرشک پلوی خیلییییییی خوشمزه درست کرده بود و حسابی خوردیم و تپل شدیم و پشتش هم یه خواب ظهرانه مدت 3 ساعت . من واقعا بی هوش بودم از خستگی . بیدار شدیم و با عمه ها و نینی هاشون که اومده بودن سرگرم شدیم و اخر شب هم اومدیم خونه و با کوله باری از کار مواجه شدیم . شبش تا ساعت 3 بید...
15 ارديبهشت 1394

پیشاپیش روز همه بابا ها مبارک

از قدیم گفتمن دخترا بابایی هستن . من همه دنیام مامان و بابام هستن ، اما معنی واقعی مادر و پدر و در دو جا کامل متوجه میشی یکی وقتی ازت دورن و دومی وقتی خودت اون حس ناب مادر و پدر بودن و حس میکنی . چون ممکنه نت نداشته باشم گفتم زودتر این روزو تبریک بگم و همینجا از بابای خوبم تشکر کنم که توی این همه ادم بابای من شد . اون بهترین ، بی ریا ترین ، مهربون ترین ، خاص ترین ، خوشگل ترین ، خوش تیپ ترین بابای دنیاست .با وجود اینکه ادم وقتی شوهر میکنه میتونه روی شونه اون سرش و بزاره اما از نظر من هیچ اغوشی  اغوش بابا نمیشه و هیچ شونه ای شونه بابا و هیچ کوهی نمیتونه اونقدر محکم باشه که ادم در کنار باباش حس محکم بودن میکنه . بابا جونم عاشقتممممممممممم...
9 ارديبهشت 1394

اخرین پست توی خونه قدیمی

عزیزه مامان این اخرین پستیه که توی این خونه برات میزارم به امید خدا فردا بعد از ظهر این وقتا داریم اثاث کشی میکنیم . عکس هایی هم ازت دارم که به علت جمع کردن کابل دوربین نمیتونم بزارم انشا الله اونجا که مستقر شدیم حتما میزارمشون . چند روزیه که مهد نمیری نمیدونم چه اتفاقی افتاده برات اونجا که حتی از درش هم رد میشیم اشک میریزی . این روزا هم خب جمع کردن با شما خیلی خیلی سخت بود و کلی خوشحال بودم که میری مهد و وقتایی که نیستی میتونم به کارام برسم اما خب نرفتی .اینروزا خیلی بلبل زبون شدی و تقریبا تا هر چیزی و بشنوی تکرار میکنی با اینکه دیر به حرف افتادی ، اما همه کلماتت کامل و با حروف درسته و همه متوجه میشن چی میگی که خودش خیلی منو خوشحال میکنه ....
9 ارديبهشت 1394

پایان 48 ماهگی .... ورود به 49 ماهگی ♥♥♥ تولد 4 سالگی

  هوراااااااااااااااااااااااا بالاخره تولد 4 سالگیت هم رسید و وارد سال پنجم زندگیت شدی عشقم . خیلی خیلی دوست دارم . شب 28 فروردین یعنی یک روز قبل تولدت برات یه جشن مختصر خونه بابا اسماعیل جون گرفتیم از اونجایی که همیشه تولدت مصادفه با اثاث کشی نشد خیلی تدارک ببینم اما خب خوش گذشت .چند تا چیز کوچولو هم برات درست کردم خودم مثل کارت دعوت و کلاه های تولد . چون سال بز و گوسفند بود هم هفت سین هم تم تولدت و با بره ناقلا برگزار کردیم امسال دور کیک هم نوشته شده بودملودی . شام هم ساندویچ و مخلفات بود که متاسانه ازش عکس ندارم . ...
30 فروردين 1394
3011 12 30 ادامه مطلب

روزهای بهاری و مشغولیات ما ♥♥♥♥♥

عشقم اولین ماه بهار هم کم کم داره تموم میشه و به تولدت چیزی نمونده نفسم . انگار همین دیروز بود که دنیا اومدی و الان تولد 4 سالگیته و وارد 5 سالگی میشی . مثل برق و باد گذشت . عصرا شما دیگه هر روز میری مهد و منم چند روز دنبال پیدا کردن خونه بودم چون همون طور که قبلا گفته بودم باید از این خونه هم بلند بشیم . بعد از چند روز تلاش بی فایده  در جستجوی خونه متوجه شدیم که دختر عموی باباشی تازه خونشون تموم شده و رفتیم دیدیم . از طرفی خیلی هم نزدیک خونه الانمون هست . دیدیم و پسندیدیم فقط یکم هنوز ریزه کاری داشت که قراره تا 10 اردیبهشت تموم بشه و اون موقع انشا الله جابجا میشیم . بعد از اونم چند روزه دنبال کارای تولدت هستم . قرار بود توی مهد بگیرم ...
24 فروردين 1394

سیاه قلم

بیا گاهی به خودت دروغ بگو... چند دروغ ساده مثل من خوبم... آرامم، خوشحالم... بیا گاهی اشتباه کن اشتباه بنویس... خواهر، خواستن، خواهش را بدون " واو " بنویس! ترس را با هر " ط/ت " که دوست داشتی بنویس! و ببین که آب از آب تکان نمی خورد! که زندگی راه خودش را می رود! که چرخ زندگی با اشتباه تو نمی ایستد... اصلا بیا گاهی خودت را به کوچه علی چپ بزن! توی کوچه علی چپ قدم بزن! راه برو سوت بزن! نگو یکبار باختم تعطیل! دیگر بازی نمی کنم! زندگی با این باختن ها... این افتادن ها زمین خوردن هاست که زندگی می شود! خطر کن بی پروا سر چیزهای بزرگ زندگی! کارت، اعتبارت، جانت حتی، این همه احتیاط که چه؟ که خط نیفتد روی شیشهء...
16 فروردين 1394

یک مرحله جدید توی زندگی هم تو هم من

عزیزه دلم از دیشب تا حالا همه اش یه حس مجهول توی وجودم هست که تا الان به این شدت حسش نکرده بودم . یادمه زمانی که فهمیدم تو رو باردارم همچین حسی داشتم همه اش میگفتم یعنی من میتونم یه بچه به اون کوچیکی که برای همه کاراش به من نیاز داره رو بزرگ کنم ؟ یه حس ترس ، خوشحالی ، ناراحتی ، نگرانی و خیلی از حسا رو داشتم که با هم ادقام شده بود . مرحله مرحله بزرگ شدنت و شاهد بودم و به جرات میتونم بگم همیشه کنارت بودم با هر مرحله از بزرگ شدنت ذوق کردم و با هر کار جدیدی که یاد گرفتی کلی حس سر بلندی کردم . مدتی بود که همه اش دلشوره حدود دو سال دیگه رو داشتم که باید بری پیش دبستانی . اما میگفتم تا اون موقع خیلی زمان مونده اما با اتفاق دیروز متوجه شدم که گذر ...
16 فروردين 1394