ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 1 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

پایان 52 ماهگی ..............ورود به 53 ماهگی

هوراااااااااااا عشقم الان درست 4 سال و 4 ماهته . فدای اون سال و ماه عمرت بشم من . عزیزه دلم سفر من به خوبی خوشی شروع شد و تموم شد و شما اینبارم منو مثل همیشه شگفت زده کردی . باباشی میگفت که فقط روز اول اونم بعد از بیدار شدن یکم نق زدی و دیگه حتی روز بعد دنبالم هم نگشتی و کلا خوب و خوش بودی هر چند که نرفتی بیرون چون دلت نخواسته اما خب خیلی تجربه خوبی بود دقیقا 2 روز و نیم من و ندیدی و گریه هم نکردی . این ایشا الله یه شروع جدیده و خوبه . این کم شد وابستگیت دیگه اخرین مرحله ای هست که بزرگ بشی . تا الان همه اش تموم شده و اینم مطمئنم به خوبی از عهده اش بر میای . به منم که حسابی خوش گذشت بعد از مدت ها یه دل سیر با دوستام حرف زدیم و گفتم و ...
29 مرداد 1394

سفر به شیراز

سلام عشقم . فردا صبح انشا الله ساعت  شیش و نیم به مدت دو روز و نصفی قراره بمونی پیش باباشی و مامان بره عشق و صفا و البته عروسی خواهر خاله حدیث . هورااااااااااااااااااا بعد از مدت ها یه سفر تنهایی و بدون دغدغه مطمئنم به من که خیلی خوش میگذره و امیدوارم شما هم اذیت نشی و اذیت نکنی . البته درسته من خوشحالم که میرم سفر اما دلیل دیگه ای که نمیبرمت اینه که به دوری ازم عادت کنی و وابستگیت کم بشه . امروز جلسه اخر کلاست توی این ماه بود و بهم گفتن که برای اول مهر که میبرمت ساعت هایی رو مدرسه برات بریم و روپوش و لباس فرم بدوزیم . ای جونم چقده خوردنی میشی تو با اون لباس نفسم به قول خودت (چقدره با مزه هی) . چقده زود بزرگ شدی عشقم . درسته در اص...
27 مرداد 1394

روز دختر مبارک -25 مرداد 1394

عرضی ندارم بانو فقط یادت باشد امروز که دختری در آینده مادر دختر دیگری هستی و روزی می آید که مادر بزرگ میشوی و حتی مادر بزرگ تر پس جدا از همه ناپاکیها ، پاک بمان روزت مبارک ملودی خوش آهنگ من  عشقم البته الان بهتره بهت روز مادر و تبریک بگم چون جدیدا مدام در حال مامان بازی و خوابوندن و غذا دادن نینی هات هستی  امروز هم توی مدرسه که رفتیم مدیر مدرسه بهمون گفت که از عصری هر کدوم از پسرا اومدن گفتن که ملودی مگه نمیاد و همه جویای اومدنت شدن . هیچی دیگه کلی خاطر خواه پیدا کرده . بلاچه تو هم این همه ناز و عشوه نیا خب  تازه به یکی از بچه گفتن دوست داری...
25 مرداد 1394

بعد از چند ماه ، تلاش دوباره برای رفتن به محیط اموزشی

هوراااااااااااااااا این پست ، پست شماره هزار هست . هزار تا پست برات نوشتم عشقم اینروزا ذهنم خیلی درگیره . یه جورایی کم اوردم واقعا و بریدم . خیلی سخته که یک و سال نیم زحمتم برای اخت شدنت به محیطی بدون من و محیط اجتماعی دود شده و رفته . خدا بگم اون مربیت  و چکار کنه که حتی نمیدونم چکارت کرده که از هر چی بچه هم هست یه جورایی میترسی . چند روزیه که با مامان یسنا گلی یکی از دوستای خوب وبلاگیمون مشورت میکردم و میدونستم خواهرشون مدیر مدرسه و پیش دبستانی هستن و قرار شد برای شروع بریم امروز مدرسشون . رفتیم و از در ورودی شروع کردی اشک ریختن رو . و همه اش می خواستی بریم از اونجا من شرایط و برای مدیر توضیح دادم و قرا ر شد به اتفاق من...
7 مرداد 1394

تولد سیروان جون 31 تیر 94

وای که از این به بعد توی تیر ماه چقدر مناسبت هست برای تبریک گفتن . خاله مینا ( دختر دایی من ) هم به سلامتی 31 تیر گل پسرش سیروان جونو دنیا اورد . این دومین نتیجه هست و دخمل من اولینه . دو سه ماه دیگه نتیجه سوم هم دنیا میاد به امید خدا که اونم پسره . ایشا الله زیر سایه بزرگ ترا بزرگ بشن  تولد هایی که از این به بعد توی تیر باید یادم بمونه  10 تیر تولد باباشی 19 تیر تولد النا جون( دختر عمه روشنک ) 21 تیر تولد فاطمه جون ( دختر عمه انیس ) 29 تیر تولد روشا جون (دوست خوب وبلاگیمون ) 30 تیر تولد ویهان جوجو ( پسر خاله فاطمه دوست مامان ) 31 تیر تولد سیروان جون 0 پسر خاله مینا )   ایشا الل...
1 مرداد 1394

تولد ویهان جوجو

عشقم من از دوران راهنمایی یه دوستی دارم که خیلی باهم صمیمی هستیم و این دوستی همچنان بعد از ازدواج و بعد از تولد بچه هامونم ادامه پیدا کرده . خاله فاطمه جون امروز گل پسرش ویهان رو دنیا اورد . عصری رفتم بیمارستان ملاقاتشون . ای جونم قبل دنیا اومدنش هر بار می خواستم حالش و از مامان جونش بپرسم میگفتم ویهان جوجو خوبه ؟ دیدم واقعا هم جوجو بودش . دلم از همین الان براش تنگ شده . ایشا الله رفتن خونه حتما میریم دیدنشون و یه دل سیر بغلش میکنم . دادم فعلا علی الحساب بابا جونش ازش برامون عکس گرفت . اینم ویهان جوجو خوشتیپ خاله نسیمش ای جونه دلمممممممممممممم ...
30 تير 1394

ملودی همین الان یهویی

فقط این انگستر و ناز و عشوه هاش و توی عکسا دنبال کنین .  (بچه ام ناهارش و داره میخوره ببخشید دستاش کثیفه+ عدس پولو بوده با گوشت و کشمش)         اینجا هم دیگه کلافه شده از دست من که عکس میگرم خخخخخخخخخخ فدای اون لبات بشم من که همه اش در همه زمانی غنچه است حتی وقت حرف زدن و جیغ زدن ...
25 تير 1394

ماه رمضون 94 و اینروزای ما ♥♥♥♥

عشقم روزهای پایانی ماه رمضونه انشا الله . اینروزا هم طبق معمول صبحا خونه و عصرا بیرونیم به جز چند روز که مهمون داشتیم و خانواده باباشی و دعوت کرده بودم و کلی تدارک دیدم که متاسفانه یادم رفت کلا عکس بگیرم  اما خداروشکر همه چیز به نحو احسنت برگزار شد و همه کلی تعریف کردن و خوش گذشت واقعا بهمون . یه مدتی بود فکر خرید ی ه فرش حدود 1 در 1 بودم برای اتاق خواب خودمون که چیز مناسبی پیدا نمیکردم که هم قشنگ باشه هم قیمتش بالا نباشه و اینطوری شد که باز خودم دست بکار شدم . دوتا پادری چرمی ریش ریش داشتیم و از اونا الگو برداری کردم و رفتم چرم خریدم و ابزار و شروع کردم به دوختن . خیلی خسته ام کرد ام خب نتیجه کار خوب از اب در اومد . نتیجه اش شد یه فرش...
24 تير 1394

19 تیر 94 - تولد یک سالگی النا جون

عشقم دیروز تولد یک سالگی النا فسقلی دختر عمه روشنک بود . البته فقط خودمون بودیم و خونه بابا اسماعیل یه جشن کوچولو گرفتیم مامانش قول داده بعد رمضون براش جشن بگیره به امید خدا . شما که طبق معمول یا شمع و فوت میکردی یا نمیزاشتی یدونه عکس ازت بگیریم یا اونایی هم که داریم همه اش کش دار شده چون در حال حرکتی . دلت میخواد از مونیتور دوربین نگاه کنی و فکر نمیکنی اگه هر دومون پشت دوربین باشیم دیگه سوژه ای نیست واسه عکاسی . النا فسقلی هم حسابی تاتی تاتی میکنه دیگه برای خودش و خیلی با نمک شده . ...
20 تير 1394