ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 2 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

اتلیه 4 سالگی

عزیزه دلم دیشب رفتیم و عکسای چهار سالگیت رو هم گرفتیم که انشا الله خاطرتش بمونه و ببینی توی سال های مختلف زندگیت از همه لحاظ چقدر تغییر کردی و بزرگ شدی . در کمال ناباوری از دوربین فرار نکردی و کلی خداروشکر کردم که لا اقل اینهمه زحمت کشیدم لباس برات دوختم الکی وقتم حدر نرفت . امسال با تاخیر رفتیم چون در گیر اثاث کشی و مسافرت شدیم و بعدشم چند روز مهمون داشتیم . ایشا الله هر وقت عکسا اماده بشن میزارمشون مثل هر سال . من که خیلی خوشم اومد . طرح لباست هم از این عکس الگو برداری کردم با این تفاوت که به جای کلاه برات تل دزد دریایی درست کردم چون با کلاه سر گذاشتن زیاد میونه خوبی نداری . اما از نتیجه کار واقعا راضی بودم الان که نگاه میکنم مثل همین توی...
17 تير 1394

خاله بازی

اینروزا جز بازی با تبلت علاقه زیادی داری که موهای عروسک هات و شونه کنی یا براشون به قول خودت آشا پزی کنی . از طرفی هم جدیدا با دوربین مشکل داری و نمیزاری یه عکس ازت بگیرم منم ناچار شدم که از اسباب بازیهایی که اکثرا این روزا توی بازی خاله بازی دستته عکس بگیرم که بدونی توی این سن کدوم اسباب بازی ها رو خیلی استفاده میکردی . همه اش روی میز ناهار خوریمون بساط اشپزیت به راهه . وای کی بشه که من مثلا برم بیرون بیام و بگی مامان مثلا برات فلان غذا رو درست کردم   . از طرفی به خاطر مشکل جدیدت با دوربین امیدوارم وقتی میریم اتلیه باهامون همکاری کنی .این عکس کاسه و بشقابات و شونه ای که موهای نی نی هات و باهاشون خوشگل میکنی ایشا ا...
13 تير 1394

10 تیر تولد 34 سالگی باباشی

                                        تولد 34 سالگی باباشی مبارک    من نمی‌فهمم چرا هیچ کس نمینویسد از مردهــا از چشم‌ها و شــانه‌ها و دستهایشــان … … از آغوششان از عطر تنشـان، از صدایشــان… پررو می‌شوند؟ خب بشوند…. مگر خود ما با هر دوستت دارمی تا آسمـان نرفته‌ایم؟ مگر ما به اتکــاء همین دست‌ها همین نگاه‌ها همین آغوشهـا، در بزنگاههای زندگی سرِ...
10 تير 1394

هر چیزی توی زمان خودش معنای واقعی داره

سلام عزیزه مامان . بعضی حس ها ، بعضی خاطره ها ، بعضی مکان ها زمان خاص خودش و میخواد و اون موقع است که با تمام وجود به ادم حس خوبی و میده . من از این مدل حس ها که حال و هوای دوران خاصی و تداعی میکنه زیاد دارم مثلا عاشق خوردن شله زرد و اش رشته ام اما نه همیشه ،توی ماه محرم یا رمضون یه حال و هوای دیگه داره . اینروزا هم دیدم که انگار کسی نمیخواد نذری بده اینطوری شد که دو سه روز پیش اش رشته درست کردم و امشب هم شله زرد و فقط به چند تا فامیل درجه یک دادم . نمیشه بگی نذری بود اما خب حالا که کسی نیاورد ما میبریم . تعریف از خود هم نباشه هر دوتاش خیلی خوب شده بود     جای همه دوستان خالی . اینروزا حسابی درگیر درست کردن ل...
9 تير 1394

پایان 50 ماهگی ................... ورود به 51 ماهگی

                         عشقه من 5 دهه رو در کنار هم پشت سر گذاشتیم . امروز دقیقا 1522 روزه اومدی و فرشته خونه ما شدی و واقعا دنیامون و رنگی رنگی کردی  عشقم ورودت به ماهگی مبارک دردونه مامان    جهـــــان را   بـــدون ناخن های لــــاک زده   بدون کفــــش های پاشنـــه بلند   بدون النگــــو   و بدون گل ســـر   تصور کن   خــــدا دختـــر را آفـــرید چون    دخـتـــر   جهــــان را برای خـــــدا ...
29 خرداد 1394

گوشواره

عشق مامان درست یک هفته بعد از اینکه واکسن چهار ماهگیت و زدیم بردمت و کوشات و سوراخ کردم . از اون موقع تا الان یک لنگه گوشواره و 3 تا گیره پشتش و گم کردی . گذشت تا امروز صبح که من رفته بودم برای یه سری از کارای اداریم بیرون و وقتی برگشتم رفتم توی اتاقت تا تختت و مرتب کنم . دیدم دو تا گوشواره و پشتی هاش افتاده توی پتوت . خوبه دیدمشونو پتو رو تکون ندادم وگرنه باید کلی میگشتم برای پیدا کردنشون . کلی کلافه شدم اخه مامانم این چه کاریه ؟ دلم هم نمیاد جز طلا بندازم گوشات . حالا با صحبت کردن باهات امیدوارم توجیح شده باشی و دیگه از اینکارا نکنی اونم با این گرونیه طلا .   بعداً نوشت : عشقم زمانی که توی دی ماه خاله مهسا و عمو عل...
26 خرداد 1394

اینروزا ♥♥♥♥♥♥♥♥

عشقم تاریخ 17 خرداد برگشتیم به بوشهر . موقع برگشتن توی فرودگاه تا رفتیم سالن ترانزیت شما دستشوییت گرفت و گفتی دستشویی منم اومدم تندی ببرمت که دیدم دستشویی بانوان و خراب کردن و ناچاراً با اجازه مسئولین بردمت قسمت مردونه وای که چقدرم کثیف بود حالا خوبه مردن . داشتم اوق میزدم . خلاصه دستشویی و کردی و اومدیم و نشستیم تا اعلام کنه پروازمون رو . 5 دقیقه نشده بود دوباره گفتی دستشویی . انگاری خوشت اومده بود از اون محیط دستشویی مردونه . خلاصه باز راهی شدیم که اینبار نظافت چی نمیزاشت بریم میگفت زشته نباید بری داخل گفتم مگه خودم میخوام برم بچه رو میخوام ببرم . گفت کار همه مادرا همینه بچه رو بهونه میکنن برای کارای خودشون . گفتم خیلی بی ادب و نزاکتین . ...
23 خرداد 1394

7 خرداد 94- همدان

عشقم صبح منو شما به همراه ناهید جون با اتوبوس اومدیم که چند روزی بمونیم همدون . توی مسیر بچه خوبی بودی فقط اولی که راه افتادیم نمیدونم چرا بالا اوردی اما خب دیگه بعدش حالت خوب بود خداروشکر. ناهار و خوردیم و لالا کردیم و بعدشم یه حموم و در اومدیم بیرون که بریم خونه مامان پوری . خبر نداشت که اومدیم و امروز هم تولدش بود سر راه یدونه کیک گرفتیم و حسابی سوپرایزش کردیم . سر مسیر رفتن نزدیک خونه بابا سعید اینا یدونه گل نسترن دیدم که ناخوداگاه منو برد به خونه قدیممون توی همدان . یه نسترن داشتیم توی حیاطمون خلاصه رسیدیم و زنگ زدیم مامان پوری کلی خوشحال شد . کلی برای خودت بازی کردی .وای باز خاطرات قدیم .یادمه بچه که بودیم چون همه نوه ها تو...
7 خرداد 1394

روزمرگیهای این چند روز

عشقم بعد ال تموم شدن مراسم عروسی و در اومدن خستگیمون این روزا یه سری کارای روزمره داریم صبحا که بیدار میشیم صبحونه و حموم و بعدم کمی تی وی و بعد ناهار و بعد لالای عصرگاهی و عصر ها هم بیرون بعدش هم شام میخوریم و طبق برنامه حدود یک ساعتی با تبلتت بازی میکنی و حسابی همه چیزش و یاد گرفتی خیلی خوشحالم بابت خریدن این هدیه واست فکر کنم بهترین انتخاب بود چون هم دایره لغاتت افزایش پیدا کرده هم اینکه هر کاری که میکنن عروسکای بازیها رو میگی  . در کل همه چیز  ارومه خداروشکر             اینم یکی از تفریحاته جدیدت هست. تا میریم توی محوطه خونه ناهید جون اینا گوشی...
2 خرداد 1394

پایان 49 ماهگی ......... ورود به 50 ماهگی

  عشقه مامان ورودت به دهه زندگیت مبارک   توی عکس بالا از یه حیوون ترسیدی . حالا حدس بزنین چیه ؟ دراکولا ٰ گودزیلا ٰ ببر  و پلنگ ؟ نه اشتباه گفتید جواب توی عکس بعد هست یدونه مورچه بدبخت از مورچه میترسی اما با گربه و سگ و جک و جونورهای بزرگ روابط خوبی داری مثلا به گربه ها چیپس هم میدی       ...
29 ارديبهشت 1394