ملودیملودی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 14 روز سن داره

♫فرشته شهر آرزوهای مامان و بابا ♫

2 فروردین 93

عشقه من روز دوم بیشترش به استراحت گذشت و مهمون داشتیم . صبح تا ده خواب بودی و بعد هم حمومت دادم چون واسه ناهار دایی حمید ( دایی مامی نسیم ) میخواست بیاد خونه ناهید جون اینا . ناهار جاتون خالی سبزی پلو و ماهی خوردیم و ظهرش شما باز لالا کردی . از ساعت 2 تا 6 که دیگه خودم بیدارت کردم . لباسات و عوض کردم و منتظر شدیم تا خاله نسرین و دختراشون ( خاله ناهید جون و بابا سعید ) بیان . کلی دختر خانومی بودی و همه ازت تعریف میکردن که چقده نینی خوبی هستی . من هم که شما همه اش با تی وی سر گرم بودی بهم کلی خوش گذشت و گفتم و خندیدم . بعد رفتن مهمونا با ناهید جون رفتیم توی محوطه و باز یکم قدم زدیم ولی چون هوا یکم سرد بود زود اومدیم بالا که خدای نکرده مریض نش...
4 فروردين 1393

1 فروردین 93

عشقم صبح رو رفتیم توی محوطه شهرک و کلی خوش گذشت بهمون  . من و شما و ناهید جون و مامان پوری . کلی بدو بدو کردی . گل چیدی  چمن بازی کردی . طی مسیر دوتا هاپو دیدیم که خیلی دوستشون داشتی و اونا ازت فرار میکردن اما شما خیلی شجاهانه میرفتی سمتشونو دنبالشون میکردی .     این هاپو اسمش بلفی بود . دلت میخواست بغلش کنی اما اون فرار میکرد   این هاپو هم اسمش تامی بود و به قدل صاحبش پیر مرد بود چون 9 سالش بود . این یکی و نمیخواستی بغل کنی اما دلت میخواست دمش و بکشی که اگه من نمیگرفتمت صد در صد دم بیچاره رو از جا میکندی          ...
3 فروردين 1393

سال تحویل 1393 تهران - منزل بابا سعید

    بعد از تولد شما این اولین سالی بود که سال تحویل و بوشهر نبودیم و باباشی هم برای اولین بار سر سال تحویل کنارمون نبود اما مطمئنا فکرش و روحش پیش ماست . امسال تهران خونه بابا سعید و ناهید جون بودیم . مامان پوری هم که به خاطر ما از همدان اومدن تهران کنارمون بودن . اتفاق خاصی نیوفتاد که قابل نوشتن باشه . عصری رفتیم حموم و موهات و اتو کشیدم و لباسات و پوشیدم تنت که کلی ذوق میکردی برای خودت  .                   ...
1 فروردين 1393

29 اسفند صبح - فاز یک اکباتان

صبح رو رفتیم پاساِژ های فاز یک شهرک مامان اینا  . من و ملودی و ناهید جونو مامان پوری . کلی خوبی بود و خوش گذشت و خرید کردیم . ملودی هم حساب بدو بدو کرد و دل همه مغازه دارها رو برده بود .         اینجا هم داشتی بغل ناهید جون نگاه گربه میکردی . توی شهرک اکباتان به جرات میتونم بگم به تعداد آدما گربه هم هست . انقدرم لوس هستن که نگو همه اش دور و بر پای همه میچرخن و خودشونو لوس میکنن .  ...
1 فروردين 1393

28 اسفند 92 سفر به تهران

بالاخره قرار شد که سفر تهرانمون و انجام بدیم و 28 اسفند من و ملودی راهی تهران شدیم و باباشی هم چون گرفتار بود نتونست بیاد . ساعت 7:05 دقیقه بعد از ظهر پروازمون بود که شکر خدا تاخیر هم نداشت . چشمتون روز بد نبینه از شانس من تمام فرودگاه پر از گل بود اونم از نوع مصنوعی و طبیعی همزمان . بیچاره باباشی دنبال این بود برات بخره اما چون جایی پیدا نکرد مجبور شد یه دونه از در و دیوار برات برداره بیچاره سرخ شده بود اما خب چاره ای نبود بد طور پیله کرده بودی . خلاصه بعد از خداحافظی با پدر گرامی ٰ رفتیم سالن اصلی که سوار بشیم . از گیت که گذشتیم مامور فرودگاه گفت کیفتون و ببینم که تا من نشون اون میدادم کیف رو ٰ شما بدو بدو رفتی و تا نگاهت کردم دیدم ک...
1 فروردين 1393

تولد مامان نسیم

قبل از نوشتن این پست به دوستای خوبم که نگران شده بودن و پست جنین و خونده بودن بگم که چون نزدیک تولد خودم بود این پست و گذاشتم و من باردار نیستممممممممممممممم . عمرا اینچنین خبری از من نخواهید شنید خیالتون راحت راحت . امروز 27 سالم تموم شد و وارد 28 سالگی شدم دیگه اروم اروم دارم دهه بیست و پشت سر میزارم . به نظر بهترین زمان عمر هر کسی توی دهه بیسته چون تکلیف همه چیز زندگیش توش معلوم میشه . دلم گرفته کاش این دو سال تموم نشه .                 ملودی در حال فتح قله کابینت به امید دست یابی به کیک     نی نی گولویی های مام...
26 اسفند 1392

خاطرات یک جنین ....

  تا چند وقت پیش نبودم اما حالا زندگی مشترکم را شروع کردم و فعلا برای مسکن، رحم را برای چند ماه اجاره کردم........البته به محض تمام شدن مهلت صاحب خانه مرا بیرون می اندازد و تمام وسایلم را هم می گذارد توی کوچه! اظهار وجود: هنوز کسی از وجودم خبر ندارد .البته وجود که چه عرض کنم .هرچند ساعت یکبار تا می خواهم سلول هایم را بشمرم همه از وسط تقسیم می شوند و حساب و کتابم به هم می ریزد. زندان : گاهی وقت ها فکر میکنم مگه چه کار بدی کردم که مرا به تحمل یک حبس 9 ماهه در انفرادی محکوم کرده اند ؟؟؟؟!!!!!!!!! فرق اینجا با آنجا : داشتم با خودم فکر می کردم اگه قراربود ما جنین ها به جای رحم مادر در جایی از بدن پدرها زندگی ...
7 خرداد 1393

هفت سین های مختلف رشته های تحصیلی

  سفال سیمان سقف کاذب سنگ سایت پلان سکشن ستون هفت سین فقط عمرانیش… پیشاپیش نوروز بر بچه های عمران مبارک     سیم خاردار سیمینوف سنگر سر نیزه سان سلسله مراتب سپاس جناب‏!‏ اینم از هفت سین سربازها… پیشاپیش نوروز بر همه سربازان مبارک     smiling =خندان soft heart = خوش قلبی seemly = شایسته stunning = بسیار خوب so lovely = بسیار دوست داشتنی sonsy = خوشبخت successful = موفقیت آمیز اینم هفت سین بچه های مترجمی زبان، سال نو مبارک!     سفته سوء قصد سرقت سوگند سیاست...
25 اسفند 1392

یک عدد دخمل شکمو

الهی که مامان فدات بشه داشتم وبلاگ کیمیا جون نوه مامان گلی و میدیدم و رسیدیم به عکس های کیک تولد که ملودی جون باز شیرینی خامه ای دیدو هی از من میخواست که دستم و رد کنم و از توی مونیتور براش کیک در بیارم . الهی بگردمش همچین مثل گربه ها زبونش و میمالید دور دهنش !!! نیست که تا حالا کیک نخورده هر جا بریم تا کیک یا شیرینی خامه ای ببینه یه کولی بازی راه میندازه که رسما ابرو نمیمونه واسه من . با اجازه مامان گلی جون عکس مورد نظر هم میزارم که به یادگار بمونه   ...
23 اسفند 1392